تو، در جهان خوابگونه ام
با من همیشه مهربان تری
آنجا نفس آفتابی ات احساس می
شود
ترجیح می دهم، در عالم رویا
با تو قرار ملاقات، بگذارم.
عسگر آهنین
تو، در جهان خوابگونه ام
با من همیشه مهربان تری
آنجا نفس آفتابی ات احساس می
شود
ترجیح می دهم، در عالم رویا
با تو قرار ملاقات، بگذارم.
عسگر آهنین
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت دهرا من هجرک القیامه
(به درستی که من از دوری تو دنیا را قیامت میبینم )
دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
(اشکی در چشمانم نیست و این برای ما نشانه است )
هر چند که ازمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
(پشیمانی برای کسی که آزموده را می آزماید روا است)
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
(در دوری از او رنج است و در نزدیکی به او سلامت )
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
و الله ما راینا حبا بلا ملامه
(به خدا قسم هیچ عشقی را بدون ملامت ندیده ام )
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتی یذوق منه کاسا من الکرامه
(تا اینکه کاسه ای از روی کرامت از آن بنوشد )
نامه با صدای محسن نامجو
گوش سپردن به صدای بلبلان عاشق در سحرگاه، چنان حال خوشی دارد که مرا را از ماندن در تخت خجل میکند.
کنون که در این زمانه اتحاد ممکن نیست و چنان دور ذهنها دیوار کشیده شده است و روانها در حباب گرفتارند باید که خیمه خود، بنا نهیم .
آخر
میدانید
مرگِ با وُدکا
بهتر از مرگِ از ملال است!
ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتشبرآب
پ.ن: عنوان بخشی از شعر بن کلاین و ترجمه ش. اسماعیلزاده است.
خوشبختی پیرامون تو سرگردان است
لبخند میزند
و پرچمی کوچک را تکان میهد

