از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان بمانم.

 

چرا آزار؟ چرا تحمل؟ چرا رنجش؟ چرا سکوت؟ چرا سخن نباشد؟ چرا شناخت نباشد؟

این‌ها را از خودم می‌پرسم. «خودت را بشناس.» جمله بسیار شنیده‌شده سقراط فقید در این‌ مورد کاربرد دارد البته نه به معنای دریافت و درک حقیقت وجودی. در همان حدی که تکلیف ما با خواسته‌ و نیازهایمان مشخص باشد و در حد بهنجار هم اطرافیان و کسانی که با ایشان مراودات صمیمانه داریم در جریان باشند. حداقل شناخت از شرایط روانی و ظرفیت‌هایمان در گستره مراودات اجتماعی به ما در داشتن روابط با آزادی بیشتر و صلح‌جویانه‌تر کمک می‌کند. این آگاهی به دوستان و آشنایان ما نیز برای شناخت بهتر و راحتی بیشتر در ارتباط با ما یاری‌رسان است. 

آنچه روشن است قرار نیست تمام آدم‌ها مانند هم باشند و اینکه خیلی وقت است هنجار اجتماعی با استناد بر آمار و نمودار زنگوله‌ای به افسانه‌ها شباهت دارد. اینکه جزو اقلیت باشیم مشکلی نیست زمانی که نسبت به تفاوت‌ها آگاه باشیم و دیگران را هم در جریان بگذاریم. سابق از این مطلب صحبت کرده بودم که شخصیت متمایل به درونگرایی دارم ولی از روابط اجتماعی هم اگر مفید و رشددهنده باشد لذت می‌برم.

میزان تماس برقرار کردن آدم‌ها با هم متفاوت است و احتمالا این مطلب را در ارتباطات متعددی که در طول مدت عمر خود داشتید درک کرده‌اید. بعضی دوستان عادت دارند مدام و هر لحظه رابطه را چک کنند و برخی بسیار بی‌تفاوت هستند و مثلا جواب اس‌ام اس را چند ساعت بعد می‌دهند. بد نیست بدانیم جزو کدام گروه هستیم و در رابطه چه چیز را می‌طلبیم. تماس مدام یا حفظ حریم و فاصله را ترجیح می‌دهیم.

قصدم از این پست بحث گسترده و روانشناختی در این رابطه نیست بهانه‌ایست تا از خودم بگویم. اینکه از احساساتم آگاهی داشتم تا امروز شکی ندارم. اما کمی دیر متوجه شدم جزو چه دسته‌ای هستم و از آنجا که آدم تعارفی و تا حدی خجالتی هستم در اغلب روابط کمی به سختی می‌افتادم.

چه ایرادی دارد در این فرصت، می‌خواهم کمی از خودم تعریف کنم. :-))  یکی از فرهنگ‌هایی که از ابتدا در خانه وجود داشت حفظ حریم خصوصی بود. بارها دوستانم به خانه می‌امدند و تا دیر وقت در اتاق من تنها بودیم اما هیچ کدام از افراد خانواده کنجکاوی نمی‌کردند و اصراری برای وارد شدن به جمع ما نداشتند. اهل بحث کردن نبودیم زیرا هر کدام شیوه مشخص و متمایزی در زندگی انتخاب کرده بودیم و می‌دانستیم که بحث و متقاعد کردن از بیهوده‌ترین کارهاست. وجه مشترک ما واقع‌گرا بودنمان بود و کمتر پیش می‌امد بدون مصداق از هم تعریف کنیم. برای همین تعریف کردن جزو فرهنگ زندگی ما نشد. من همیشه با این مساله مشکل داشتم. تعریف فعل بیهوده‌ای است مگر زمانی که برای تشویق به کار می‌رود. بچه اخر بودن این فرصت را به من داد که اغلب اوقات فرد پذیرفته‌شده‌ای باشم و برای به دست آوردن خواسته‌هایم نیازی به آموختن شیوه‌های سیاستمدارانه و آمیخته با دوز و کلک و دروغ نداشتم. برای همین خیلی با دروغ آشنا نیستم. زمانی که کسی از من تعریفی می‌کرد تا مدت‌ها باور می‌کردم اما چند سال اخیر آموخته‌ام پایه و اساسی ندارد. 

