ارادت به دوستی عزیز

Hilary Swank reading a book in a chair

ماجرای من و مترو از حدود بیست سالگی‌ام آغاز شد. به یک‌باره و بی‌هیچ پیش‌آگهی مشخصی زمانی که از پله‌های مترو پایین می‌رفتم حس ناخوشایندی همراه با تپش قلب به سراغم آمد. اوایل بی‌توجه بودم. اما هم‌زمانی این حس ناخوشایند و افزایش ضربان و تعریق همراه آن کم‌کم مرا آگاه کرد که عامل این بی‌قراری مترو است. طبق اصل ساده محرک و پاسخ پس از مدتی از متروسواری بیزار شدم به همین سادگی نمادی از مدرنیته را از زندگی‌ام بیرون انداختم. سفری با قطار همراه چند دوست تکرار همان تجربه ناخوشایند را برایم به همراه داشت. شب هنگام خوابیدن تخت بالا را به من پیشنهاد دادند اما چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دچار حمله هراس شدم و از تخت پریدم پایین و رفتم در راهرو قطار ایستادم تا اینکه تنفسم مرتب و آرام شد. یکی از دوستان ایثار کرد و تخت پایین را به من داد اما چند لحظه بعد باز همان حال را داشتم. تمام شب را در راهرو نشسته و یا ایستاده بودم، وضع بدی بود که باعث شد تا ده سال سوار هیچ قطاری نشوم.
متروسواری به تنهایی برایم کابوسی بود دیگر جز تپش قلب و تعریق و هراس دچار عدم کنترل تعادلم هنگام راه رفتن و ایستادن در واگن‌ها هم شده بودم، علائمی شبیه ترک در سوء مصرف‌کنندگان دارو، بی‌قراری شدید و چهره وحشت‌زده‌ام اطرافیان را متوجه من می‌کرد که باعث کلی احساس خجالت می‌شد.
با مطالعه علائم پی بردم مشکل من هراس از فضاهای بسته بود. ترس از گیر افتادن در یک مکان تنگ و بسته و نبودن راهی برای فرار باعث اضطراب و حمله هراس می‌شد. تلاش برای رفع این مساله منوط به شیوه درمان «مواجهه‌سازی» است. یعنی اینکه کم‌کم باید با موضوع ترسناک رو‌به رو شد. این درمان نیازمند یک همراه بود که متاسفانه در تمام این مدت همراهی نداشتم و مسخره به نظر می‌رسید از دوستی بخواهم زمانش را برای من بگذارد و همراه من هفته‌ای چند بار به متروسواری بیاید. تلاش خودم چون ملزم به تمرکز من بر مساله بود وحشت مرا بیشتر می‌کرد.  زمان گذشت و من به این نقص خو کردم. ساده‌ترین رفتاری که اغلب انجام می‌دهیم فراموش کردن مساله و جایگزین کردن امکان‌های دیگر به جای آن.
در زندگی مسائل زیادی هست که به طور طبیعی از خیلی از آن‌ها آگاه نیستیم و اگر شرایط پیش بیاید با آن‌ها مواجهه می‌شویم. از آن‌جایی که زندگی قابل پیش بینی نیست گه‌گاه در شرایطی قرار می‌گیریم که مجبور به انجام رفتارهایی خاص آن وضعیت هستیم.
بارها به ما گفته‌اند که کتاب‌های مقدس معجزه می‌کند و شفا می‌دهد، بحثی ندارم اما می‌خواهم از کتابی بگویم که موجب شفای من بود در این موردی که درباره‌اش نوشتم. (لبخند) کتابی که تمام مدت راه توجه مرا از شرایط پرت می‌کرد و تمرکز مرا به خود جلب می‌کرد. کتاب عزیزی که همیشه همراه من است و مرا از فوبی فضای بسته برای همیشه رهانید بدون تلاش چندانی که خودم ان را حس کنم. اگر قرار باشد پیش از مرگ خود وصیتی کنم خواندن این کتاب را به همه انسان‌های روی زمین توصیه می‌کنم:
 چنین گفت زرتشت شاهکار ماندگار ویلهلم فردریش نیچه

پ.ن۱ : این ترانه موسیقی و صدای سینگر زیبایی دارد.
پ.ن۲ : در ادامه انیمه‌های زیباییی با موضوع کتاب است. من عاشق دیدن انیمه‌های ساخت ژاپن هستم.

