تو، در جهان خوابگونه ام
با من همیشه مهربان تری
آنجا نفس آفتابی ات احساس می شود
ترجیح می دهم، در عالم رویا
با تو قرار ملاقات، بگذارم.

عسگر آهنین

بیا تا گندم یک خوشه باشیم / بیا تا آب یک رودخونه باشیم

iphone-4s-wallpapers-1723-www.repro.ir


از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت دهرا من هجرک القیامه
(به درستی که من از دوری تو دنیا را قیامت می‌بینم )
دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
(اشکی در چشمانم نیست و این برای ما نشانه است )
هر چند که ازمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
(پشیمانی برای کسی که آزموده را می آزماید روا است)
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
(در دوری از او رنج است و در نزدیکی به او سلامت )
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
و الله ما راینا حبا بلا ملامه
(به خدا قسم هیچ عشقی را بدون ملامت ندیده ام )
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتی یذوق منه کاسا من الکرامه
(تا اینکه کاسه ای از روی کرامت از آن بنوشد )

 

نامه با صدای محسن نامجو

گوش سپردن به صدای بلبلان عاشق در  سحرگاه، چنان حال خوشی دارد که مرا را از ماندن در تخت خجل می‌کند.

کنون که در این زمانه اتحاد ممکن نیست و چنان دور ذهن‌ها دیوار کشیده شده است و روان‌ها در حباب گرفتارند باید که خیمه خود، بنا نهیم .


خوشبختی پیرامون تو سرگردان است


 

آخر

می‌دانید

مرگِ با وُدکا

بهتر از مرگِ از ملال است!


ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌بر‌آب



پ.ن: عنوان بخشی از شعر بن کلاین و ترجمه ش. اسماعیل‌زاده است.

خوشبختی پیرامون تو سرگردان است

لبخند می‌زند

و پرچمی کوچک را تکان می‌هد

 

satisfy me



 

Are you really here or am I dreaming

I can’t tell dreams from truth

For it’s been so long since I have seen you

I can hardly remember your face anymore

When I get really lonely and the distance causes only silence

I think of you smiling with pride in your eyes a lover that sighs

If you want me satisfy me
If you want me satisfy me

Are you really sure that you believe me

When others say I lie

I wonder if you could ever despise me
 
When you know I really tried

To be a better one to satisfy you for you’re everything to me

And I'll do what you ask me

If you let me be free

If you want me satisfy me
If you want me satisfy me



If you want me

ادامه نوشته

وقتی نیستی هم  نگاهت اینجاست

 



خرگوش ها ساده می‌میرند

بی صدا

مثل ماهی‌ها

آن قدر ساده می‌میرند

که ما را چند قدم آن سوتر بیدار نمی‌کنند

چه سخت است با گوش‌هایی چنان بلند

کسی صدایت را نشنیده باشد

چه سخت است بخواهی بدوی

و میله‌ها...

این را همه می‌دانند.

 

چه سخت است زندانبانت نوازش‌ات کند

چه سخت است یک ریز بجوی

و ناگهان مرگ...

فقط مرگ از میله‌ها عبور می‌کند

 

چه سخت زندگی می‌کنند

خرگوش‌ها

و چه ساده می‌میرند

 

کشتن کشتن است

و من در این بامداد بارانی

با همین دست‌های کاهویی

کشنده خرگوشم

انگار آن چند گلوله را به سرهنگ من شلیک کرده باشم


/حامد حبیبی/ 


پ.ن:عنوان شعری از هنینگز.ترجمه حبیبی

سحر و جادو که می‌گویند همین است


هیچ زمانی پیش نیامده که این قطعه زیبا را با هر اجرایی شنیده باشم و مرا منقلب نکرده باشد. لطافت محض است حریر است انگار. مثل مه است که تو را در بر می‌گیرد. فضایی دارد که جدایت می‌کند از اطراف ، این قطعه تراژیک حتی با چشمان باز هم که باشی تو را با خود می‌برد. انگار چیزی را درون آدم بیدار می‌کند از جنسی لمس نشدنی، درد است! زندگی است! ملاحت است! عشق است! روایتی است که بیرون از تو رخ می‌دهد اما مثل رفیقی بزرگوار تو را هم با خود به این ضیافت می‌برد. سحر و جادو که می‌گویند همین است؛ مگر می‌تواند جز موسیقی باشد.

