افسون

«زندگی آنچه زیسته‌ایم نیست، بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن‌گونه است که به یادش می‌آوریم تا روایتش کنیم.»
زنده‌ام که روایت کنم. گابریل گارسیا مارکز

اغلب آدم‌ها وقتی می‌خواهند از گذشته صحبت کنند، از تاریخ برای به یادآوری رویدادها کمک می‌گیرند. مثالا می‌گویند: «زمستان 81 بود که وارد دانشگاه شدم.» یا « تابستان 77 بود که دوستم را از دست دادم و نظرم در مورد مرگ تغییر کرد، هنوز احساس آن روز را یادم هست. سال 77 برای من با مرگ تداعی می‌شود» یا «دوچرخه سواری مرا به اواسط 68 می‌برد وقتی بچه همسایه دوچرخه‌اش را در کوچه جا گذاشت و به خانه رفت.» و کلی مثال‌های مشابه دیگر.

اما در ذهن من و شاید عده‌ای دیگر تاریخ جای چندانی ندارد. اصلا قبل از برخورد با دوستانی این چنینی نمی‌دانستم کاربرد تاریخ در به یاد آوری خاطرات چیست. می‌دانم عجیب و گیج‌کننده به نظر می‌رسد ولی واقعا این طور بود. مثلا 20 سالگی و حال و هوایش را با سال 1371 درک نمی‌کردم و به یاد نمی‌آوردم. وقتی حرف از بیست سالگی می‌شد به یاد یک روز پاییزی با یکی از دوستانم افتادم که از میدان هفت تیر رد می‌شدیم و سر موضوعی کلی خندیدیم. تفکر بیست سالگی ام را آن گونه به یاد می‌اورم و حتی اینکه چه حسی داشتم. در واقع من سال 71 و اتفاقاتی که در آن سال افتاد را به یاد نمی‌اورم بلکه بیست سالگی ام را به یاد می اورم.

گذشته را با تاریخ و عدد به یاد نمی‌اورم و آنچه من در گذشته بودم را نیز، بلکه با تجربیاتم به یاد می‌آورم. وقتی نوجوانی را می‌بینم با عادت‌های شخصی‌اش و مرا به نوجوانی خودم می‌برد. اینکه من نوجوانی چگونه دنیا را درک می‌کردم.  یاد این می‌افتم که کتاب صد سال تنهایی مارکز را خواندم و شخصیتی در کتاب بود که همه چیز را بو می‌کرد حتی چرکی لباس‌ها را از روی رنگ تشخیص نمی‌داد بلکه از بوی آن‌ها می‌فهمید. بعد این خاطره مرا به 20 سالگی‌ام برد که دوباره این کتاب را خواندم و شخصیتی در کتاب آرزوی سال‌های جوانی‌اش را کرد و تصمیم گرفت برود به همان محل‌هایی که در جوانی‌اش از بودن در آنجا بسیار لذت می برده همان کافه‌ها و خانه‌های مهمانی و ... ولی وقتی باز به آنجا رفت دیگر آن احساس لذت را نداشت و حسرتش را از دست داد. دیگر گذشته برایش حسرتی نبود.  

از 8 سالگی خاطره‌ای قوی از یک روز ابری داشتم. ماشین پدر که در کوچه پارک بود را به تیر برق جلوی در خانه همسایه کوبیدم. بارها از خودم پرسیدم چرا پایم را از روی ترمز برداشتم؟ سال‌ها این صحنه را در ذهنم تجسم می‌کردم که من یک دفعه پایم را روی گاز گذاشتم یا نه به موقع پایم را روی ترمز نگذاشتم! آیا به عمد این کار را کردم؟ این اتفاق باعث احتیاط همیشگی‌ام در رانندگی شد. روزی که برای امتحان رانندگی رفته بودم کودکی از جلوی ماشین رد شد، ابتدا نیش ترمز زدم و بعد ایست کامل تا کودک رد شود. کودک با همان نیش ترمز هم می‌توانست رد شود ولی آن خاطره همیشه همراهم بود. سرهنگی که کنارم نشسته بود گفت: «آفرین حرکت درستی بود. همیشه باید احتیاط کرد.» یک روز به مادرم گفتم چرا هیچ وقت بابت آن تصادف با من برخورد بدی نکردید؟ مادرم گفت همچین چیزی هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود! وقتی از پدر و برادرها هم سوال کردم، همین را گفتند... باورم نمی‌شد؛ چون سال‌ها آن لحظه تصادف را در ذهنم مرور کرده بودم. لحظه برخورد و چند ثانیه‌ای که شوکه شده بودم از همه پر رنگ‌تر بود.