ادامه نوشته

تولدت مبارک رفیق گوش دراز من




چند روز قبل‌تر تولد لنین بود. یک ساله شد ولی هنوز از اندازه طبیعی کوچک‌تر هست و دلیلش هم اینه که خیلی زود از شیر مادر گرفته شده. معمولا حیواناتی که زود از شیر گرفته می‌شوند کوچک‌تر از اندازه‌های طبیعی خود هستند و این یکی از معیارهای زیبایی است و اغلب فروشنده‌های حیوانات خانگی آن‌ها را در کودکی زود از مادر جدا می‌کنند. لنین سالم و شاداب هست و مهربان و دوست‌داشتنی، هر مهمانی که به خانه می‌اید از شوق لنین برای آشنایی و بازی سر ذوق می‌آید و کلی عکس و فیلم از او می‌گیرند. گاهی هم یک دلقک تمام عیار می‌شود و حتی دل مادرم را که بسیار وسواسی و مرتب است را به دست می‌آورد. معمولا هنگام غروب آفتاب پر تحرک می شود و جست‌هایی در هوا می‌زند که همه را به خنده می‌اندازد مثل آدم‌های با خود خوشحال است. شور زندگی در او موج می‌ِزند. برای تولدش یک توپ جدید هدیه گرفت. توپ سال گذشته‌اش حسابی کم باد شده بود. عاشق توپ بازی است و مدام با دهانش توپ را به این‌سو و آن سو هدایت می‌کند. جایی خوانده بودم خرگوش‌ها رنگ خزشان در فصل‌های مختلف تغییر می‌کند مثلا در زمستان سفید می‌شوند و در بهار دوباره خاکستری و قهوه‌ای ولی این تغییر را در لنین ندیدم. خوراکی تشویقی برای او سال قبل بیسکویت مادر بود ولی امسال علاقه‌اش را به آن از دست داده و حالا عاشق نخودچی است. دوستش دارم. از نوازش سیر نمی شود و برای تشکر دستانم را لیس می‌زند. خرگوش‌ها ز نظر روحیه شبیه گربه‌ها هستند.

ادامه نوشته

مهمانی تصاویر



اغلب چیزهایی می‌نویسیم و در تناسب با متن تصویری را جستجو کرده و کنار آن قرار می‌دهیم. اما بعضی تصاویر هستند که متن را می‌سازند و خود به عنوان سوژه تاویل می‌شوند. دیدن این تصاویر با مکث همراه هست هر جا که باشند روی دیوار مترو، صفحه کامپیوتر، میان صفحات مجلات و جلد کتاب‌ها یا تصویری پنهان در آلبوم یک دوست و ...
چه چیز در یک تصویر ما را جذب می‌کند؟ فرم! سبک! محتوا! رنگ‌بندی! هارمونی! خالق اثر! ...
برای من رنگ‌ها همیشه کشش خاصی داشتند و بعد از آن فرم چینش اجزای درون اثر مهم بوده. برخی تصاویر همیشه یک جای خالی برای تخیل بیننده دارند. مثلا همین تصویر بالا که یک پنجره دارد و چند صندلی که هیچ کسی آن‌ها را اشغال نکرده است و به نوعی ما را دعوت می‌کند تا درون این تصویر به تخیل بپردازیم. اما روح خود را نیز به ما القاء می‌کند. در ادامه تصاویر دیگری از میزها و صندلی‌ها قرار دادم که حال و هوای دیگری را نشان می‌دهد. یعنی شما اگر خود را در هر کدام تجسم کنید مطمئنا با روحیه متفاوتی از آن دیگری حضور خواهید داشت.
پ.ن: قطعا توجه خواهید داشت که نویسنده این متن چیزی از عکاسی نمی‌داند.
پ.ن: یک سایت شگفت‌انگیز : wolfram Alpha می‌توانید روی هر کدام از تصاویر روی صفحه اصلی هم کلیک کنید. امیدوارم استفاده کنید.

ادامه نوشته

طنز زندگی



جوك معروفى هست كه مي‌گه: يه روز دو تا خانم مسن مي‌رن به يه رستوران ارزان. خانم مسن اولى مي‌گه: غذاى اين‌جا خيلى آشغاله.
اون يكى مي‌گه: آره می‌دونم. تازه كم هم هست!

در اصل طرز نگاه من هم به زندگی همینه: پر از تنهایی، بدبختی، زجر و ناراحتیه. تازه خیلی زود هم تموم می‌شه!

