در ستایش بی بندی و ناسازگاری



«هر چه انسانی فردیتش قوی تر باشد دیرتر و سخت‌تر می‌تواند با اجتماع و مناسبات آن سازگار شود. سازگار نشدن با قواعد و رسوم اجتماعی فرد را به تنها زیستن در حاشیه سوق می‌دهد. دلیل آن واضح است.؛ آنچه انسانی را از جمع جدا و متمایز می‌کند انتخاب و گزینش اوست. زمانی که گزینش فرد و شیوه‌ زندگی‌اش متفاوت با اکثریت مردم اجتماع شود به بیرون گود کشیده می‌شود. حاشیه‌نشین، خود، این فاصله با جمع را انتخاب می‌کند تا فردیت و دنیای شخصی و شیوه‌ خودخواسته‌ زندگی‌اش را از دست ندهد.
فردریش نیچه در کتاب «چنین گفت زرتشت» درباره‌ این تنهایی چنین گفته است: «تنهایی برای کسی، گریز از یک بیمار است و برای شخص دیگر، گریز از برابر بیماران». مشکل اینجاست که یافتن مرز این دو گاه دشوار می‌شود.

در جوامع سنتی با فرهنگ جمع‌گرا یک نفر بزرگتر، ریش سفید قوم یا پدر خانواده به جای فرزندان تصمیم می‌گیرد. از شیوه راه رفتن و نشستن تا انتخاب رشته تحصیلی و فعالیت شغلی، از انتخاب همسر تا حتی تولیدمثل و تعداد فرزندان عمدتا توسط اوتوریته حاکم۱ مشخص می‌شود.

در فرهنگ‌های مردسالار و مذهبی نقش اتوریته در محیط خانواده توسط پدر ایفا می‌شود و گاه مادر. در مدرسه و محیط کار، ناظم و رئیس و در عرصه‌ سیاسی، رهبر. در چنین جوامعی چون ایران رهبر سیاسی از جایگاه تعریف شده‌ خود در قانون خارج شده و بدل به قیم و پدر می‌شود.
در چنین اجتماعی انسان‌ها با جبر عرف و سنت و مذهب تربیت شده و رشد می‌کنند.
در کشورهای به نسبت مدرن غربی این جبر به شیوه‌ای دیگر است. مناسبات سرمایه داری‌ با اوتوریته‌های خودش از انسان‌ها توقع دارند که «فلکسیبل»۲ باشند. این فلکسیبل بودن یعنی چون ابزاری در وسط مناسبات بیمارگونه تولیدی، جایی مشغول به کار شوند. حتی اگر بر خلاف آرزو و میل درونیشان است. مهم این‌ست که چرخه‌ مناسبت‌های تولیدی بچرخد و نظم نظام حاکم پابرجا بماند. در هر دوی این حالات آنکه فردیت ضعیف‌تری دارد سریع‌تر با محیط سازگار شده و به قول معروف فلکسیبل عمل می‌کند. یعنی آماده است تا از خواست درونی، گزینش شخصی و فرم محبوب زندگی‌اش بگذرد تا بتواند با خواست محیط هماهنگ شود.
سازگاری در چنین حالت و مفهومی نه نشان قدرت که نتیجه ضعف است و فقدان فردیت.
چنانچه گفتم آنکه علیه اوتوریته‌ها قیام می‌کند و با خواست آن‌ها سازگار نمی‌شود به ناچار به حاشیه رانده می‌شود. زیستن در حاشیه زیستی است پر خطر و فرساینده. اما درست همین در حاشیه زیستن می‌تواند منجر به بالندگی هم بشود.
در کتاب «چنین گفت زرتشت» اثر فردریش نیچه انسان برای بدل شدن به ابرانسان نخست لوح ارزش‌های همگانی را درهم می‌شکند. ارزش‌هایی که نیکان و دادگران بنیان نهاده‌اند و بر اساسش زندگی می‌کنند. ابرانسان نیچه کسی نیست جز آنکه با محیطش سر ناسازگاری دارد. نیکان و دادگران که همان سازگاران هستند چشم دیدنش را ندارند و از او بیزارند. وجود او گند زندگی روزمره‌شان را به رخشان می‌کشد. پس چون مسیح او را به صلیب می‌کشند. نیچه می‌گوید: «از نیکان و دادگران برحذر باشید. آنان به صلیب می‌کشند هر آنکه لوح ارزش‌های خویش را بنا نهد.»