گاهی اتفاقاتی در زندگی آدم رخ می‌دهد که بسیار تاثیرگذار هستند حتی اگر در دنیای واقعی کسی آن‌ها را به یاد نیاورد. به نظرم زندگی درون‌ ذهنی آدمی به اندازه زندگی در دنیای واقعی مهم و در پویایی و رشد روان اثرگذار است. در واقع خلاقیت بستگی زیادی به تخیلات دارد. چه اهمیتی دارد که گذشته چگونه رخ داده است؟ اتفاقات به چه ترتیبی حادث شده‌اند؟ همه چیز در زمان خودش تاثیر خودش را گذاشته ...

اما روانکاوی چیز دیگری می‌گوید نظری مخالف این ایده دارد. این تصور مرا مکانیسم انکار می‌نامد. باید همه چیز را همان طور که بوده به یاد آورد باید آنچه که بودیم را بپذیریم و تحلیلی کنیم که چرا این‌گونه بودیم و تاریخ بسیار مهم است. حتی ترتیب اتفاق افتادن وقایع هم مهم هستند برای به یاد آوری نباید گذشته را دستکاری کرد. این‌جا هست که تفاوت کار روان‌درمانگر و نویسنده خودش را نشان می‌دهد. می‌شود آنچه را از گذشته می‌خواهیم بسازیم در قالب داستان و اثر هنری بیان کنیم ولی وقتی پای درمان و واقعیت است باید کمی بی‌رحم بود.



don't only practice your art

but force your way into its secret

for it and knowledge can

raise men to the divine


Beethoven


Beethoven's 5 Secrets

کیفیت ناملموس مرگ




این دریافت از «رو به مرگ بودن» خودمان است که از نظر هایدگر زیربنای تجربهء بنیادی از دلشوره وجودی است.  و این مواجهه با مرگ مواجهه‌ای با نیستی نیز هست. هایدگر در هستی و زمان می‌نویسد که: «نیست ( نیستی؛ das nichts) که دلشوره ما را با آن رو‌به‌رو می‌کند، از آن هیچ بودگی پرده بر می‌افکند که دازاین، در خود اساسش، با آن تعریف می‌شود و این اساس خود به منزله افکندگی در مرگ است».
در دلشوره و مواجهه با مرگ است که ما به واقعیت نیستی یا بهتر بگوییم نیستیِ «واقعیت» (جهان اشیاء تابع قوانین علّی) پی می‌بریم و نیز هیچ‌بودگی ذاتیِ خودمان. در دلشوره جهان هست‌ها جهانی که ما زندگانی روزانه‌مان را بر آن مبتنی می‌کنیم، جهانی که بر آن تکیه می‌کنیم و جهانی که خودمان را به طور عادی با او تعریف می‌کنیم، از کف می‌رود و نگرش ما به نگرش بی اعنتنا به جهان هست‌ها تبدیل می‌شود. بی‌اعتنایی که در آن «ما می‌توانیم هیچ چیز از اشیاء نفهمیم. در از کف رفتن هست‌ها تنها این "هیچ چیز از اشیاء" بر ما مستولی می‌شود و باقی می‌ماند. دلشوره نیستی را آشکار می‌کند».
مواجهه با نیستی در حالت دلشوره‌ای رخ می‌دهد که در آن هنگام شیفتگی ما نسبت به هست‌ها گسیخته شده است؛ «در هنگامی که همه اشیاء و ما خودمان در بی‌اعتنایی فرو می‌رویم» و «هست‌ها دیگر پاسخی نمی‌دهند». آدم یعین دازاین احساس وانهادگی و نامأنوسی می‌کند.
ما در رویارویی با نیستی در واقع، به فهم حدود عقل و منطق می‌رسیم. عقل و منطق در رویارویی با نیستی ناتوان‌اند، زیرا نیستی دقیقا چیزی است که عقل یا منطق نمی‌تواند آن را همچون موضوعی در برابر خود بینگارد. مرگ را نمی‌توان به همان طریقی شناخت یا فهمید که واقعه‌ای عادی فهمیده می‌شود. به همین سان دازاین (آدم) نیستی را صرفا به منزله نفی هست‌ها درک نمی‌کند، به طور نمونه، به این معنا که هست‌ها دیگر از هر فایده‌ای تهی می‌شوند.


پ.ن: قسمتی از مقاله «نیستی و معنای هستی در فلسفه هستی هایدگر»، نوشته پیتر کراوس. ترجمه از محمد سعید حنایی کاشانی.
پ.ن: ادامه تصاویری از پاییز جادویی قرار دادم.
قطعه dance macabre معروف به رقص مردگان. در اینجا ببینید.