یادم هست یک بار دوستی که از با تعریف‌هایش مرا بسیار  شرمنده می‌کرد، روز جدایی به من گفت : «شما از آن دسته آدم‌ها هستی که وقتی ازو تعریف می‌کنند، باورش می‌شود.» :-) بعضی دوستان این‌گونه هستند. البته به سزای جمله‌اش رسید. چون عادت ندارم شرمنده کسی باقی بمانم و لطف دیگران را در حد بضاعت جبران می‌کنم. یاد گرفته‌ام برای تحقق حقوقم تا حد امکان تلاش کنم.

جز این‌ها آنچه بهانه اصلی نوشتن این پست بود مطلب دوستی عزیز درباره تنهایی و خلوت و نسبت خودش با این فضا بود. به من این شجاعت را داد تا رابطه خودم و تنهایی را بیان کنم. در طول روز ساعات زیادی است که پیش می‌آید در خودم فرو بروم. حس جدا شدن از محیط و سیر و غوطه‌ور شدن در دنیای درون. می‌دانم ارتباط با دیگران را دوست دارم اما گاهی شده که ماه‌ها تنها باشم و هیچ دوستی را نبینم. اما مهر آن دوست در قلبم بیدار باشد. از ابتدا هم تفریحات و سرگرمی‌هایم یک‌نفره بوده است. شاید انتخاب رزمی در نوجوانی و کوه‌پیمایی پس از ان هم تاییدی بر این مساله باشد. اما به اینترنت سر می‌زنم و یا اس ام اس رد و بدل می‌کنم اما هیچ وقت با صحبت تلفنی راحت نبودم یا با گپ و گفت رو در رو با دوستانم. به قول آن دوست اهل تلفن و ملاقات نیستم. اما بسیار به دوستانم حتی نادیده‌ها فکر می‌کنم و برایشان احترام بسیار قائلم و اعتماد دارم.

«برخی افراد هستند که اگر هفت روز به هر دلیل باهاشان تماس نگیری، مطمئن نیستی که آیا روز هشتم همچنان دوستت هستند یا دشمنت شده اند!» این مساله را دیر در خودم یافتم و برای همین در آشنایی‌ها اوایل رابطه بسیار به خودم فشار می‌اوردم تا نقش دوستی فعال و متوجه را بازی کنم تا دلخوری پیش نیاید. اما کم‌کم خسته می‌شدم و حس بدی نسبت به خودم و رابطه پیدا می‌کردم و رابطه مثل باری بر دوشم بود و فرار را ترجیح می‌دادم. کم نبودند دوستانی که از این خصلت دلخور می‌شدند. اما اکنون دیگر این موضوع را در میان م‌گذارم و می‌گویم من ادم حضور دائم فیزیکی نیستم. اما در قلبم هستید و در حد مقدور در خدمت دوستان هستم. بعضی آدم‌ها تنها و اهل خلوت هستند. این مساله اختلال نیست خلق است.

«من به دوستی باور دارم و باور دارم که دوستی پیش از هر چیز یک حس درونی است. ملاقات پی در پی و مداوم، شرطش نیست.»

امیدوارم این پست تا حدی به شناخت بیشتر شما مخاطبان عزیز کمک کند. نپذیرفتن دوستی در دنیای واقعی باعث دلخوری شما نشود. البته حساب اس ام اس جداست. :-)

پ.ن: عنوان عبارتی از میشل فوکو است.

ادامه نوشته

سرزنش‌گر نباشیم و به دنبال توانمندسازی باشیم

رفتار چیست؟ هر چیزی که فرد انجام می‌دهد. در دیدگاه‌های سنتی کارکرد روان‌شناختی انسان به سه طبقه تقسیم می‌شد: شناخت، عاطفه و رفتار اما در نظریه رفتاری مدرن هر سه طبقه را رفتار قلمداد می‌کند. رفتارگرایی مکتبیست در علم روانشناسی که مشخص‌ترین وجه آن توجه به رفتارهای آشکار و مشاهده‌پذیر است. اما در واقع این گروه وجود رفتارهای ناآشکار را نیز انکار نمی‌کنند و در حقیقت با جایگزین کردن پدیده‌های ذهنی با این رفتارهای ناآشکار مخالف هستند. حال این سوال پیش می‌آید که منظور از پدیده ذهنی و رفتار ناآشکار چیست و چطور می‌شود این دو را تفکیک کرد. به این مثال‌ها خوب دقت کنید:

ما خوب به خاطر می‌آوریم. (رفتار، فعل) چون حافظه خوبی داریم(اسم،پدیده ذهنی).

