موسیقی مثل آب

http://images.movieplayer.it/2003/07/09/juliette-binoche-19324.jpg


چطور، در شب تابستان
نت‌های اسرارآمیز از گلوی چند پرنده به صدا در می‌آیند
به تاریکی می‌خورند و همان جا که هستند می مانند
اما پس از آن هم، تا مدت ها موسیقی همچنان ادامه می‌یابد
چطور در من حرکت می‌کنی تا وقتی سکوت خود به حرکت درآید
صریح و دقیق مثل نت ها
چطور متوقف نمی‌شوند
موسیقی مثل آب, راهش را پیدا می‌کند
چطور خیال می‌کنیم آنچه‌ آغاز کرده‌ایم متعلق به ماست
چطور به این زودی از میدان به در می‌رود
زندگی‌های دیگری گلوی هوا را صاف می‌کنند
تا وقتی زیبا و دگرگون شود
چطور دگرگون شده‌ام از تو و دگرگونت کرده‌ام
چطور پر اشتیاق گلو  باز می‌کنیم برای آواز
چطور موسیقی ما را به هم زنجیر می‌کند
اما آواز در شب تابستان را نه
چطور موسیقی می‌شکند و متوقف می‌شود
چطور زبان ما می‌گیرد اما نت ها همچنان بالا می‌روند
از ما می‌گذرند
چطور در سکوت خود را کامل می‌کنند
و سکوت ما را کامل می کند، ساده مثل آن چند نت
که در شب تابستان به تاریکی پاسخ می‌دهند و خاموش می‌شوند

جین هیرشفیلد

/ جین هرشفیلد/

«هستی و زمان» در تاریکی


مارتین هایدگر


گاهی فکر می‌کنم کدام از دسته از کتاب‌هایی که خوانده یا نخوانده شده‌اند ذهن آدم‌ها را بیشتر به خود مشغول می‌کند. درباره من کتاب‌هایی که نخوانده‌ام، همچنین کتاب‌هایی که نیاز به بازخوانش دارند پر رنگ‌تر هستند. آثار داستایوفسکی و نیچه از آن دست کتاب‌هایی است که نیاز به دوباره خوانی دارند. مهم‌ترین کتاب که ذهن مرا سال هاست درگیر کرده و چند بار مواجهه نا‌امیدکننده‌ای با آن داشتم، هستی و زمان شاهکار مارتین هایدگر است. در واقع تلاش من برای خوانش این کتاب در این مدت تلاش بی‌حاصلی نبود. هرچند هنوز موفق به این کار نشده‌ام ولی تجربیاتی که موازی با این تلاش کسب کردم، بی‌ارزش نبودند. مثلا متوجه این موضوع شدم (به دور از کلی گرایی و کلی بینی) اغلب خوانش گروهی کتاب در جامعه من رفتار بی‌سرانجامی است. افراد با انگیزه‌های متنوع و بسیار متفاوتی وارد گروه‌ها می‌شوند که این انگیزه‌ها بر عملکرد آن‌ها در طی زمان اثرگذار است. در ‌‌نهایت خوانش گروهی جز کشتن زمان نتیجه‌ای ندارد.

آگاهی از سبک کار نویسنده (سبک نوشتن و ادبیاتی که به کار می‌برد) به برخورد ما و انتظاری که از متن داریم کمک می‌کند. درباره هایدگر تفسیر‌ها و شرح‌هایی که در مورد خودش و آثارش نوشته شده بسیار است این جریان توهمی ایجاد می‌کند مبنی بر اینکه از هر بخش از یادداشت‌های هایدگر می‌شود برداشتی مستقل داشت. نکته‌ای که درک کردم این است: هایدگر تو را می‌بلعد در واقع کلماتش مثل یک سرزمین عجایب است که واردش می‌شوی و این سرزمین تو در تو با مناطقی مرتبط به هم است. مانند فیشته، ویتگنشتاین و... نیست که روی دیوار باغش بایستی میوه‌ای بچینی و بروی. برای درک صحیح فلسفه هایدگر باید وارد دنیایش شد. بیرون ایستادن معنایی ندارد.