ادامه نوشته

دیدار با روان‌های مرده

مدتی قبل فیلمی دیدم درباره دارو دسته خلاف کارها و گروه‌های پلیسی که میان آن‌ها نفوذ کرده بودند. یکی از پلیس‌ها به رئیس گروه نزدیک شده بود. شبی که برای انجام معامله‌ای همراه هم بودند. رئیس باند می‌گوید: «می‌دونی علائم اختصاری چیه؟» پلیس نفوذی: «چی؟!» رئیس: «علائم اختصاری را می‌گم. حروف مخفف.» نفوذی: «آهان، آره یه چیزهایی دربارش شنیدم.» رئیس: «چیز خیلی خوبیه من برای خودم یه شعار دارم با حروف اختصاری.» (الان دقیقا یادم نیست چی بود ولی این را فرض می‌کنیم مثلا) « «ق.ث.آ» یعنی قدرت و ثروت و آزادی. خوب بد نیست تو هم یکی برای خودت بسازی.»  دفعه بعد که باز همدیگر را می‌بینند. رئیس از نفوذی درباره شعارش می‌پرسد. رئیس: «خب چی شد؟ شعار اختصاری تو چیه؟ شعار اختصاری به آدم جهت و قدرت می‌دهد.» نفوذی کمی فکر می‌کند و می‌گوید: «ز.چ.م» (این را خوب یادم هست.) رئیس: «خب بگو معنیش چی می‌شه؟» نفوذی: «زندگی چیز مزخرفیه.» :-)

خیلی دوست داشتم بدونم اگر اون مرد نفوذی در جامعه‌ای مثل جامعه ما زندگی می‌کرد با این سیستم اجتماعی و نظام حکومتی اون وقت شعار اختصاریش چی بود؟
اغلب به هنرمندان غبطه می‌خورم. به دلیل استعداد و آموزشی که دیده‌اند می‌توانند هیجانات و تفکرات خود را در قالبی مورد پسند و با شیوه‌های متنوع ابراز و بیان کنند. به خصوص در این شرایط هنر می‌تواند حرف‌های بسیار برای گفتن داشته باشد. شاید در یک جامعه سالم دارای معیارهای رشد و سلامت هنر برای هنر معنا داشته باشد ولی به نظرم در این زمان هذیان است.
معیارهای سلامت داشتن یا نداشتن سازگاری است. اگر سازگاری را صرفا انطباق با محیط در نظر بگیریم برداشت غلطی است زیرا اصولا فرد سازشکار انسان سالمی به حساب نمی‌آید مقایسه کنید با اصل یک دستی در جامعه محافظه‌کار و مذهبی ما. سازگار خواسته‌های خود را در نظر نمی‌گیرد. عکس این حالت انسان فردگرا است که خلاق است، سازگار است، هدفمند است و بدون آسیب به خود و دیگران برای رسیدن به حداکثر شادمانی تلاش می‌کند. در زمانه پست مدرنیسم به جای دنباله‌روی(conformist) بر فردگرایی( individualism) تاکید می‌شود. در حالی که اگر شرایط محیط زندگی در فرد احساس ناایمنی و اضطراب ایجاد کند، این اضطراب در طولانی مدت باعث کاهش اعتماد به نفس می‌شود که باعث بروز مشکلات درونی می‌شود .اضطراب و استرس موجب اختلال شخصیت پیش‌رونده شده که تبدیل به روان‌نژندی می‌شود و به اصطلاح فرد کم‌کم روانش می‌میرد. با گذشت زمان و تداوم این وضعیت مشکلات و اختلالات درونی کم کم بر رفتار بیرونی اثر می‌گذارد و تعارض بیرونی پدید می‌اید و در نهایت نتیجه می‌شود آن چیزی که در جامعه می‌بینیم؛ از میان رفتن صمیمیت بین افراد و عدم اعتماد بین فردی و پرخاشگری به صو‌رت‌های مختلف رفتاری و کلامی در قالب تحقیر و جوک و بد‌دهنی و ... پارانویای فراگیری که می‌بینیم. الگوهای رفتاری غلط با بازخوردهایی که از محیط می‌گیرد تکرار و تقویت می‌شود و درونی شده و بخشی از شخصیت ما می‌شود. سرمایه فرهنگی یک جامعه این‌گونه به باد می‌رود، مسئله اعتماد میان ایرانیان بسیار ارزشمند بوده که  قول و حرف مرد نمونه‌ای از آن بود.
برای درمانگر موفق 5 ویژگی مشخص شده است بد نیست سعی کنیم این ویژگی‌ها را در خود تقویت کنیم شاید بتوانیم ابتدا خودمان درمانگر خود باشیم.
1. خودآگاهی (self awareness)
2. تمرکز و آرامش (concentration, been relax)
3. شوخ طبعی (humor)
4. صداقت (honestly)
5 نگرش بدون داوری نسبت به خود و دیگران

پ.ن1: سازگاری: مجموعه‌ای از تغییرات روانی که در یک زمان و موقعیت برای ارضای نیاز فرد و رسیدن به امیال بدون آسیب به خود و دیگران پیش می‌آید.
پ.ن2: برای افرادی که درون خود خشم بسیاری احساس می‌کنند معمولا فعالیت‌های پرتابی بسیار مناسب است. فعالیت‌هایی مثل: تنیس، دویدن، شنا و ...