ما هوشمندانه عمل می‌کنیم(رفتار،فعل) چون هوش بالایی داریم(اسم، پدیده ذهنی).

ما به شیوه‌های خاصی فکر می‌کنیم(رفتار،فعل) و این به خاطر طرحواره‌های ماست(اسم،پدیده ذهنی).

به این شیوه در زندگی روزمره خود می‌توانید این دو را از هم تشخیص دهید. برای یک رفتارگرا مفاهیم حافظه، هوش و طرح‌واره در نهایت تسلسلی هستند و تبیین بیشتری به ما نمی‌دهند که به کمک آن بتوانیم علل سودمندتر رفتار دست یابیم. به همین دلیل به این پدیده‌های ذهنی، افسانه‌های تبیین‌گر می‌گویند. چون بسیار می‌شود درباره آن‌ها داستان‌سرایی کرد و بیشتر به کار ادبیات می‌اید تا درمان بالینی. (البته از نظر رفتارگرایان) خواسته‌ها، نیازها، مقاصد نمونه‌ای از رفتارهای ناآشکار هستند.

بهتر است به تعریف انواعی از رفتار بپردازیم. «رفتار کنش‌گر: یک حس اختیاری و معطوف به هدف با خود به همراه دارد، مثل راه رفتن، برنامه‌ریزی، تمیز کردن، خوردن، حرف زدن و نوشتن و از این دست. / رفتار پاسخ‌گر: به آسانی توسط حکر‌های خاصی که به محرک‌های برانگیزنده معروفند، به طور خودکار ایجاد می‌شوند.مثل یکه خوردن، گریه کردن و غمگینی و خشم و ... غالبا با یک احساس فیزیولوژیک و بازتابی همراه است.» رفتار پاسخ‌گر با یک سوگیری ارثی همراه است. این مطلب را نباید فراموش کرد که هر رفتار به تنهایی چندین کارکرد پاسخ‌گر و کنش‌گر دارد.

از دید یک رفتارگرا برای فهم معنای یک رفتارباید کارکردش را بدانیم. اما این آسان نیست زیرا «برای فهمیدن کارکرد، باید متغیرهای کنونی و تاریخی ویژه‌ای که فرد را به آن رفتار سوق می‌دهند، بشناسیم.»


پ.ن: عنوان در واقع هدف نظریه رفتاری مدرن است. هدف (بی ای) « فعال کردن دامنه وسیعی از رفتارهای کنش‌گر است تا منجر به تماس با تقویت مثبت شود.»

این مبحث احتمالا یکی دو پست دیگر را شامل شود. این پست مقدمه‌ای بود برای معرفی رفتارگرایی مدرن در درمان افسردگی و نگاهی که این درمان به مبحث افسردگی دارد. منتها پرداختن به این مقدمه لازم به نظر آمد. 

تصویر ادامه مطلب ارتباطی با موضوع نداره. معمولا وقتی صحبت از افسردگی و اختلالات می‌شود اغلب علاقه‌مندیم درونی کنیم. بهتر دیدم  تصویری بامزه قرار بدهم تا کمی از این فاز فکری فاصله بگیرید. :-) تا این حد به فکر مخاطبان محترم هستم.

ادامه نوشته

سور ما

 
 

آلبالو پلو غذای خاصی است. جزو غذاهای مجلسی به خصوص در مجالس قدیمی که طرفدار هم زیاد داشته. اما کم‌کم از خاطره سفره‌ها در حال کم‌رنگ شدن است. اما جزو غذاهای محبوب من است. معمولا در مهمانی‌ها سعی می‌کنم کنار غذاهای دیگر در سفره بگذارم، زیبایی خاصی دارد. البته تزئین خیلی بهتر از این می‌تواند باشد به همراه خلال پسته و مخلفات دیگر. برای چاشنی از ادویه‌های مختلفی هم مثل دارچین و زیره و ... می‌شود افزود اما در مورد غذاهای این چنین از ابتکار خودداری می‌کنم. در کنارش می‌شود ماست و سالاد کاهو یا کلم هم قرار داد. تصویر زیبایی به میز شام می‌دهد. برخی با گوشت قل قلی هم می‌پزند ولی من همراه مرغ بیشتر دوست دارم. بد نیست چند وقت یک بار امتحان کنیم.