با توجه به نقدهایی که هایدگر انجام داده لازم است برای آگاهی از فلسفه و فیلسوف‌هایی که مورد توجه بیشتر او بودند مطالعه پیوسته‌ای داشته باشیم. برای فهم بهتر کتاب هستی و زمان آشنایی با تفکرات امپدوکلس، افلاطون، ارسطو، نیچه, هوسرل و... لازم است. در نگاه کلیتر آشنایی با متفکران متقدم فلسفه امری ضروری است. این بین عده‌ای ممکن است به اشتباه ما را تشویق به خواندن تاریخ فلسفه کنند. اولین گزینه هم کتاب پر از اشکال تاریخ فلسفه کاپلستون است. سرعت و نیتی که در نگارش این دست کتاب‌ها استفاده می‌شود روشن کننده است.

موضوعی که اصرار زیادی بر آن دارم و نتیجه تجربه در این زمینه است، این است که: به سراغ متن‌های اصلی بروید بدون ترس از قدرت درک و سواد خود. خواندن متون اصلی راه گشا‌تر از خواندن صد‌ها جلد شرح و تفسیر دیگران است. حداقل اگر در این زمینه ذهن خود را تنبل کرده‌اید و وابسته به متون شارحان هستید موازی با متن اصلی مطالعه کنید. قبول دارم این شیوه بسیار زمان بر و کاهنده است ولی اندیشه شما در آن باره عمیق و استوار و مهم‌تر از همه صحیح خواهد بود. شخصی را می‌شناسم دانشجوی دکترا فلسفه است برای فهم فلسفه هگل سه سال زمان گذاشته و اعتراف می‌کند دو سال اول هر چه می‌خوانده مطلبی دریافت نمی‌کرده ولی موضوع را‌‌ رها نکرده البته همه مثل ایشان نخواهند بود. او بعد از گرفتن مدرک پزشکی به جای ادامه تحصیل گرفتن تخصص به سمت فلسفه می‌رود، پس برای پشتکارش به اندازه کافی انگیزه داشته است. شیوه درک برای دیگران چندان فاصله‌ای با این ندارد.
آنچه انکارناشدنی است تاثیر افکار متفکران باستان و یونانیان به خصوص افلاطون بر جریان های فکری متاخر است. برای مطالعه اندیشه متفکران قدیمی به دلیل در دسترس نبودن متون اصلی ایشان مطالعه تاریخ اندیشه مانع ندارد. کتاب معتبری در این زمینه: متفکران یونانی اثر گمپرتس و ترجمه محمدحسن لطفی از نشر خوارزمی است. از انتشارات خوارزمی کتاب مجموعه آثار افلاطون را هم بهتر است تهیه کرد.

پ. ن: هیچ می‌دانی چرا چون موج٬ در گریز از خویشتن٬ پیوسته می‌کاهم؟ -زان که بر این پرده تاریک٬ این خاموشی نزدیک٬ آنچه می‌خواهم نمی‌بینم٬ و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم. /محمدرضا شفیعی کدکنی/

پ. ن: این وبلاگ با اینکه هویتی مستقل از وبلاگ سابق دارد با این حال موضوعات در ادامه‌‌ همان قبلی‌ها نوشته می‌شود. با این وجود به نظرم جالب نیست که در اشاره به مشابه بودن (نه تکراری بودن) عنوان‌ها با وبلاگ سابق مدام یادآوری کنم و بگویم:‌‌ همان طور که در جاده سابق اشاره کرده بودم. به همین دلیل بهتر دانستم بدون ذکر این مساله پست‌های بعدی را بگذارم. از این پس حتی اشاره‌ای هم به این مساله نمی‌کنم.

مکث


در بُن سراسر جهان سهی [= جهان بینی] یِ مُدرن، این پندار فریبنده وجود دارد که قانون‌هایی که به اصطلاح قانون‌های طبیعت نامیده می‌شوند، روشن سازی‌های پدیدارهای طبیعت می‌باشند.