انسان ناسازگار که علیه ارزش‌های متداول قیام می‌کند و لوح ارزش‌های همگانی را درهم می‌شکند از نگاه نیچه همان آفریننده است. آنکه خواهان آزادی و آزادگی است و بیرون آمدن از یوغ بندگی. آفریننده که لوح ارزش‌های متداول نیکان و دادگران را می‌شکند راهی بیابان خویش می‌شود. نیچه در حاشیه رانده شدن ابر انسان را نه از قهر محیط و ضعف انسان شورشی بلکه انتخاب خود او می‌داند. او که چون شتری به قعر بیابان خود می‌رود در آنجا لوح ارزش‌های خویش را بنا می‌گذارد و بدین طریق سرور جهان خویش می‌شود. بدین‌گونه است که انسان از نگاه فردریش نیچه بدل به «ابرانسان» می‌شود. ابر انسان شدن از نگاه نیچه همان هدف و غایت زیست آدمی در این جهان است. وادیهای که بندگان فرمانبردار (سازگاران) راهی بدان ندارند.در عرصه‌ی هنر و آفرینش هنری این قیام و شورش کار هنرمند اصیل است. هنر بی‌وجود سرکشی و نوآوری ناممکن است. آیا هنرمند همان کاری را نمی‌کند که ابرانسان آفریننده انجام می‌دهد؟ آنچه لوترک و پیکاسو انجام دادند آیا جز این بود؟ اگون شیله نقاش سرکش اطریشی با شکستن لوح ارزش‌های اخلاقی متداول و خرد کردن چارچوب‌های تعریف شده از هنر و هنرمند آثار اروتیک خود را خلق کرد و به همین گناه نابخشودنی توسط نیکان و دادگران به محکمه کشانده شد.
در عرصه ادبیات فلوبر چنین کرد و با خلق مادام بوآری به سرنوشتی همانند اگون شیله دچار شد. مارکی دو ساد تا به آنجا پیش رفت که «کتاب‌های شیطانی‌اش» را سوزاندند و راهی دارلمجانین‌اش کردند. نویسنده ناسازگار شورشی، ادبیات زیرزمینی را برگزید (آندر گراند) و ادیب سازگار و پوپولیست «ماین استریم» را انتخاب کرد. آنجا که راحت و آسایشش را به دلهره و عذاب جهنمی زیرزمین ترجیح می‌داد.
زیستن در حاشیه و راه فردی خود را پیمودن کاری دشوار است و نیاز به شهامت و قدرت بسیار دارد. چون سکه‌ای است که یک رویش تنهایی، عزلت، اعتیاد، خودویرانگری و مالیخولیا است و روی دیگرش حفظ انتخاب فردی، حفظ فردیت خویش، کشف افق‌های تازه و خلاقیت و نوآوری. ادگار آلن پو، مارسل پروست، مارکی دو ساد، نیچه، ژان کوکتو و صادق هدایت و چارلز بوکوفسکی این‌ها همه دستاوردهای درخشان عدم سازگاری و زیستن در حاشیه بوده‌اند.
عدم سازگاری و شورش علیه اوتوریته‌ها هم‌زمان با شکل‌گیری‌ شخصیت از دوران کودکی و بلوغ آغاز می‌شود. کودک در محیط خانه علیه اقتدار پدر شورش می‌کند. این شورش علیه اوتوریته‌ پدر پس از مدتی به محیط مدرسه کشیده می‌شود. قوانین خشک و فرساینده‌ مدرسه با مدیر و ناظم و معلم‌های آن جولانگاه شورش کودک می‌گردند. مهم‌ترین هدف آموزش و پرورش در همین‌جا خود را نشان می‌دهد آماده کردن کودک برای ورود به اجتماع و سازگاری با قوانین و موازین آن. کودک باید در همان محیط مدرسه با اوتوریته‌ کلاس درس سازگار شود در غیره آن صورت به وحشیانه‌ترین شکل تنبیه، تحقیر و اخراج شده یا در بهترین حالت با کمک روانشناس و والدین سرانجام حرف‌شنو و سازگار می‌شود. بدینسان مدرسه، برخورد نقادانه ، استقلال فکری و فردیت کودک را خرد کرده و از او می‌خواهد چون بنده‌ای در برابر نظم حاکم سر تعظیم فرود آورد. آن‌گونه بیندیشد، لباس بپوشد و رفتار کند که والدین و مدرسه برایش مشخص می‌کنند. کیست که طعم این سرکوب دردبار را نچشیده باشد؟
کودک که بزرگتر می‌شود و از زیر سایه پدر و مدرسه بیرون می‌آید با اوتوریته‌های بی‌رحم اجتماع مواجه می‌شود. به جای پدر، دولت، مذهب، عرف و سنت قرار می‌گیرند. یا باید با آن‌ها سازگار شده و در بازی‌ همگانی شرکت کند یا بر علیه‌شان شورش کرده و به حاشیه رانده شود.
ما ایرانیان که سال‌ها و سده‌ها و چه بسا هزاره‌هاست زیر سایه ایزد و الله زیسته‌ایم با سرکشی، ناسازگاری و شورش و قیام نا آشناییم. آنچه فردیت آدمی را می‌سازد و او را از دیگران متمایز می‌کند گزینش و انتخاب اوست. نه حق گزینش برایمان گذاشته‌اند و نه فرصت انتخاب. اگر این دو را نیز تقدیم ما کنند، گمان ندارم خود قدرت تشخیص نیک از بدمان را داشته باشیم. دانشجویمان فریاد می‌زند: «وای اگر منتظری حکم جهادم دهد...». این دانشجوی جوان که تا چندی دیگر فارغ‌التحصیل شده و الیته سرآمد اجتماع ایران می‌شود چنین گدای «حکم پدر» است. این دریوزگی و زبونی را که بر سر ما آورده است؟ این ضعف بزرگ ما ایرانیان است. فقدان جرات و معتاد به فتوای پدر.
بی‌شک کار روشنفکری و فرهنگی در همین نقطه آغاز می‌شود. آنکه فردیتی استوار و قوی دارد به گفته‌ روانشناسان «اختلال شخصیت ناسازگار»۵ دارد. پس کار فرهنگی و فکری تقویت همین عارضه روانی است.»