توماس آلبینونی آهنگساز ایتالیائی سبک باروک بود. باروک سبکی است که اثر را از حرکت و کنش سرشار می‌کند. به دلیل کیفیت هیجان‌انگیز و نمایشی این سبک توسط کلیسا و طبقه متوسط حمایت و رشد داده شد. سبک باروک بین سال‌های ۱۶۰۰ تا ۱۷۵۰ رونق فراوانی داشت و پس از آن بود که کلاسیک‌ها در سال‌های ۱۷۵۰ تا ۱۸۲۰ پا به عرصه گذاشتند. پس از کلاسیک‌ها هم رمانتیک‌ها بودند که در ۱۸۲۰ تا ۱۹۱۰ فعالیت می‌کردند و بعدتر هم عصر مدرن آغاز شد. معنای لغوی باروک به ایتالیایی یعنی زمخت و ناهنجار که از کلمه بارکو به معنای مروارید صیقل نیافته گرفته شده. باروک در دنیای هنر به معنای استادانه زینت دادن و ماهرانه درست کردن به کار می‌رود.ریتم در موسیقی باروک پیوسته و یکنواخت است. در همین قطعه آداجیو می‌شنوید که ملودی آغازین بارها و بارها تکرار می‌شود. حجم صوتی به صورت پله ای است. برای مدتی در یک سطح نگه داشته می شود و سپس تغیی سطح دینامیک اتفاق می افتد.
این قطعه آداجیو با اجرای لارا فابین به انگلیسی است که اصل اجرا و زبان ایتالیایی است. آلبینونی را بیشتر با اپراهایش می‌شناسند اما امروزه با موسیقی سازی شناخته می‌شود. این قطعه از کارهای غیر رسمی اوست که در سال  ۱۹۴۵ از میان کاغذ پاره‌هایش  توسط رمو جیازوتو پیدا شد و به شکل امروزی تنظیم شد.

adagio

I don't know where to find you
I don't know how to reach you
I hear your voice in the wind
I feel you under my skin
Within my heart and my soul
I wait for you
Adagio

All of these nights without you
All of my dreams surround you
I see and I touch your face
I fall into your embrace
When the time is right I know
You'll be in my arms
Adagio

I close my eyes and I find a way
No need for me to pray
I've walked so far
I've fought so hard
Nothing more to explain
I know all that remains
Is a piano that plays

If you know where to find me
Il you know how to reach me
Before this light fades away
Before I run out of faith
Be the only man to say
That you'll hear my heart
That you'll give your life
Forever you'll stay

Don't let this light fade away
Don't let me run out of faith
Be the only man to say
That you believe, make me believe
You won't let go

قطعه زیبای آداجیو با صدای لارا فابین با صدایی ملیح و گوش‌نواز.

این لینک هم اجرای دیگری از این قطعه مسحورکننده است.

پ.ن۱: فیلم کوتاه آداجیو حدود ده دقیقه‌ای هم توسط گری باردین انیماتور روس از روی این قطعه ساخته شده است. درباره گروهی از انسان‌ها است که به دنبال قهرمان و رهبری روان است . فیلم درباره مردم ناامیدی است که به دنبال تغییر وضع شخصیت متفاوتی را می‌یابند و او را رهبر خود می‌کنند. این شخص آن‌ها را هدایت می‌کند اما بعد از مدتی مردم نظرشان تغییر می‌کند شاید زمان انتظار برای تغییر اوضاع طولانی بوده و به او بدبین می‌شوند و از بین می‌برندش. بعد از مدتی ناامیدی باز دچار درماندگی شده و به اولین کسی که از آن‌ه متفاوت است می‌رسند و همان داشتان را شروع می‌کنند. نقد بر این داستان بسیار نوشته شده است. نمونه‌اش را اینجا می‌توانید مطالعه کنید. از این قطعه در فیلم محاکمه کافکا هم استفاده شده است.