مواد اولیه

• برنج                             500 گرم
• آلبالو و شکر                   از هر کدام یك كیلوگرم
• مرغ                              750 گرم یا یك كیلوگرم
• زعفران ساییده‌شده         دو قاشق مرباخوری
• روغن                             200 گرم
• خلال پسته و بادام            از هر كدام 50 گرم
• نمک و زردچوبه                به میزان لازم


طرز تهیه: ابتدا شكر را روی آلبالوهای تمیز و هسته گرفته شده ریخته و می‌گذاریم یك‌ساعت در ظرفی دردار در دمای آشپزخانه بماند، سپس آن را روی حرارت ملایم قرار داده تا كاملا قوام بیاید و غلیظ شود. برنجی را كه قبلا خیس كرده‌ایم آبكش می‌كنیم و زمان دم‌كردن یك مقدار برنج و مقداری از مربای آلبالو می‌ریزیم (به صورت مرحله‌ای ریخته تا مواد تمام شود). مرغ را در قابلمه‌ای دیگر با پیاز، كمی نمك، زردچوبه و كمی زعفران می‌گذاریم بپزد تا آبش تمام شود. بعد از این‌كه برنج پخته شد هنگام سرو برنج را در دیس كشیده و مقداری از شربت آلبالو را كه كنار گذاشته‌ایم روی برنج ریخته و از خلال پسته و بادام برای تزیین استفاده می‌كنیم و مرغ‌ها را در ظرف دیگر یا دور برنج گذاشته و سرو می‌كنیم.

پ.ن: تصویر شام شب تولدم هست که زحمتش را خودم کشیدم.

احتمالا از این پس جواب کامنت‌ها را ندهم/ اگر صحبتی باشد که مخاطبش من باشم البته پاسخ می‌دهم اما در مورد پست اگر دوست داشتید می‌توانید یادداشت بگذارید و اگر خیر هم راحت باشید. (حتی شما دوست) :-)

ادامه نوشته

از زادروزهایی که تکرار می‌شوند بی‌هیچ تکان‌دهندگی.

