جنایات بزرگ در روانشناسی ـــــ عشق به صورت تسلیم (و دیگر خواهی) تحریف شده است، حال آن که یک تصاحب یا یک نثار است که از فوق سرشاری شخصیت ناشی می‌شود. تنها کامل‌ترین انسانها می‌توانند عشق بورزند؛ از شخصیت تهی‌شدگان، «عینی»ها، بدترین‌ ِ عاشقان هستند (این را تنها باید از دختران پرسید!) این نکته حتی در مورد عشق به خدا یا به «سرزمین پدری» هم صدق می‌کند: باید به استواری در خویشتن ریشه داشت (خود‌خواهی به عنوان خود ــ شکل‌گرفتگی، دیگر‌خواهی به عنوان دیگر ــ شدگی).

اراده‌ قدرت. فریدریش نیچه. دکتر مجید شریف

بنابراین عشق از منظر نیچه نه عشق از سر‌ ِ تهی‌شدگی بلکه از خود برون‌آمدن برای به چنگ آوردنِ خویشتن است چنان که با بازپس‌گیری آن، آن شویم که آرزویش را داشته ایم [آن شویم که هستیم] ــ یعنی آنچه در ما بزرگ است را بازپس گرفتن. در بندِ دیگری بودن، نخست اراده یِ قدرت و شوق ِ آن داشتن، را ــ این انگیزه را از میان می‌برد، زیرا بردگی مخالف اتکای به نفس می‌ایستد ــ قدرت را ضعیف می‌کند. دل بستن به هر آنچه دیگری بدواً باید اراده کند تا او از آنِ من شود نخستین صورتِ خودباختگی است و فروپاشی ِ شخصیت و بدون تردید اراده‌یِ قدرت است: خودباختگی یعنی دیگر «من»ی در کار نباشد ـــ یا من‌ی که تنها خود را در وجودِ دیگری کامل بیابد! ــــــ چندی پیش نیز در پاسخ به یکی از دوستان که پرسیده بودند سخن نیچه در چنین گفت زرتشت درباب این که «...ما عاشق زندگی هستیم، امّا نه از آن رو که بدان خو کرده ایم، بل از آن رو که خو کرده یِ عشق‌ایم.» چیست؟

«خو کرده یِ عشق‌ایم زیرا چندان که باید با زندگی انس نگرفته ایم زیرا ناچار بدان خو کرده ایم پس عشقمان نیز بهانه ای ست برای در برداشتن ِ آن[زندگی] ـــ یافتن آن. در زندگی بدان سو کشش داریم که ازآنچه داریم گریزانیم! عاشق ازآن رو دیگری را می خواهد که خود را می خواهد. خود را خواستن یعنی چیزی فرو مایه تر از خویش را در وجودِ دیگری به فراموشی سپردن و با آن سر کردن و چنین زندگی را تاب آوردن...
(اما این یعنی دیگرباره خود را از یاد بردن!) «بنابراین ما ازین رو به زندگی آری نگفته ایم. در عشق‌مان نیز سرمستی نیست و صرفا گریزاز زندگی ست. ما به زندگی خود نکرده ایم زیرا مدام آن را انکار کرده ایم. بی جهت نیست نیچه می گوید "من که اهل زندگی‌ام" و سپس ادامه می دهد "پروانه ها و حباب های صابون و هر آنچه در میانِ آدمیان از جنس ِ آن‌هستن با شادکامی از همه آشناتر‌اند. دیدار ِ پرواز ِ رَوانَک‌هایِ سبک‌بالِ دیوانه‌وار‌ِ نازک‌ترین ِ پُرجُنبش زرتشت را به گریستن و نغمه‌سرایی می انگیرد. تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند." منظور نیچه به گمان ام شور زندگی و سرمستی ای است که ما انسان‌ها فاقد آن‌ایم. پس عشق‌مان نیز بی معناست. عشق‌مان برای تاب آوردنِ زندگی ست. حال آنکه جدیتی که نیچه از آن می گوید جدیت یک رومانتیک است. عشق باید خود آفریدن و پرکشیدن به دور دست ها باشد و نه چنان که پُرکردنِ آنچه در ما تهی و خسته گشته است.»


درک متون نیچه کاری است که نیازمند مطالعه و دانش و البته تفکر خلاق و انتقادی است. فروید درباره نیچه گفته بود :« نیچه تنها کسی ست که به راستی خود اش را شناخته بود.» توضیح یادداشت بالا که بر نوشته نیچه اضافه شده از دوستی است که من در این رابطه از ایشان سوال کردم.