پ.ن۲: آداجیو نام یک گیاه هم هست که در ابتدای همین پست تصویر شده است.

پ.ن: آداجیو در سل مینور در اینجا.

ادامه نوشته

تأمل



چه سوك‌وارانه / به اين نسلمان / می‌نگرم
كه آينده‌اش تيره و تهی‌ست
و زير ِ بار ِ فضل و ترديد
به بيكارگی فرسوده می‌شود

مملُويم از خطاهای پدرانمان
به محض ِ زاده‌شدن
و عقل ِ ديررس ِ ايشان

و از نخست / زندگانی عذابی می‌شود
به‌سان جاده‌ای بی‌سرانجام و هموار
به‌سان ضيافتی بر سفره‌ای غريب

به نيك و بد / چه ننگين / بی‌اعتناييم
و از ابتدای اين عرصه‌ی پيكار
بی‌پنجه‌درافكندنی
سست می‌شويم و تسليم

در برابر فجايع / بزدلانی شرم‌آوريم
و در مقابل قدرت و زور / بردگانی پليد

چونان ثمره‌ای ضعيفيم
كه تا زمانِ باليدن و رشد
طعم و رنگمان حتا
چشمی را بر سر ِ شوق نمی‌آورد

ثمره‌ای غريبیم
يتيم‌شدگانی معلق / بين ِ گلها
و ساعت ِ زيبايی ِ اين ميوه
زمان ِ سقوطش است

به وهن و سخره گرفتيم
بهترين آرزوها را
و هر نوای عاشقانه را
و هر نهال نوخاسته از خرَد را خشكانديم

غضب هديه كرديم
دوستان را و خويشان را

به زحمت و زجر / از پيمانه‌ی لذت چشيديم
و دريغا / كه توان حفظ‌مان نبود
و پيمانه شكست

از هر شادی و شوق / به بهانه‌ی دلزدگی گريختيم
و بهترين ِ عصاره‌ی حيات را / مسرفانه مكيديم

آمالِ شعر
كمالات ِ هنر
مغز خُردمان را تلنگری نزدند

و با حرص و ولع
احساسات ِ ناچيز ِ باقی
تهِ سينه‌هامان را مراقبيم
سينه‌هايی / پر از خساست
و دستهايی / مملو ِ گنجی به بطالت

نفرت و عشقمان نيز / اتفاقی‌ست نادر
ارزنی از خويش فدا نكرديم / براي عشق / يا حتا كينه‌ای
و آنگاه / كه آتش از خون زبانه می‌كشد / چه سود
كه در روحمان / سرمايی مهيب است / سلطان وجود

و گذشتگانمان نيز / ما را ملالند و عذاب
تفنن باشكوهشان
فساد و فسق و فجورشان
و وجدانشان
كه تمسخر ِ كودكانه‌ای‌ست

و اين نسل / چه پرشتاب / سوی گور و مرگ روانست
بی افتخاری و سعادتی
و رو به راه ِ طی شده دارد
به پوزخندی و ندامتی

به‌سان ِ جمعيتی فسرده و مرده
كه به‌زودی از يادها می‌رويم
از سر ِ اين جهان می‌گذريم
بی‌‌ نوايی / ندايی / ردِ پايی

نه بهر ِ آيندگان بذری افشانديم / از انديشه‌ای شگرف
نه چيزی به نشان ِ نبوغ بر جا نهاديم