happy-birthday-to-me.jpg


 سال‌ها قبل را وقتی به خاطر می‌آورم، البته نه خیلی دور را به نظرم می‌آید امید به زندگی (نه به معنای طول عمر) در میان آدم‌ها پررنگ‌تر بود با اینکه شکایت هم بود. اما این همه تلاش برای وانمود کردن به میل به داشتن زندگی نبود اما انرژی درونی آدم‌ها بیشتر به نظر می‌رسید این مساله را از روی رفتارشان به راحتی می‌شد دریافت. اما این روزها انگار انرژی و حوصله و انگیزه کمتر شده است. برای همین هم شاید تحقیقات و پایان‌نامه‌هایی که در مورد مساله امید به زندگی انجام می‌گیرد ارزش زیادی دارد و خوب تحویل گرفته می‌شود.
مثلا زمانی می‌دیدم که صرفا فیلسوفان و آدم‌های چیزدان حرف از پوچی و بی‌معنایی زندگی می‌زدند و دنبال راه‌حل و انگیزه بودند. اما امروز این را از زبان آدم‌های کوچه و بازار هم در هر سنی حتی نوجوانان هم به راحتی می‌شنویم در حالی که از خودم سوال می‌کنم در این سن و با این دانش اندک ایشان چه درکی می‌توانند از زندگی داشته باشند. مثل موج است. آگاهی عمومی همین است انگار، دیگر بدون درک و تحلیل و تجربه خیلی مسائل را به راحتی می‌پذیریم و در خود درونی می‌کنیم.
در روزهای نزدیک به تولدهای آن زمان اغلب دفتری و کاغذی تهیه می‌کردند و از برنامه‌های سال بعد خود می‌نوشتند و می‌گفتند و کلی آرزوی اتفاقات خوش در سال بعد برای هم داشتند. مثلا تصمیم دارم که از امسال این‌گونه باشم و این‌گونه کنشی داشته باشم. اما دیگر کم‌کم این مساله هم در حال کمرنگ شدن است. آدم را کمی گیج می‌کند که واقعا با چه چیزی طرف است. آنچه زندگی می‌خوانند و در مقابلش قرار دارد چیست؟ باید چه رفتاری با آن داشته باشد و چه نقشی دارد. همان‌طور که مفهوم خانواده و خیلی مفاهیم دیگر در حال تغییر است نقش‌ها و کنش‌های ما هم در حال تغییر است و این سوال پیش می‌آید چه عاملی این تغییرات را پیش می‌برد و چه چیز پدید آورنده این مساله هست؟
من واقعا در این مورد گیج شده‌ام و جوابی صحیح ندارم و به حدی سرعت این تغییر مفاهیم و ارزش‌ها و سیستم‌ها زیاد است که فرصت اندکی برای خوگیری داریم. شاید بد نباشد در این کلاس‌های مهارت‌های زندگی مهارتی هم برای خوگیری سریع و چفت شدن با ساختارها و تعاریف دیگر زندگی قرار دهند.
اما سعی کردم کمی سنتی باشم چون به هر حال برای دیدن و داشتن دیگاه باید چارچوبی برای خودم داشته باشم. تا ببینم چه کار خواهم کرد برای همین همان قلم و دفترچه را برداشتم و برای سال بعد چند برنامه قرار دادم و چند تغییر جزئی برای سبک زندگی‌ام در نظر گرفتم. ایده‌ای هست که می‌گوید همه چیز در حال بهتر شدن است. امیدوارم که این‌طور باشد و انسان در آینده به درک مسایل خوشایندی برسد تا اینجای تاریخ که به پوچی رسیدیم و کسب لذت برای گذشتن از پوچی اما این لذت انگار برای آدم‌ها خوب جا نیافتاده است و تبدیل به نوعی ضد ارزش‌های شخصی شده که در بعضی آدم‌ها کلا قید خیلی از چارچوب‌ها را زده‌اند.
امروز تولدم است و خوشحالم از چیزی به اسم جشن تولد که طنز خوشایندی است در زندگی ما. به قول دوستی: برای متولد شدن بایستی به پیشواز مرگ خویش رفت.


 

تو، در جهان خوابگونه ام
با من همیشه مهربان تری
آنجا نفس آفتابی ات احساس می شود
ترجیح می دهم، در عالم رویا
با تو قرار ملاقات، بگذارم.

عسگر آهنین

در ستایش بی بندی و ناسازگاری



«هر چه انسانی فردیتش قوی تر باشد دیرتر و سخت‌تر می‌تواند با اجتماع و مناسبات آن سازگار شود. سازگار نشدن با قواعد و رسوم اجتماعی فرد را به تنها زیستن در حاشیه سوق می‌دهد. دلیل آن واضح است.؛ آنچه انسانی را از جمع جدا و متمایز می‌کند انتخاب و گزینش اوست. زمانی که گزینش فرد و شیوه‌ زندگی‌اش متفاوت با اکثریت مردم اجتماع شود به بیرون گود کشیده می‌شود. حاشیه‌نشین، خود، این فاصله با جمع را انتخاب می‌کند تا فردیت و دنیای شخصی و شیوه‌ خودخواسته‌ زندگی‌اش را از دست ندهد.
فردریش نیچه در کتاب «چنین گفت زرتشت» درباره‌ این تنهایی چنین گفته است: «تنهایی برای کسی، گریز از یک بیمار است و برای شخص دیگر، گریز از برابر بیماران». مشکل اینجاست که یافتن مرز این دو گاه دشوار می‌شود.

در جوامع سنتی با فرهنگ جمع‌گرا یک نفر بزرگتر، ریش سفید قوم یا پدر خانواده به جای فرزندان تصمیم می‌گیرد. از شیوه راه رفتن و نشستن تا انتخاب رشته تحصیلی و فعالیت شغلی، از انتخاب همسر تا حتی تولیدمثل و تعداد فرزندان عمدتا توسط اوتوریته حاکم۱ مشخص می‌شود.