وودی آلن
Annie Hall

آنی هال فیلم خوبیه. اگر تماشا نکردید. امتحانش کنید.

On a good day

 



Little bit lost and
A little bit lonely
Little bit cold here
A little bit feared

But I hold on
And I
Feel strong
And I
Know that I can

Getting used to it
Lit the fuse to it
Like to know who I am

Been talking to myself forever, yeah
And how I wish I knew me better, yeah
Still sitting on a shelf and never
Never seen the sun shine brighter
And it feels like me
On a good day

And it feels like me
On a good day

I'm a little bit hemmed in
A little bit isolated
A little bit hopeful
A little bit cold

But I hold on
And I
Feel strong
And I
Know that I can

Getting used to it
Lit the fuse to it
Like to know who I am

Been talking to myself forever, yeah
And how I wish I knew me better, yeah
Still sitting on a shelf and never
Never seen the sun shine brighter...

And it feels like me
On a good day

Been talking to myself forever, yeah
And how I wish I knew me better, yeah
Still sitting on a shelf and never
Never seen the sun shine brighter
And it feels like me
On a good day

 


چند روز قبل یکی از مژه‌هایم افتاد داخل چشمم، مجبور شدم جلوی آینه بایستم و چشمم را گشاد کنم تا مژه را ببینم ناخودآگاه چشم دیگرم هم بازتر شد. سعی کردم فقط آن چشمی که مژه درونش افتاده را بازتر نگه دارم و چشم دیگر را معمولی نگه دارم. خنده‌دار شده بودم. گاهی وقتی قسمتی از شخصیت یا سبک زندگی خود را تغییر می‌دهیم این تغییر وجه‌های دیگر را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. اغلب یک جور ناهماهنگی به وجود می‌آید. مجبور می‌شویم شرایط را کنترل کنیم. آگاهی از آنچه که در حال اتفاق است بسیار مهم است.

 حالا = تجربه = آگاهی = واقعیت

احتمالا بارها این جمله را شنیده‌ایم که: «خودت باش، فقط خودت». احتمالا هر بار هم از خودمان پرسیده‌ایم چطور؟! اصلا این یعنی چه؟ نمی خواهم وارد بحث فلسفی تعریف خود شوم.

 پرلز معتقد است که در جوامع مرفه افراد وقت و انرژی کمتری صرف کامل کردن نیازهای طبیعی خود می‌کنند و بیشتر ذهن خود را مشغول بازی‌های اجتماعی می‌کنند که در واقع همان وسایل اجتماعی برای هدف‌های طبیعی هستند. این وسایل اجتماعی را به صورت هدف‌های نهایی تجربه می‌کنیم، بنابراین طوری رفتار می‌کنیم که انگار باید تقریبا تمام انرژی خود را در بازی کردن نقش‌ها صرف ‌کنیم. وقتی نقش‌های خود را بارها اجرا می‌کنیم تبدیل به عادت می‌شوند. در یک شخص سالم و طبیعی، چرخه زندگی روزمره ما فرایند باز و جاری نیازهای ارگانیزمی خواهد بود که در آگاهی نمایان می‌شود. پلرز در تعریف شخصیت سالم باور دارد که شخصیت سالم دلمشغول نقش‌های اجتماعی نمی‌شود، زیرا این نقش‌ها چیزی جز یک رشته انتظارات اجتماعی نیستند که ما و دیگران برای خود به وجود آورده‌ایم. آدم پخته با جامعه دیوانه‌ای نظیر جامعه ما سازگار نمی‌شود.
افراد روان‌رنجور از شیوه‌ای که می‌توانند خود را شکوفا کنند، دست کشیده‌اند آن‌ها برای این زندگی می‌کنند که مفهومی را تحقق بخشند. علت گیر کردن در خیالبافی‌های کودکی این است که نمی‌خواهیم آنچه هستیم باشیم، بلکه می‌خواهیم چیز دیگری باشیم زیرا از آنچه هستیم خشنود نیستیم. باور داریم اگر چیز دیگری بودیم، می‌توانستیم تایید بیشتر و محبت بیشتر و حمایت محیطی بیشتری دریافت کنیم.

محور زندگی یعنی آگاهی از اینکه باید به خود متکی بود و پذیرش مسئولیت کامل مسیر زندگی با آگاهی به اینکه ممکن است پیامد نهایی خود بودن، منزوی شدن یا شکنجه شدن باشد.