بدین سان، مردمان اکنون در قانون‌های طبیعت، چونان چیزی که نباید بدان دست بخورد، توقف می‌کنند؛ چنان که پیشینیان در برابر خداوند و سرنوشت رفتار می‌کردند. و به راستی، هر دو، هم حقّ دارند و هم حقّ ندارند: ولی هر آینه پیشینیان از این جنبه که یک فرجام [= نتیجه قطعی] روشن را بر می‌شناسند، روشن تر‌اند؛ هم به دانگاه که در دستگاهِ نوین می‌بایستی چنین فرانموده شود که گویی همه چیز روشن ساخته شده است.

پ.ن: رساله منطقی ــ فلسفی. لودویگ ویتگنشتاین. ترجمه دکتر میر شمس الدّین ادیب سلطانی

پ.ن: پست‌های گزین گویه وار جز اشاره به موضوع ذکر شده در مطلب نوشته شده، شاید مشوق ذهنی جستجوگر برای خوانش کل متن کتاب برای اندیشه و درک بیشتر باشد.


ملال

Escaping Job Search Fatigue |


آلبرتو موراویا در ابتدای رمان ملال خویش٬ به تفصیل طرح تاریخ جهانی را که ایده‌اش را در ایام نوجوانی در سر پخته است شرح می‌دهد٬ تاریخی که یگانه محرک آن ملال است: «تاریخ جهان مبتنی بر ملال بر ایده‌ای بسیار ساده استوار است: محرک تاریخ نه پیشرفت٬ نه تکامل زیستی٬ نه امور اقتصادی و نه هیچ کدام ار انگیزه‌هایی بود که عموما مورخان مکاتب مختلف پیش می‌کشند٬ بلکه محرک تاریخ به راستی ملال بوده است. من که از این کشف فوق العاده سخت به هیجان آمده بودم به بررسی اصل و خاستگاه چیز‌ها پرداختم. به این ترتیب٬ در آغاز ملال یا به تعبیر مرسوم٬ هاویه بود [اشاره به بخشی از عهد جدید: «در آغاز کلمه بود...». خداوند٬ که او را ملال فرا گرفته بود٬ زمین٬ آسمان٬ آب٬ حیوانات٬ نباتات و سپس آدم و حوا را خلق کرد. آدم و حوا٬ که آنان نیز در بهشت دچار ملال شده بودند٬ میوه ممنوعه را خوردند. آن دو خداوند را ملول کردند و خداوند آن‌ها را از بهشت عدن بیرون راند. قابیل که هابیل او را به ملال دچار کرده بود٬ وی را از پا در آورد. نوح٬ که زیاده از حد ملول گشته بود٬ شراب را ساخت. خداوند که انسان‌ها را دوباره در بند ملال دید عالم را با طوفانی ویران کرد٬ اما این بلا نیز خدا را ملول ساخت تا آنجا که هوای مساعد را باز گرداند و همین طور الی آخر. امپراتوران بزرگ مصر٬ بابل٬ پارس٬ یونان و روم به ناگهان از ملال سربرآوردند و در ملال نیست و نابود شدند. ملال شرک سبب ظهور مسیحیت شد ٬ ملال مذهب کاتولیک مذهب پروتستان را به وجود آورد٬ ملال اروپا منجر به کشف قاره امریکا شد. ملال فئودالیته منجر به انقلاب فرانسه شد و ملال سرمایه داری انقلاب روسیه را از پی آورد. بعد از آنکه تمام این یافته‌های زیبا را بر لوح کوچکی یادداشت کردم٬ با شور و حرارت بسیار شروع به نگارش تاریخی کردم که شکلی زیبا و بایسته داشته باشد. درست به خاطر ندارم اما گمان نمی‌کنم که بیش از توصیف بسیار جزء به جزء ملال هولناکی که آدم و حوا در بهشت از آن رنج می‌بردند و اینکه چگونه آنان دقیقا به همین سبب ملال مرتکب آن گناه کبیره شدند چیز دیگری گفته باشم. سپس من که از طرحم ملول گشته بودم آن را‌‌ رها کردم.»