دیدن این ویدئو هم بد نیست.


جنایات بزرگ در روانشناسی ـــــ عشق به صورت تسلیم (و دیگر خواهی) تحریف شده است، حال آن که یک تصاحب یا یک نثار است که از فوق سرشاری شخصیت ناشی می‌شود. تنها کامل‌ترین انسانها می‌توانند عشق بورزند؛ از شخصیت تهی‌شدگان، «عینی»ها، بدترین‌ ِ عاشقان هستند (این را تنها باید از دختران پرسید!) این نکته حتی در مورد عشق به خدا یا به «سرزمین پدری» هم صدق می‌کند: باید به استواری در خویشتن ریشه داشت (خود‌خواهی به عنوان خود ــ شکل‌گرفتگی، دیگر‌خواهی به عنوان دیگر ــ شدگی).

اراده‌ قدرت. فریدریش نیچه. دکتر مجید شریف

بنابراین عشق از منظر نیچه نه عشق از سر‌ ِ تهی‌شدگی بلکه از خود برون‌آمدن برای به چنگ آوردنِ خویشتن است چنان که با بازپس‌گیری آن، آن شویم که آرزویش را داشته ایم [آن شویم که هستیم] ــ یعنی آنچه در ما بزرگ است را بازپس گرفتن. در بندِ دیگری بودن، نخست اراده یِ قدرت و شوق ِ آن داشتن، را ــ این انگیزه را از میان می‌برد، زیرا بردگی مخالف اتکای به نفس می‌ایستد ــ قدرت را ضعیف می‌کند. دل بستن به هر آنچه دیگری بدواً باید اراده کند تا او از آنِ من شود نخستین صورتِ خودباختگی است و فروپاشی ِ شخصیت و بدون تردید اراده‌یِ قدرت است: خودباختگی یعنی دیگر «من»ی در کار نباشد ـــ یا من‌ی که تنها خود را در وجودِ دیگری کامل بیابد! ــــــ چندی پیش نیز در پاسخ به یکی از دوستان که پرسیده بودند سخن نیچه در چنین گفت زرتشت درباب این که «...ما عاشق زندگی هستیم، امّا نه از آن رو که بدان خو کرده ایم، بل از آن رو که خو کرده یِ عشق‌ایم.» چیست؟

«خو کرده یِ عشق‌ایم زیرا چندان که باید با زندگی انس نگرفته ایم زیرا ناچار بدان خو کرده ایم پس عشقمان نیز بهانه ای ست برای در برداشتن ِ آن[زندگی] ـــ یافتن آن. در زندگی بدان سو کشش داریم که ازآنچه داریم گریزانیم! عاشق ازآن رو دیگری را می خواهد که خود را می خواهد. خود را خواستن یعنی چیزی فرو مایه تر از خویش را در وجودِ دیگری به فراموشی سپردن و با آن سر کردن و چنین زندگی را تاب آوردن...
(اما این یعنی دیگرباره خود را از یاد بردن!) «بنابراین ما ازین رو به زندگی آری نگفته ایم. در عشق‌مان نیز سرمستی نیست و صرفا گریزاز زندگی ست. ما به زندگی خود نکرده ایم زیرا مدام آن را انکار کرده ایم. بی جهت نیست نیچه می گوید "من که اهل زندگی‌ام" و سپس ادامه می دهد "پروانه ها و حباب های صابون و هر آنچه در میانِ آدمیان از جنس ِ آن‌هستن با شادکامی از همه آشناتر‌اند. دیدار ِ پرواز ِ رَوانَک‌هایِ سبک‌بالِ دیوانه‌وار‌ِ نازک‌ترین ِ پُرجُنبش زرتشت را به گریستن و نغمه‌سرایی می انگیرد. تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند." منظور نیچه به گمان ام شور زندگی و سرمستی ای است که ما انسان‌ها فاقد آن‌ایم. پس عشق‌مان نیز بی معناست. عشق‌مان برای تاب آوردنِ زندگی ست. حال آنکه جدیتی که نیچه از آن می گوید جدیت یک رومانتیک است. عشق باید خود آفریدن و پرکشیدن به دور دست ها باشد و نه چنان که پُرکردنِ آنچه در ما تهی و خسته گشته است.»


درک متون نیچه کاری است که نیازمند مطالعه و دانش و البته تفکر خلاق و انتقادی است. فروید درباره نیچه گفته بود :« نیچه تنها کسی ست که به راستی خود اش را شناخته بود.» توضیح یادداشت بالا که بر نوشته نیچه اضافه شده از دوستی است که من در این رابطه از ایشان سوال کردم.