چیزی که از صحبت‌های پرلز آموختم این بود که گذشته را باید کنار نهاد و آینده را نیز و فقط با آگاهی در حال باید زیست کرد. باید در توهم و دنیاهای درونی که اسمش را مایا می گذارد به سر نبرد و با خود واقعی و شرایط فعلی که در آن به سر می‌بریم رابطه داشته باشیم.


پ.ن: مایا چیزی است که به جای خودِ اصیل به وجود می‌آوریم، در واقع یک زندگی خیالی است. مایا بخشی از سطح جعلی وجود است که بین خود واقعی و دنیای عمل خویش می‌سازیم، ولی طوری زندگی می‌کنیم که انگار مایای ما واقعی است. مایا وظیفه دفاعی دارد و از ما در برابر جنبه‌های تهدیدکننده خودمان یا دنیای ما مثل امکان طرد شدن؛ محافظت می‌کند. در این جریان ما شخصیت جعلی خود را به وجود می‌آوریم چنین شخصیتی در بهترین حالت فقط نیمی از آنچه که هستیم را نشان می‌دهد.

پیشنهاداتی برای داشتن احساساتی بهتر از زبان دیگران


این مطلب خیلی علمی نیست بیشتر شبیه نصیحتی دوستانه از تجربه ای شخصی است. اما بعد از اینکه خواندمش به نظرم جالب آمد و برای همین در اینجا قرارش می دهم تا دوستان هم از آن استفاده کنند.

1-اعداد و ارقام غیر ضروری رو دوربنداز! این اعداد شامل سن، قد و وزن میشه. بگذار دکترها راجع به این عددها نگران باشن. خوب واسه همینه که بهشون ویزیت می دی.
2- دوست‌های شاد و خوش و خرم و سر حالت رو برای خودت نگه دار! آدم‌های بی حس و حال تو رو هم بی حال می کنن ( اگه خودت جزو این دسته ای حواست باشه!)
3- دائم در حال یادگیری باش! سعی کن بیشتر راجع به کامپوتر، کارهای دستی، باغبانی و خلاصه هرچی که فکر می کنی یاد بگیری. هیچ‌وقت نگذار مغزت بی کار بمونه. "مغز بیکار پاتوق شیطانه"این شیطان هم اسمش آلزایمر ِ
4- از چیزهای ساده، لـــذت ببر
5- اغلب بخنـــــد، قهقهه های بلند و طولانی. اونقدر بخند که نفست بند بیاد اگه دوستی داری که خیلی باهاش می خندی، پس خیلی باهاش وقت بگذرون
6- گاهی اوقات یه کم اشک بریز. سختی کشیدن هست، غمگین بودن هست اما ادامه نده. تنها کسی که تمام طول زندگیمون کنار ماست، خود ما هستیم. پس تا وقتی که زنده ای زندگی کن.
7- دور و اطرافت رو با آدم‌ها و چیزهایی پر کن که دوستشون داری. با دوست‌ها و فامیل، با یادگاری‌هات، حیووون خونگی، موسیقی ، گل و گیاه و خلاصه هرچیزی. خوب حالا خونه ات پناهگاه و محل آرامشت شد؟
8- سلامتیت رو جشن بگیر و بهش اهمیت بده! اگه سالمی، سعی کن این وضعیت رو حفظ کنی اگه وضعت متغیره، سعی کن متعادلش کنی و حالت رو بهتر کنی اگر هم فکر می کنی تنهایی از پسش بر نمی آیی،از یک نفر کمک بگیر.
9- به سمت ناراحتی‌‌هایت سفر نکن! برو به یک مرکز خرید، برو به یه محله دیگه، حتی برو یه کشور دیگه. اما هیچ وقت جایی نرو که باعث سرافکندگی و احساس گناهت بشه.
10- از هر فرصتی که داری استفاده کن و به همه کسانی که دوستشون داری، عشقت رو نشون بده.
به نظرم آمد نظر شخصی خودم را هم در هر مورد بنویسم تا این برداشت شکل نگیرد که با تمام پیشنهادات به همان شکلی که مطرح شده‌انند موافق هستم. قطعا نظر دوستان متفاوت یا ممکن است همراه با نظر من باشد.

با شماره یک موافقم ولی نه آن طور که همه چیز را رها کنیم و مسئولیت خودمان را نسبت به خود و زندگی فراموش کنیم. اما گاهی این نگرانی‌ها به صورت وسواس‌ها فکری در میاد و تا زمانی که وضع به حالت مثبت در بر گردد کلی انرژی روانی ما را تحلیل می‌برد.