این متن و برداشت خارق العاده است: نبود هرگونه انگیزه که٬ به نحوی تناقض آمیز٬ یگانه انگیزه٬ یگانه محرک تاریخ و وجود می‌شود. ملال- یا میل به وضعیت مرگ- است که با وارد کردن «نوعی میل حداقلی» در عالم٬ که برای به حرکت در آوردن چرخ تاریخ -چرخی که بدون آن میل تا ابد از حرکت باز می‌ایستد- کفایت می‌کند٬عالم را به منتها درجه از سکون و مرگ می‌رهاند.

در فلسفه شوپنهاور٬ ملال٬ به طریقی مشابه جایگاهی تناقض آمیز و محوری دارد. وی معتقد است ملال مبداء اجتماعی شدن است.

این اجتماعی بودن از آنجا که منبعث از ملال و ناپایدار است٬ امری است امکانی و نه ضروری٬ زیرا اگر انسان تنها دچار ملال می‌شود٬ انسان درون اجتماع رنج می‌برد. همچنین باید بین انزوای مطلق و اجتماع دائم٬ اندازه و اعتدال درست و لرزان را نگاه دارد... به بیان دقیق تجربه ملال هیچ‌گاه وجود ندارد: این است تعریف تجربه ملال. تجربه‌ای از نوعی کاملا خاص است: تجربه‌ای در آن در می‌یابیم که چیزی را تجربه نمی‌کنیم در حالی که انتظار داشتیم چیزی را تجربه کنیم. به این ترتیب ملال غافلگیر شدن از جانب غیابی است: چیزی که به آن امید بسته بودیم و تقریبا در ساعت مقرری انتظارش را می‌کشیدیم٬ نیامد و هرگز نخواهد آمد. از نظر شوپنهاور خرسندی بر خلاف الم تجربه نمی‌شود٬ هربار که خرسندی‌ای حاصل شود٬ هر بار که نیازی برآورده شود٬ ساعت ملال شروع به نواختن می‌کند.

متن بالا گزیده‌هایی از کتاب «شوپنهاور» نوشته: دیدیه رمون٬ با ترجمه: بیتا شمسینی از انتشارات ققنوس است.

شوپنهاور: از میان جهان‌های ممکن٬ جهان ما بد‌ترین جهان است.

بلوف


امروز روز آبی غبارآلودی بود که وقتی آسمانش را دیدم، دلم بیشتر خواست خانه نماند، روز غم انگیز و گرفته‌ای که مثل سوهان روح را سخت می‌نواخت، کارش درست است. روحی که دو زاری‌اش کج باشد باید هم ضربه را غلغلک بگیرد، می‌خندد بلند و چشمکی می‌زند. روح گیج من است، حرف ندارد. روح آدم که دلش را نمی‌گیرد، دل را باید به بادبادک بست و ر‌هایش کرد. بعضی چیز‌ها را نباید هیچ وقت در آغوش گرفت مثل زانو‌ها، سر، غصه‌ها، ماجراهای تمام شده. همیشه هم مهربان بودن جواب نمی‌دهد. بلند شدم ولی دل عضلاتم گرفته بود. وقتی دلشان بگیرد باید درد را در آغوش بگیرند تا تنها نمانند. درد بی‌دریغ و بزرگوار در ساق پا و بازوان پیچید، دوستش دارم. هر چیز که به من تعلق دارد را دوست دارم. نفس عمیق کمک بزرگی است، درونت را تازه می‌کند اما سینه‌ات که حسود باشد، ناز می‌کند؛ سنگین می‌شود هوا را نیمه فرو می‌دهد. سرفه‌ام گرفت، سرفه‌ها مثل آسمان روزهای تعطیل اینجا همیشه گرفته‌اند. لبخند رفیق همیشه همراهم آمد، سکوتش را دوست دارم و آینه، سرم را که دیوانه رقص است و چرخیدن بر سینه‌اش می‌گذارد. دیوار دستم را گرفت تا بایستم. فکر کردم آدم باید ناسپاس باشد که این همه را داشته باشد، باز بنالد که تنهاست و زندگی‌اش خالی است.