 شاهرخ رئیسی


۱. قدرت حاکم. حکومتی که اختیار و نفوذ و تسلط بسیاری دارد.
2. قابل انعطاف بودن. نرم و گاها نفوذپذیر.
۳. ابرانسان.
۴. نخبه، زبده.
۵.
رفتارهای ناسازگار و انعطاف‌ناپذیر در برخورد با محیط و موقعیت‌ها.

تا کِی همه چیز را به شوخی گرفتن!

 

روزهایی که می‌گذارنیم، روزهایی است که جامعه سرگرم گپ درباره مساله انتخابات است. دوره‌های قبل انگار ثابت شده بود که نظام حاضر نظامی دیکتاتوری است. به همین دلیل انگار سه دسته افراد در جامعه حضور داشتند؛ دسته‌ای که منافع ایشان در راستای منافع حکومت بود و دسته‌ای که منافع خود را در ابعاد مختلف اجتماعی و شخصی و اقتصادی و سیاسی مخالف با جهت حکومت می‌دیدند و همیشه دسته‌ای هم خنثی وجود دارد. آن زمان بحث بر سر تحریم، دیگر چک و چونه نداشت. افراد موافق رای می‌دهند و افراد مخالف رای نمی‌دهند.

این دوره انگار بازی تازه‌ای راه افتاده است و گپ بر سر این است که باید از فرصت اندکی که نشان از ابراز هویت شهروندی است استفاده کرد. من البته قصد بحث در این زمینه را ندارم که ای ملت بروید رای بدهید یا نروید رای بدهید. چون فعال سیاسی نیستم و هرگز نخواهم بود. اما موضع مشخصی دارم و این است که رای تایید حکومت است و این مهره‌ها همه مورد تایید حکومت هستند. باور دارم کسی که رای می‌دهد مخالفتی با نوع حکومت حاضر ندارد و بحثش بر سر حزب‌های موجود است. (اگر حزبی واقعا فعال باشد، چون انگار حزب‌های موجود همپوشانی دارند و اعضا در مراجعه هستند) 

واقعیت این است که جامعه کنونی ما با این حکومت یک باتلاق است. آدم وقتی در باتلاق گیر می‌افتد تصورش این است که با چند تکان بیرون می‌آید. اما بیشتر فرو می‌رود. برخی تصور می‌کنند که رای دادن تلاشی است برای ایجاد یک وضعیت معتدل نسبت به وضعیتی وخیم. یا اینکه می‌گویند حکومت خوشحال است از رای ندادن ما و منتظر است ما رای ندهیم و مهره‌های خود را بچیند. اما مگر این مهره‌ها چه هستند! از فضا آمده‌اند!

 این گپ‌ها که حتی نمی‌شود نام بحث روی‌شان گذاشت واقعا کاربردی هستند و جامعه را سرگرم می‌کند و حس کاذب هویت شهروندی می‌دهد. احساس تاثیرگذار بودن. هر رای یک فرصت است اما نباید مسئولیت خود را در مقابل این انتخاب فراموش کنیم.برخی می‌گویند با انتخاب فلانی می‌خواهیم حرص مقام معظم را در بیاوریم. چون کمتر تایید شده او است. قصد توهین ندارم اما چه قدرت تفکر و تحلیلی پشت این ایده هست که این استدلال را می‌اورد. واقعا اگر این مهره کمتر تایید شده بود یا اسباب ناراحتی نظام را فراهم کرده بود جز این بود که زودتر از این‌ها از سیستم بیرون رانده شده بود! یا برخی می‌گویند برای شوخی به فلان مهره که کول است رای می‌دهیم. هر چند از افرادی که رای می‌دهند دلخور نیستم. این حق ایشان است.