و بر خاك ِ ما اگر
دادرسان و مردمان سخت‌گيری گذر کنند
جز لعن و نفرتی / نثارمان نكنند
لعن و نفرتی تلخ
از سوی فرزندی فريب‌خورده
در حق ِ پدری
مسرف و خائن



میخاییل لِرمانتاف
از کتاب ِ «عصر ِ طلایی و عصر ِ نقره ای شعر ِ روس»، 1838

ترجمه حمیدرضا آتش برآب


پ.ن: چقدر برخی فضاها به هم نزدیک است. وقتی این شعر را خواندم انگار شاعری از زمانه اکنون آن را سروده بود. تا چندین سال باید اسیر باشیم. تا چه مدت باید تاوان بدهیم، تاوان چه را! جهل پدران خود را. جز این است؟

KamyaB.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی


واقعه‌ایست از هستیِ ِ من

از آن پس، شوقِ درونم از من محکم‌تر است

از استخوانم محکم‌تر است

که آن را در آغوشی به هم می‌فشاری

آغوشی همیشه اندوهناک

همیشه شِگِفت


بیا حرف بزنیم، گفتگو کنیم

چیزی بگوییم، بلند، شفاف

مثل وراجی‌های اِسکِنه‌ای که رودخانه‌ای سرد را

از دِلتای داغش جدا می‌کند

روز را از شب

و سنگ آتشفشان را از سنگ آذرین


مرا با خود ببر ای سعادت

خُرد کن گیجگاهم را بر ستارگان

تا جهانم رفیع و بی‌انتها ستونی شود

و حتی بس رفیع‌تر بس نزدیک‌تر

چه خوب هست که تو هستی

چه شگفت است که من هستم




پ.ن1: اِسکِنه ابزاری فلزی است که درودگران چوب را به وسیله آن تراش می‌دهند. اسکنه لبه پهنی دارد که آن را به آرامی بر روی سطح مورد نظر حرکت می‌دهند و برای حرکت با چکش چوبی کوچکی ضربات ملایمی بر دسته اسکنه وارد می‌کنند.

پ.ن2: دلتا زمینی است مثلثی شکل که از آبرفت رودخانه پدید آمده باشد. دلتا زمانی تشکیل می‌شود که مقدار رسوبی که به وسیله رودخانه به دریا می‌رسد، بیش از مقداری باشد که بر اثر جزر و مد، امواج و جریان‌های دریایی پراکنده می‌شود.

ادامه نوشته

On a good day

 



Little bit lost and
A little bit lonely
Little bit cold here
A little bit feared

But I hold on
And I
Feel strong
And I
Know that I can

Getting used to it
Lit the fuse to it
Like to know who I am

Been talking to myself forever, yeah
And how I wish I knew me better, yeah
Still sitting on a shelf and never
Never seen the sun shine brighter
And it feels like me
On a good day

And it feels like me
On a good day

I'm a little bit hemmed in
A little bit isolated
A little bit hopeful
A little bit cold

But I hold on
And I
Feel strong
And I
Know that I can

Getting used to it
Lit the fuse to it
Like to know who I am

Been talking to myself forever, yeah
And how I wish I knew me better, yeah
Still sitting on a shelf and never
Never seen the sun shine brighter...

And it feels like me
On a good day

Been talking to myself forever, yeah
And how I wish I knew me better, yeah
Still sitting on a shelf and never
Never seen the sun shine brighter
And it feels like me
On a good day

 

Show me the face


Show me the face
با اینکه آدم‌ها از تنهایی‌شان ناخشنود هستند اما در مقابل هر نیرویی که می‌خواهد آن‌ها را از تنهایی‌شان دور کند، مقاومت می‌کنند. هر آن چیزی که ابتدا جاذبه‌ای دارد زمانی که بخواهد آدم‌ها را از دنیای‌ شخصی‌شان جدا سازد، احساس انزجار را درون آدم‌ها بر‌می‌انگیزد. تعارض‌های درونی از پیچده‌ترین مسائل مربوط به‌ انسان است.