داشت فراموشم می‌شد دوست جادوگرم, موسیقی، او که هر زمان به شکلی سحر می‌کند مرا.

دیروز پایان جهان بود
و فردا نیز جهان به پایان می‌رسد
فقط امروز است که جهان هست
و در دست‌های من
چون دانه‌ای می‌روید

پ. ن1: ترانه‌ای با صدای بیژن جلالی.
پ.ن2: موضوع تمرین: هذیان یک بیمار

آموختن برای زیستن


Speak


سن لو: کم پیش می‌آید به کسی بر بخورم که علاقه‌مند نوشتن باشد، بخواهد بنویسد و در فکر این باشد که تجربه را با کلمات بیان کند.
سن لو منتظر می‌ماند تا مارسل جواب دهد. مارسل جواب نمی‌دهد.
سن لو: آدم های جامعه‌ای که من بدبختانه به آن تعلق دارم چیزی از خود نشان نمی‌دهند مگر جهلی که با مراقبت کامل پرورش داده‌اند و در طی قرن‌ها تبدیل اش کرده‌اند به ابتذال واقعی فکر و پنهان شدن در پشت حرکت‌های سر و دست و ادا و اطوار و فخر فروشی، و این یعنی تعلیم و تربیت خوب.

در جستجوی زمان از دست رفته. هارولد پین‌تر – دای ترویس.


موضوعی که متن به آن اشاره می‌کند مساله بسیاری از ما هم است. خیلی از اوقات علاقه‌مند بودم از احساسات و تجربیات ذهنی‌ام صحبت کنم ولی به خاطر نداشتن کلمات مناسب و مربوط در ذهن بی‌خیال شدم. بسیار پیش آمده که مطلبی را نوشتم اما متن موفق نشده معنای مورد نظرم را منتقل کند. نوشتن مهارتی است که باید طی سال‌های تحصیل آموخته شود که متاسفانه بهایی به این موضوع داده نمی‌شود. اغلب هنگام خوانش یادداشت دوستان با ابهامات زیادی رو به رو می‌شویم. کمی دقت در بیان و رعایت دستور نگارش صحیح سطح متن را بسیار افزایش می‌دهد. با کمی تمرین و تمرکز و مطالعه بعد از مدت کوتاهی تغییر زیادی حس می‌کنیم. در مورد صحبت کردن شرایط کمی متفاوت است. اغلب صحبت‌های ما به منظور دیگری از موضوع بحث، مطرح می‌شود. درباره مسائلی که دانشی نداریم سکوت بهتر از تائید یا تکذیب است.


پ.ن1: مثلا همین یادداشت چند خطی، سعی کردم شخصی باشد ولی احساس می‌کنم شبیه خطابه پیامبران شد. این یکی از اشکالات نوشتن است که لحن را منتقل نمی‌کند. بگذریم. قصد من در تمام یادداشت‌ها به اشتراک گذاشتن موضوعی است که تجربه زندگی خودم است. نه نوشتن نسخه برای جز خودم./ در یک متن قوی نیازی به این /پ.ن/ نیست. ولی قرار بر تمرین برای اصلاح شیوه های غیر صحیح است. هرچند پل استر گفته: آرزوی بیش از حد چیزی را داشتن، مانع به وقوع پیوستن آن می‌شود. ولی از جایی که داستایوفسکی عزیزتر است گفته او را به خاطر می سپاریم: اگه فقط همه بخوان، میشه تو یه لحظه، همه چیزو درست کرد.

پ.ن2: عنوان پست نام کتابی از آنتوان سیمینویچ ماکارنکو است. کتابی درباره پداگوژی یا تعلیم و تربیت. فرهنگ روس که مثل الماس گرانبهاست. ماکارنکو باور دارد آموختن برای زیستن است نه زیستن برای آموختن. مشابه تفکر داستایوفسکی: آگاهی نسبت به زندگی، برتر از خود زندگی است، علم به قوانین شادی از خود شادی برتر است, این چیزی است که باید باهاش مبارزه کرد. (رویای یک مرد مضحک)

تمایز روان



روان پست و خشن هرگونه زخم و آسیب را آسان‌تر از روان بالا از سر می‌گذراند؛ خطرهایی که در کمین این یک است می‌باید گران‌تر باشد، و بی‌گمان، با توجه به پیچیدگی شرایط زندگی‌اش، امکان ناکامی و نابودی‌اش نیز عظیم است. مارمولک اگر انگشتی از دست بدهد دوباره می‌روید: اما انسان نه.