خرگوش ها ساده میمیرند
بی صدا
مثل ماهیها
آن قدر ساده میمیرند
که ما را چند قدم آن سوتر بیدار نمیکنند
چه سخت است با گوشهایی چنان بلند
کسی صدایت را نشنیده باشد
چه سخت است بخواهی بدوی
و میلهها...
این را همه میدانند.
چه سخت است زندانبانت نوازشات کند
چه سخت است یک ریز بجوی
و ناگهان مرگ...
فقط مرگ از میلهها عبور میکند
چه سخت زندگی میکنند
خرگوشها
و چه ساده میمیرند
کشتن کشتن است
و من در این بامداد بارانی
با همین دستهای کاهویی
کشنده خرگوشم
انگار آن چند گلوله را به سرهنگ من شلیک کرده باشم
/حامد حبیبی/
پ.ن:عنوان شعری از هنینگز.ترجمه حبیبی
adagio
I don't know where to find you
I don't know how to reach
you
I hear your voice in the wind
I feel you under my skin
Within my
heart and my soul
I wait for you
Adagio
All of these nights without
you
All of my dreams surround you
I see and I touch your face
I fall
into your embrace
When the time is right I know
You'll be in my
arms
Adagio
I close my eyes and I find a way
No need for me to
pray
I've walked so far
I've fought so hard
Nothing more to
explain
I know all that remains
Is a piano that plays
If you know
where to find me
Il you know how to reach me
Before this light fades
away
Before I run out of faith
Be the only man to say
That you'll hear
my heart
That you'll give your life
Forever you'll stay
Don't let
this light fade away
Don't let me run out of faith
Be the only man to
say
That you believe, make me believe
You won't let go
قطعه زیبای آداجیو با صدای لارا فابین با صدایی ملیح و گوشنواز.
این لینک هم اجرای دیگری از این قطعه مسحورکننده است.
پ.ن۱: فیلم کوتاه آداجیو حدود ده دقیقهای هم توسط گری باردین انیماتور روس از روی این قطعه ساخته شده است. درباره گروهی از انسانها است که به دنبال قهرمان و رهبری روان است . فیلم درباره مردم ناامیدی است که به دنبال تغییر وضع شخصیت متفاوتی را مییابند و او را رهبر خود میکنند. این شخص آنها را هدایت میکند اما بعد از مدتی مردم نظرشان تغییر میکند شاید زمان انتظار برای تغییر اوضاع طولانی بوده و به او بدبین میشوند و از بین میبرندش. بعد از مدتی ناامیدی باز دچار درماندگی شده و به اولین کسی که از آنه متفاوت است میرسند و همان داشتان را شروع میکنند. نقد بر این داستان بسیار نوشته شده است. نمونهاش را اینجا میتوانید مطالعه کنید. از این قطعه در فیلم محاکمه کافکا هم استفاده شده است.
پ.ن۲: آداجیو نام یک گیاه هم هست که در ابتدای همین پست تصویر شده است.
پ.ن: آداجیو در سل مینور در اینجا.
چه سوكوارانه / به اين نسلمان / مینگرم
كه آيندهاش تيره و
تهیست
و زير ِ بار ِ فضل و ترديد
به بيكارگی فرسوده میشود
مملُويم
از خطاهای پدرانمان
به محض ِ زادهشدن
و عقل ِ ديررس ِ ايشان
و از
نخست / زندگانی عذابی میشود
بهسان جادهای بیسرانجام و هموار
بهسان
ضيافتی بر سفرهای غريب
به نيك و بد / چه ننگين / بیاعتناييم
و از
ابتدای اين عرصهی پيكار
بیپنجهدرافكندنی
سست میشويم و تسليم
در
برابر فجايع / بزدلانی شرمآوريم
و در مقابل قدرت و زور / بردگانی
پليد
چونان ثمرهای ضعيفيم
كه تا زمانِ باليدن و رشد
طعم و رنگمان
حتا
چشمی را بر سر ِ شوق نمیآورد
ثمرهای غريبیم
يتيمشدگانی معلق /
بين ِ گلها
و ساعت ِ زيبايی ِ اين ميوه
زمان ِ سقوطش است
به وهن و
سخره گرفتيم
بهترين آرزوها را
و هر نوای عاشقانه را
و هر نهال نوخاسته از
خرَد را خشكانديم
غضب هديه كرديم
دوستان را و خويشان را
به زحمت و
زجر / از پيمانهی لذت چشيديم
و دريغا / كه توان حفظمان نبود
و پيمانه
شكست
از هر شادی و شوق / به بهانهی دلزدگی گريختيم
و بهترين ِ عصارهی
حيات را / مسرفانه مكيديم
آمالِ شعر
كمالات ِ هنر
مغز خُردمان را
تلنگری نزدند
و با حرص و ولع
احساسات ِ ناچيز ِ باقی
تهِ سينههامان
را مراقبيم
سينههايی / پر از خساست
و دستهايی / مملو ِ گنجی به
بطالت
نفرت و عشقمان نيز / اتفاقیست نادر
ارزنی از خويش فدا نكرديم /
براي عشق / يا حتا كينهای
و آنگاه / كه آتش از خون زبانه میكشد / چه سود
كه
در روحمان / سرمايی مهيب است / سلطان وجود
و گذشتگانمان نيز / ما را ملالند
و عذاب
تفنن باشكوهشان
فساد و فسق و فجورشان
و وجدانشان
كه تمسخر ِ
كودكانهایست
و اين نسل / چه پرشتاب / سوی گور و مرگ روانست
بی افتخاری
و سعادتی
و رو به راه ِ طی شده دارد
به پوزخندی و ندامتی
بهسان ِ
جمعيتی فسرده و مرده
كه بهزودی از يادها میرويم
از سر ِ اين جهان
میگذريم
بی نوايی / ندايی / ردِ پايی
نه بهر ِ آيندگان بذری افشانديم
/ از انديشهای شگرف
نه چيزی به نشان ِ نبوغ بر جا نهاديم
و بر خاك ِ ما
اگر
دادرسان و مردمان سختگيری گذر کنند
جز لعن و نفرتی / نثارمان
نكنند
لعن و نفرتی تلخ
از سوی فرزندی فريبخورده
در حق ِ پدری
مسرف و
خائن
ترجمه حمیدرضا آتش برآب
پ.ن: چقدر برخی فضاها به هم نزدیک است. وقتی این شعر را خواندم انگار شاعری از زمانه اکنون آن را سروده بود. تا چندین سال باید اسیر باشیم. تا چه مدت باید تاوان بدهیم، تاوان چه را! جهل پدران خود را. جز این است؟

واقعهایست از هستیِ ِ من
از آن پس، شوقِ درونم از من محکمتر است
از استخوانم محکمتر است
که آن را در آغوشی به هم میفشاری
آغوشی همیشه اندوهناک
همیشه شِگِفت
بیا حرف بزنیم، گفتگو کنیم
چیزی بگوییم، بلند، شفاف
مثل وراجیهای اِسکِنهای که رودخانهای سرد را
از دِلتای داغش جدا میکند
روز را از شب
و سنگ آتشفشان را از سنگ آذرین
مرا با خود ببر ای سعادت
خُرد کن گیجگاهم را بر ستارگان
تا جهانم رفیع و بیانتها ستونی شود
و حتی بس رفیعتر بس نزدیکتر
چه خوب هست که تو هستی
چه شگفت است که من هستم
پ.ن1: اِسکِنه ابزاری فلزی است که درودگران چوب را به وسیله آن تراش میدهند. اسکنه لبه پهنی دارد که آن را به آرامی بر روی سطح مورد نظر حرکت میدهند و برای حرکت با چکش چوبی کوچکی ضربات ملایمی بر دسته اسکنه وارد میکنند.
پ.ن2: دلتا زمینی است مثلثی شکل که از آبرفت رودخانه پدید آمده باشد. دلتا زمانی تشکیل میشود که مقدار رسوبی که به وسیله رودخانه به دریا میرسد، بیش از مقداری باشد که بر اثر جزر و مد، امواج و جریانهای دریایی پراکنده میشود.