کاری ندارم به جز راه رفتن

راه می‌روم تا فراموش کنم

راه می‌روم

می‌گریزم

دور می‌شوم

دوستم دیگر برنمی‌گردد

اما من حالا

دونده دو استقامت شده‌‌ام


شل سیلور استاین

بیا قدم بزنیم

مثلن امروز عصر یکشنبه اس

مثلن اینجا ساحل نخل هاس

مثلن باد می زنه تو دامن ات

مثلن کسی حواس اش به ما نیس

مثلن تو هستی پیشم

مثلن منم می تونم از جام بلند شم.

باد هنینگز. حامد حبیبی


ادامه نوشته

ارادت به معشوق خیالی نوجوانی ام

پنج‌ روبل دادند دستم و فرستادنم دنبالِ نفتِ چراغ. آنجا اشتباهی چهارده‌ روبل‌ و پنجاه کوپک پسم دادند؛ یعنی دَه‌ روبلِ تمام کاسب شده‌بودم! وجدانم آزارم می‌داد. دو باری چرخ زدم دوروبَرِ مغازه. (آخر فکرِ «پروگرام اِرفورتِ» حزب کمونیست راحتم نمی‌گذاشت)
آهسته از يك مشتري پرسيدم «می‌بخشید، پشتِ دخل کی ایستاده، صاحب‌مغازه است یا کارگرش؟» جواب داد «صاحب‌مغازه!».
خیالم راحت شد. این بود که چهارتكه نان‌قندی خریدم و خوردم. بقيه‌ پول را هم رفتم قایق‌سواری توی برکه‌ پاتْریارْشایی.
از همان ‌وقت است که ديگر نمی‌توانم حتی به نان‌قندی نگاه کنم!


/دوست می‌دارم. ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب/






اِی ولادیمیر/ پس از تو / سکوت خواهدبود!
و خورشیدِ تیره / بر شعر ِ خفته / می‌بارد!

آی ولادیمیر ِ تنها، با سیمای انتظارت، ذوب ِ پنجره
وای ولادیمیر مغموم، با اشک های غلیظت، چرکِ شیشه‌ها
وای، توقفِ کوتاه، با قلبی بلند، تا هر پنجره
وای وای وای ولادیمیر ِ رفته، با خطابه‌ی صاعقه، مصلوب ِ شیشه‌ها
وااای واااای واااای ولادیمیر، ولادیمیر ِ چهاردهم ِ آوریل
بی‌قلب، بی‌صدا و بی‌پنجره
و خورشیدِ تیره، بر شهر ِ حفته، می‌بارد!

/سطرهایی از شعر ِ بلندِ «چهاردهم آوریل»، مرثیه‌ای برای مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌بَرآب/


پ.ن: تصویر ظهر 14 آوریل 1930، دقایقی پس از شلیکِ مایاکوفسکی به قلبش
.

زندگی تکرار پاییز است باید دید و رفت



شب از شب‌های پاییزی ست
 از آن همدرد و با من مهربان شب‌های شک آور
 ملول و سخته دل گریان و طولانی
شبی که, در گمانم من، که آیا بر شبم گِریَد
چنین همدرد
 و یا بر بامدادم گِریَد، از من نیز پنهانی
من این می‌گویم و دنباله دارد شب
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش، دل برکنده از بیمار
 نشسته در کنارم، اشک بارد شب
من این‌ها گویم و دنباله دارد شب