فردریش نیچه/ فراسوی نیک و بد

از اینجا کتاب حکمت شادان را بخوانید.

تصور کن

bono vox john lennon



Imagine there’s no heaven,
It’s easy if you try,
No hell below us,
Above us only sky,
Imagine all the people
Living for today

تصورشو بكن
نه بهشتى در ميون باشه
نه دوزخى
تصورش سخت نيست
بالا رو كه نگاه كنى
فقط آسمونو ببينى
و مردمو
كه فقط واسه امروز زندگى كنن

Imagine there’s no countries,
It isn’t hard to do,
Nothing to kill or die for,
No religion too,
Imagine all the people
Living life in peace

تصورشو بكن
كشورى در ميون نباشه
تصورش سخت نيست
تصورشو بكن
چيزى نباشه كه بخاطرش بميرى
يا بكشى
حتی هيچ مذهبى هم وجود نداشته باشه
تصورشو بكن
مردم عمرشونو در صلح سر كنن

You may say I’m a dreamer,
But I’m not the only one,
I hope some day you’ll join us,
And the world will live as one

شايد بگى خيال مى‌بافم
ولى من تنها نيستم
آرزوم اينه
كه تو هم يه روزى بپيوندى به ما
و همه دنيا يكى بشه

Imagine no possessions,
I wonder if you can,
No need for greed or hunger,
A brotherhood of man,
Imagine all the people
Sharing all the world

دنيايى بدون مالكيت رو تصور كن
مى‌تونى تصور كنى؟
دنيايى بدون گرسنگى،
بى‌حرص و طمع
يگانگى آدما رو تصور كن
تصور دنيايى رو بكن كه همه يه سهمى توش دارن


ترانه فوق العاده زیبای تصور کن از جان لنون.


ابتدای جاده


سلام


معمولا در اولین برخورد‌ها به هر شکلی، آشنایی و معرفی اهمیت زیادی دارد. اولین پست را به همین منظور می‌نویسم.

دلیل ساخت جاده، وبلاگی با همین نام بود که اخیرا فیلتر شد. در اینجا از موضوعات مورد علاقه‌ام که گسترده هستند و‌گاه بی‌ارتباط با هم خواهم نوشت؛ از و درباره زندگی و انسان و مسائل مربوط به این دو که گستره متنوع و وسیعی از موضوعات را شامل می‌شوند.

علت انتخاب عنوان «جاده» برای این وبلاگ دو دلیل دارد: اولی ارادتم به فیلم جاده ساخته فدریکو فلینی و دیگری مفهوم جاده در معنای انتزاعی آن است. به نظرم هر انسانی دنیای خود را دارد و در جاده مورد علاقه‌اش گام بر می‌دارد. با باور به محدودیت و جبر موجود در ذات زندگی فکر می‌کنم انسان مجموعه‌ای از انتخاب‌های بسیار در مقابل خود دارد. جاده‌ها زمان مرگ انسان‌ها تمام می‌شوند. به نظرم دنیا بدون وجود انسان بی‌معنا است.

علت انتخاب نام «گولیا» این است: گولیا کارالووا قهرمان دوست داشتنی کودکی من، شخصیت تاریخی و داستانی در واقع دختری پارتیزان بود که شخصیتی مبارز و جستجوگر داشت. سرانجام در عملیاتی نظامی کشته و در کنار رودخانه ولگا دفن می‌شود. کتابی به همین نام وجود دارد؛ گولیا نوشته یلنا ایلنا.


اشاره: تصویر شکلات کنایه‌ای است به، رسم شیرین کردن کام هنگام آشنایی.