Little bit lost and
A little bit lonely
Little bit cold here
A little bit feared
But I hold on
And I
Feel strong
And I
Know that I can
Getting used to it
Lit the fuse to it
Like to know who I am
Been talking to myself forever, yeah
And how I wish I knew me better, yeah
Still sitting on a shelf and never
Never seen the sun shine brighter
And it feels like me
On a good day
And it feels like me
On a good day
I'm a little bit hemmed in
A little bit isolated
A little bit hopeful
A little bit cold
But I hold on
And I
Feel strong
And I
Know that I can
Getting used to it
Lit the fuse to it
Like to know who I am
Been talking to myself forever, yeah
And how I wish I knew me better, yeah
Still sitting on a shelf and never
Never seen the sun shine brighter...
And it feels like me
On a good day
Been talking to myself forever, yeah
And how I wish I knew me better, yeah
Still sitting on a shelf and never
Never seen the sun shine brighter
And it feels like me
On a good day


کاری ندارم به جز راه رفتن
راه میروم تا فراموش کنم
راه میروم
میگریزم
دور میشوم
دوستم دیگر برنمیگردد
اما من حالا
دونده دو استقامت شدهام
شل سیلور استاین
بیا قدم بزنیم
مثلن امروز عصر یکشنبه اس
مثلن اینجا ساحل نخل هاس
مثلن باد می زنه تو دامن ات
مثلن کسی حواس اش به ما نیس
مثلن تو هستی پیشم
مثلن منم می تونم از جام بلند شم.
باد هنینگز. حامد حبیبی

شب از شبهای پاییزی ست
از آن همدرد و با من مهربان شبهای شک آور
ملول و سخته دل گریان و طولانی
شبی که, در گمانم من، که آیا بر شبم گِریَد
چنین همدرد
و یا بر بامدادم گِریَد، از من نیز پنهانی
من این میگویم و دنباله دارد شب
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش، دل برکنده از بیمار
نشسته در کنارم، اشک بارد شب
من اینها گویم و دنباله دارد شب
مهدی اخوان ثالث
1
همه می گن چته؟
عاشقی یا ادای عاشقا رو درمیاری؟
برام سخته حالشونو بگیرم
فقط آه می کشم
خوششون میاد
که همون هالوی همیشم
2
وقتی چهره اش از یادم می ره
می فهمم
وقت دیدنشه دوباره
3
یه کایوت پیرفقط یه کایوته
که چند سال زود به دنیا اومده
داشتم خودمو می خاروندم
که اینو فهمیدم
4
دیروز خیلی به زندگی نزدیک بودم
وقتی از زنده بودن دست کشیدم
5
اون دور دورها داره رعد و برق می زنه
اونجا که سرتو گذاشتی رو بازوی خالکوبی طرف
کی می دونه
هواشناسی چقدر می تونه دردناک باشه!
6
مهم نیست کجا رفتی
چی گفتی
چی شنفتی
مهم اینه که
قلبت به جیب پیرهن یکی دیگه چسبیده
و زده
اون هم هفتاد و هشت بار در دقیقه
اشعاری از باد هنینگز/ترجمه جناب حبیبی
پ.ن: نصف زیبایی اشعار به ترجمه تحسین برانگیزش بر می گرده. لحن فوق العاده که در همان حالی که حس دردمندی و درماندگی شاعر را نشان می دهد, همراهش حس پذیرش شرایط و یک جور بی خیالی و عدم واکنش که در واقع شیوه دفاع از خودش در مقابل محیط است را نمایش می دهد.
پ.ن: در مورد شماره 2 آدم خیال می کنه چهره از یاد می رود. حتی فرم حرکت هم در ذهن باقی می ماند.

چطور، در شب تابستان
نتهای اسرارآمیز از گلوی چند پرنده به صدا در میآیند
به تاریکی میخورند و همان جا که هستند می مانند
اما پس از آن هم، تا مدت ها موسیقی همچنان ادامه مییابد
چطور در من حرکت میکنی تا وقتی سکوت خود به حرکت درآید
صریح و دقیق مثل نت ها
چطور متوقف نمیشوند
موسیقی مثل آب, راهش را پیدا میکند
چطور خیال میکنیم آنچه آغاز کردهایم متعلق به ماست
چطور به این زودی از میدان به در میرود
زندگیهای دیگری گلوی هوا را صاف میکنند
تا وقتی زیبا و دگرگون شود
چطور دگرگون شدهام از تو و دگرگونت کردهام
چطور پر اشتیاق گلو باز میکنیم برای آواز
چطور موسیقی ما را به هم زنجیر میکند
اما آواز در شب تابستان را نه
چطور موسیقی میشکند و متوقف میشود
چطور زبان ما میگیرد اما نت ها همچنان بالا میروند
از ما میگذرند
چطور در سکوت خود را کامل میکنند
و سکوت ما را کامل می کند، ساده مثل آن چند نت
که در شب تابستان به تاریکی پاسخ میدهند و خاموش میشوند
/ جین هرشفیلد/