مهدی اخوان ثالث



پاییز خواهد آمد
باید قشنگ‌ترین دفترهایم را در آورم ...
ساکاگوچی گايشی

پ.ن: مرضی هست به نام افسردگی فصلی, در پاییز و زمستان به دلیل وضعیت خورشید نسبت به زمین, تابش های فرابنفش خورشید کثرت و شدت پیدا می کند. افرادی که مستعد این وضعیت هستند با افزایش این نوع تابش ها و کمبود نور خورشید دچار احساس کمبود انرژی و افسردگی می شوند. معمولا پیشنهاد می شود از روشنایی بیشتری در منزل, در طی روز  به خصوص هنگام غروب استفاده کنند و لباس هایی با رنگ نارنجی و زرد استفاده کنند و رنگ بنفش را کمتر به کار ببرند.
ادامه نوشته

مهم اینه که برام بس باشی ...


S A L I J O O N

1

همه می گن چته؟

عاشقی یا ادای عاشقا رو درمیاری؟

برام سخته حالشونو بگیرم

فقط آه می کشم

خوششون میاد

که همون هالوی همیشم


2

وقتی چهره اش از یادم می ره

می فهمم

وقت دیدنشه دوباره

 

3

یه کایوت پیر

فقط یه کایوته

که چند سال زود به دنیا اومده

داشتم خودمو می خاروندم

که اینو فهمیدم

 

4

دیروز خیلی به زندگی نزدیک بودم

وقتی از زنده بودن دست کشیدم

 

5

اون دور دورها داره رعد و برق می زنه

اونجا که سرتو گذاشتی رو بازوی خالکوبی طرف

کی می دونه

هواشناسی چقدر می تونه دردناک باشه!


6

مهم نیست کجا رفتی

چی گفتی

چی شنفتی

مهم اینه که

قلبت به جیب پیرهن یکی دیگه چسبیده

و زده

اون هم هفتاد و هشت بار در دقیقه

 

اشعاری از باد هنینگز/ترجمه جناب حبیبی

پ.ن: نصف زیبایی اشعار به ترجمه تحسین برانگیزش بر می گرده. لحن فوق العاده که در همان حالی که حس دردمندی و درماندگی شاعر را نشان می دهد, همراهش حس پذیرش شرایط و یک جور بی خیالی و عدم واکنش که در واقع شیوه دفاع از خودش در مقابل محیط است را نمایش می دهد.

پ.ن: در مورد شماره 2 آدم خیال می کنه چهره از یاد می رود. حتی فرم حرکت هم در ذهن باقی می ماند.

موسیقی مثل آب

http://images.movieplayer.it/2003/07/09/juliette-binoche-19324.jpg


چطور، در شب تابستان
نت‌های اسرارآمیز از گلوی چند پرنده به صدا در می‌آیند
به تاریکی می‌خورند و همان جا که هستند می مانند
اما پس از آن هم، تا مدت ها موسیقی همچنان ادامه می‌یابد
چطور در من حرکت می‌کنی تا وقتی سکوت خود به حرکت درآید
صریح و دقیق مثل نت ها
چطور متوقف نمی‌شوند
موسیقی مثل آب, راهش را پیدا می‌کند
چطور خیال می‌کنیم آنچه‌ آغاز کرده‌ایم متعلق به ماست
چطور به این زودی از میدان به در می‌رود
زندگی‌های دیگری گلوی هوا را صاف می‌کنند
تا وقتی زیبا و دگرگون شود
چطور دگرگون شده‌ام از تو و دگرگونت کرده‌ام
چطور پر اشتیاق گلو  باز می‌کنیم برای آواز
چطور موسیقی ما را به هم زنجیر می‌کند
اما آواز در شب تابستان را نه
چطور موسیقی می‌شکند و متوقف می‌شود
چطور زبان ما می‌گیرد اما نت ها همچنان بالا می‌روند
از ما می‌گذرند
چطور در سکوت خود را کامل می‌کنند
و سکوت ما را کامل می کند، ساده مثل آن چند نت
که در شب تابستان به تاریکی پاسخ می‌دهند و خاموش می‌شوند

جین هیرشفیلد

/ جین هرشفیلد/