بلوف
امروز روز آبی غبارآلودی بود که وقتی آسمانش را دیدم، دلم بیشتر خواست خانه نماند، روز غم انگیز و گرفتهای که مثل سوهان روح را سخت مینواخت، کارش درست است. روحی که دو زاریاش کج باشد باید هم ضربه را غلغلک بگیرد، میخندد بلند و چشمکی میزند. روح گیج من است، حرف ندارد. روح آدم که دلش را نمیگیرد، دل را باید به بادبادک بست و رهایش کرد. بعضی چیزها را نباید هیچ وقت در آغوش گرفت مثل زانوها، سر، غصهها، ماجراهای تمام شده. همیشه هم مهربان بودن جواب نمیدهد. بلند شدم ولی دل عضلاتم گرفته بود. وقتی دلشان بگیرد باید درد را در آغوش بگیرند تا تنها نمانند. درد بیدریغ و بزرگوار در ساق پا و بازوان پیچید، دوستش دارم. هر چیز که به من تعلق دارد را دوست دارم. نفس عمیق کمک بزرگی است، درونت را تازه میکند اما سینهات که حسود باشد، ناز میکند؛ سنگین میشود هوا را نیمه فرو میدهد. سرفهام گرفت، سرفهها مثل آسمان روزهای تعطیل اینجا همیشه گرفتهاند. لبخند رفیق همیشه همراهم آمد، سکوتش را دوست دارم و آینه، سرم را که دیوانه رقص است و چرخیدن بر سینهاش میگذارد. دیوار دستم را گرفت تا بایستم. فکر کردم آدم باید ناسپاس باشد که این همه را داشته باشد، باز بنالد که تنهاست و زندگیاش خالی است.
داشت فراموشم میشد دوست جادوگرم, موسیقی، او که هر زمان به شکلی سحر میکند مرا.
دیروز پایان جهان بود
و فردا نیز جهان به پایان میرسد
فقط امروز است که جهان هست
و در دستهای من
چون دانهای میروید
پ. ن1: ترانهای با صدای بیژن جلالی.
پ.ن2: موضوع تمرین: هذیان یک بیمار
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۴/۲۴ ساعت توسط گولیا
|

جاده ها تمام نمی شوند