وقتی نیستی هم نگاهت اینجاست
خرگوش ها ساده میمیرند
بی صدا
مثل ماهیها
آن قدر ساده میمیرند
که ما را چند قدم آن سوتر بیدار نمیکنند
چه سخت است با گوشهایی چنان بلند
کسی صدایت را نشنیده باشد
چه سخت است بخواهی بدوی
و میلهها...
این را همه میدانند.
چه سخت است زندانبانت نوازشات کند
چه سخت است یک ریز بجوی
و ناگهان مرگ...
فقط مرگ از میلهها عبور میکند
چه سخت زندگی میکنند
خرگوشها
و چه ساده میمیرند
کشتن کشتن است
و من در این بامداد بارانی
با همین دستهای کاهویی
کشنده خرگوشم
انگار آن چند گلوله را به سرهنگ من شلیک کرده باشم
/حامد حبیبی/
پ.ن:عنوان شعری از هنینگز.ترجمه حبیبی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۲/۱۷ ساعت توسط گولیا
|
جاده ها تمام نمی شوند