این قانع شدن به انتخاب که دیدگاه منطقی ‌تر آن شده انتخاب بین بد و بدتر (بماند که خاستگاه این تشخیص از کجا امده!) مرا یاد یک عبارت می‌اندازد با این مضمون که : «اگر عده‌ای دارند ترتیبت را می‌دهند و تو قدرت مقابله و دفاع نداری، سعی کن فقط لذت ببری».


پ.ن: این شرایط چشم آدم را بیشتر به واقعیت باز می‌کند. اینکه در چه جامعه‌ای و میان چه انسان‌هایی زندگی می‌کنیم. انتظار مرا واقع‌بینانه می‌کند از ایشان. توهین و تحقیر و پرخاشگری و به انزوا رانده شدن کمترین بدرفتاریشان خواهد بود.  اگر روزی یک خارجی به عنوان فحش از «ایرانی» استفاده کند به من برنخواهد خورد.

ادامه نوشته

ماهی مرده در مسیر آب حرکت می‌کند


 

«کانفرمیزم یا همنوایی  را در مفهوم  هنجاری آن ابن الوقتی، واکنش منفعل در برابر نظم موجود و یا نظریه حاکم یاد کرده اند.

این‌گونه کانفرمیزم  آنجا آغاز می‌گردد، هرگاه انسان‌ها اراده‌شان را به دست سیستم و یا افرادی بسپارند که به جای آن‌ها فکر کند. افراد کانفرمیست، بدون شک، تهی از دید نقاد، پرسشگر و شکاک اند. و در هر حالت راضی می‌باشند تا حاکم، رهبر، پیشوا و حزب به جای آن‌ها بیاندیشد و آن‌ها را راهبر شود. در چنین جو همه بر اصل تابعیت و تسلیمی اراده‌ خویش گردن می‌نهند. سیستم‌های دیکتاتوری و اندیشه‌های توأمیت‌گرا پیوسته با چنین ابزار و متدها بر اراده جامعه و افراد حکم می‌رانند. نمونه‌هایی از این دست را در تجربه قرن 20، در مثال سیستم شوروی ستالینیستی و آلمان هیتلری و نیز ساختار‌های سیاسی وابسته به آن‌ها تا زمان سقوط شوروی زیاد شاهد بوده‌ایم.»

دوتن در گفتگویی بودند که من هم شنونده دعوت نشده‌ای بودم کنار ایشان. شنیدم که ملت را خرده بورژوا نامیدند. به همنشین ذهنم گفتم کجای ما شبیه خرده بورژواها هست. بیشتر شبیه پرولتری‌های کانفورمیسم هستیم. متن بالا هم بخشی از مقاله‌ای است که منظورم را روشن‌تر می‌کند.

«روزا لوکزامبورگ منتقد بُران نظریات حزبی و انقلابی لنین باور داشت که:« آزادی برای وابستگان حکومت و اعضای یک حزب ـ حتا اگر تعدادشان خیلی زیاد هم باشد ـ  هیچ گاه معنای آزادی را نمی‌دهد. آزادی معادل آزادی دگراندیشان است [...] بدون انتخابات عمومی، آزادی رسانه‌ها، گردهمایی‌ها و اندیشه، زندگی در نهادهای اجتماعی محدود گردیده [...] و تمام زندگی اجتماعی را کرختی فرا می‌گیرد. تعداد محدود از رهبران حزبی با انرژی بی‌پایان و ایده‌آلیزم بدون مرز، رهبری را به دست خواهند گرفت و حکم خواهند راند. یک تعداد از مادونان و نخبگان نیز گَاه و بیگاه  در جلسات گردهم خواهند آمد تا به بیانات رهبران کف بزنند و به قطعنامه های از پیش تنظیم شده آن‌ها به اتفاق آرأ  رأی بدهند»

لوکاچ: « در دموکراسی‌ها ـ رشوه و ارتشأ، نقض عیان و یا نهان قانون و استفاده‌جویی از قدرت به ضرر گروه‌های ندار به همان اندازه محتمل است که در سازمان‌های دولتی غیر دموکراتیک. تفاوت بین آن‌ها در این است که در دموکراسی‌ها، افکار عمومی سلاحی است در برابر سؤ‌ استفاده ها [...]ولی در بروکراسی های آشکار و یا پنهان ـ دولت های اقتدار گرا  ـ تمام مظاهر بی قانونی و سؤ استفاده ها را زیر درفش «منافع دولتی» می پوشانند.»

 

عنوان: یک ضرب‌المثل چینی است.