در فرهنگ‌های مردسالار و مذهبی نقش اتوریته در محیط خانواده توسط پدر ایفا می‌شود و گاه مادر. در مدرسه و محیط کار، ناظم و رئیس و در عرصه‌ سیاسی، رهبر. در چنین جوامعی چون ایران رهبر سیاسی از جایگاه تعریف شده‌ خود در قانون خارج شده و بدل به قیم و پدر می‌شود.
در چنین اجتماعی انسان‌ها با جبر عرف و سنت و مذهب تربیت شده و رشد می‌کنند.
در کشورهای به نسبت مدرن غربی این جبر به شیوه‌ای دیگر است. مناسبات سرمایه داری‌ با اوتوریته‌های خودش از انسان‌ها توقع دارند که «فلکسیبل»۲ باشند. این فلکسیبل بودن یعنی چون ابزاری در وسط مناسبات بیمارگونه تولیدی، جایی مشغول به کار شوند. حتی اگر بر خلاف آرزو و میل درونیشان است. مهم این‌ست که چرخه‌ مناسبت‌های تولیدی بچرخد و نظم نظام حاکم پابرجا بماند. در هر دوی این حالات آنکه فردیت ضعیف‌تری دارد سریع‌تر با محیط سازگار شده و به قول معروف فلکسیبل عمل می‌کند. یعنی آماده است تا از خواست درونی، گزینش شخصی و فرم محبوب زندگی‌اش بگذرد تا بتواند با خواست محیط هماهنگ شود.
سازگاری در چنین حالت و مفهومی نه نشان قدرت که نتیجه ضعف است و فقدان فردیت.
چنانچه گفتم آنکه علیه اوتوریته‌ها قیام می‌کند و با خواست آن‌ها سازگار نمی‌شود به ناچار به حاشیه رانده می‌شود. زیستن در حاشیه زیستی است پر خطر و فرساینده. اما درست همین در حاشیه زیستن می‌تواند منجر به بالندگی هم بشود.
در کتاب «چنین گفت زرتشت» اثر فردریش نیچه انسان برای بدل شدن به ابرانسان نخست لوح ارزش‌های همگانی را درهم می‌شکند. ارزش‌هایی که نیکان و دادگران بنیان نهاده‌اند و بر اساسش زندگی می‌کنند. ابرانسان نیچه کسی نیست جز آنکه با محیطش سر ناسازگاری دارد. نیکان و دادگران که همان سازگاران هستند چشم دیدنش را ندارند و از او بیزارند. وجود او گند زندگی روزمره‌شان را به رخشان می‌کشد. پس چون مسیح او را به صلیب می‌کشند. نیچه می‌گوید: «از نیکان و دادگران برحذر باشید. آنان به صلیب می‌کشند هر آنکه لوح ارزش‌های خویش را بنا نهد.»