شماره دو را هم تایید می کنم البته تمام دوستان سر حال هم یک زمان‌هایی نیاز به همدلی و همراهی دارند. هر چند این روزها آدم های افسرده و غر غرو بیشتر طرفدار دارند و در جمع‌ها دور و بر پسرهای غمگین و سر خورده و دخترهایی که فاز افسردگی برداشته اند حسابی شلوغ‌تر از آدم های نرمال و سالم است. بگذریم ما به انتخاب دگران کاری نداریم. خود دانند.

شماره سوم شعار من در زندگی بود. همیشه باید پویا بود و در حال یادگیری وگرنه در گور خفته باشیم بهتر است. فضای کمتری اشغال می‌کنیم. مصرف کننده صرف بودن یعنی یک تکه آشغال بودن.

شماره چهار به خیلی از چیزها اشاره دارد برای من چیزهای ساده بیش از همه طبیعت را شامل می‌شود. البته لبخند آدم‌هایی که عزیز هستند برایم و به خاطر آوردن لحظات خوش با آدم‌هایی که از زندگی‌ام عبور کرده‌اند. جالب است برایم بدانم چیزهای ساده‌ای که شما از آن لذت می‌برید چیست.

شماره پنجم این یکی را علم هم ثابت کرده. شکی نیست که تغییرات فیزیکی بر تغییرات روحی و روانی ما اثرگذار هستند.

شماره ششم به صورت یک کمک کننده موقت می‌توان رویش حساب کرد. شاید خنده دار باشد اما زمانی که من در یک کلینیک مشاوره کار می‌کردم دقیقا در دو ماه محرم و صفر که عذاداری هست و مردم اغلب بسیار گریه می‌کنند مراجعه کننده ما بسیار کاهش پیدا کرده بود. این عمال بی اثری نیست. چون از نظر هیجانی و روانی تا حدی تخلیه می شدند. اما گریه مثل دارو اثر موقت دارد و باید برای رفع مشکلات دنبال کمک حرفه ای بود. البته لحظات شادی هم در زندگی هست که ما اشک می ریزیم. لحظاتی که فقط اشک ها قادر به بیان احساس ما هستند نه کلمات.

شماره هفت توصیه فوق‌العاده ای هست. ولی نباید فراموش کرد ما ارتباطی محسوس با جهان پیرامون خود داریم و نمی توانیم از اتفاقتی که در جامعه و دنیای می افتد فرار کنیم و به پناهگاه خود برویم. ولی ما نیاز به شارژ شدن داریم برای مواجهه با دنیای بیرون و این جا هست که این پناهگاه بسیار کمک کننده است.
 
شماره هشت اشاره به این مطلب دارد که پذیرش محدودیت های جسمانی بسیار مهم هست. وقتی این محدودیت ها را می پذیریم شناخت بیشتری از توانایی های خود داریم. سلامتی بسیار مهم است. عوامل کمک کننده هم مشخص هستند تغذیه و ورزش و کنار کشیدن از مخدرها و الکل...

شماره نه را می‌شود به خیلی از مسائل ربط داد. مثلا گاهی ما اصرار داریم در جمع هایی پذیرفته بشیم که بهش تلق نداریم و وقتی در این جمع ها حضور پیدا می کنیم و پذیرفته نمی شویم به عزت نفس ما آسیب می زند. بهتر است از ابتدا نقشه ذهنی روشنی از فعالیت ها‌یمان و علت انجام آن‌ها داشته باشیم. در یک پست حتما درباره احساس گناه می‌نویسم که از نظر روان‌کاوی چه معنایی دارد.

شماره ده یک‌جورهایی مرا به سکوت وا می‌دارد. درباره این موضوع خیلی مطمئن نیستم. به ظرفیت طرف مقابل هم بستگی دارد. احساسی که آدم ها به هم دارند را از روی مشاهده رفتارشان راحت‌تر می‌توان درک کرد تا بیان زبانی‌شان به هم. من به رفتار آدم‌ها بیشتر اعتماد دارم تا کلماتی که خرج می‌کنند. این موضوع بین آدم‌ها بسیار متغییر است.
ادامه نوشته

گاه‌گه بیدار می‌خواهیم شد زین خواب جادویی
خواب همگنان غار
چشم می‌مالیم و می‌گوییم: آنک، طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
وای، وای، افسوس
...
/اخوان ثالث/