انسان ناسازگار که علیه ارزش‌های متداول قیام می‌کند و لوح ارزش‌های همگانی را درهم می‌شکند از نگاه نیچه همان آفریننده است. آنکه خواهان آزادی و آزادگی است و بیرون آمدن از یوغ بندگی. آفریننده که لوح ارزش‌های متداول نیکان و دادگران را می‌شکند راهی بیابان خویش می‌شود. نیچه در حاشیه رانده شدن ابر انسان را نه از قهر محیط و ضعف انسان شورشی بلکه انتخاب خود او می‌داند. او که چون شتری به قعر بیابان خود می‌رود در آنجا لوح ارزش‌های خویش را بنا می‌گذارد و بدین طریق سرور جهان خویش می‌شود. بدین‌گونه است که انسان از نگاه فردریش نیچه بدل به «ابرانسان» می‌شود. ابر انسان شدن از نگاه نیچه همان هدف و غایت زیست آدمی در این جهان است. وادیهای که بندگان فرمانبردار (سازگاران) راهی بدان ندارند.در عرصه‌ی هنر و آفرینش هنری این قیام و شورش کار هنرمند اصیل است. هنر بی‌وجود سرکشی و نوآوری ناممکن است. آیا هنرمند همان کاری را نمی‌کند که ابرانسان آفریننده انجام می‌دهد؟ آنچه لوترک و پیکاسو انجام دادند آیا جز این بود؟ اگون شیله نقاش سرکش اطریشی با شکستن لوح ارزش‌های اخلاقی متداول و خرد کردن چارچوب‌های تعریف شده از هنر و هنرمند آثار اروتیک خود را خلق کرد و به همین گناه نابخشودنی توسط نیکان و دادگران به محکمه کشانده شد.
در عرصه ادبیات فلوبر چنین کرد و با خلق مادام بوآری به سرنوشتی همانند اگون شیله دچار شد. مارکی دو ساد تا به آنجا پیش رفت که «کتاب‌های شیطانی‌اش» را سوزاندند و راهی دارلمجانین‌اش کردند. نویسنده ناسازگار شورشی، ادبیات زیرزمینی را برگزید (آندر گراند) و ادیب سازگار و پوپولیست «ماین استریم» را انتخاب کرد. آنجا که راحت و آسایشش را به دلهره و عذاب جهنمی زیرزمین ترجیح می‌داد.
زیستن در حاشیه و راه فردی خود را پیمودن کاری دشوار است و نیاز به شهامت و قدرت بسیار دارد. چون سکه‌ای است که یک رویش تنهایی، عزلت، اعتیاد، خودویرانگری و مالیخولیا است و روی دیگرش حفظ انتخاب فردی، حفظ فردیت خویش، کشف افق‌های تازه و خلاقیت و نوآوری. ادگار آلن پو، مارسل پروست، مارکی دو ساد، نیچه، ژان کوکتو و صادق هدایت و چارلز بوکوفسکی این‌ها همه دستاوردهای درخشان عدم سازگاری و زیستن در حاشیه بوده‌اند.
عدم سازگاری و شورش علیه اوتوریته‌ها هم‌زمان با شکل‌گیری‌ شخصیت از دوران کودکی و بلوغ آغاز می‌شود. کودک در محیط خانه علیه اقتدار پدر شورش می‌کند. این شورش علیه اوتوریته‌ پدر پس از مدتی به محیط مدرسه کشیده می‌شود. قوانین خشک و فرساینده‌ مدرسه با مدیر و ناظم و معلم‌های آن جولانگاه شورش کودک می‌گردند. مهم‌ترین هدف آموزش و پرورش در همین‌جا خود را نشان می‌دهد آماده کردن کودک برای ورود به اجتماع و سازگاری با قوانین و موازین آن. کودک باید در همان محیط مدرسه با اوتوریته‌ کلاس درس سازگار شود در غیره آن صورت به وحشیانه‌ترین شکل تنبیه، تحقیر و اخراج شده یا در بهترین حالت با کمک روانشناس و والدین سرانجام حرف‌شنو و سازگار می‌شود. بدینسان مدرسه، برخورد نقادانه ، استقلال فکری و فردیت کودک را خرد کرده و از او می‌خواهد چون بنده‌ای در برابر نظم حاکم سر تعظیم فرود آورد. آن‌گونه بیندیشد، لباس بپوشد و رفتار کند که والدین و مدرسه برایش مشخص می‌کنند. کیست که طعم این سرکوب دردبار را نچشیده باشد؟
کودک که بزرگتر می‌شود و از زیر سایه پدر و مدرسه بیرون می‌آید با اوتوریته‌های بی‌رحم اجتماع مواجه می‌شود. به جای پدر، دولت، مذهب، عرف و سنت قرار می‌گیرند. یا باید با آن‌ها سازگار شده و در بازی‌ همگانی شرکت کند یا بر علیه‌شان شورش کرده و به حاشیه رانده شود.
ما ایرانیان که سال‌ها و سده‌ها و چه بسا هزاره‌هاست زیر سایه ایزد و الله زیسته‌ایم با سرکشی، ناسازگاری و شورش و قیام نا آشناییم. آنچه فردیت آدمی را می‌سازد و او را از دیگران متمایز می‌کند گزینش و انتخاب اوست. نه حق گزینش برایمان گذاشته‌اند و نه فرصت انتخاب. اگر این دو را نیز تقدیم ما کنند، گمان ندارم خود قدرت تشخیص نیک از بدمان را داشته باشیم. دانشجویمان فریاد می‌زند: «وای اگر منتظری حکم جهادم دهد...». این دانشجوی جوان که تا چندی دیگر فارغ‌التحصیل شده و الیته سرآمد اجتماع ایران می‌شود چنین گدای «حکم پدر» است. این دریوزگی و زبونی را که بر سر ما آورده است؟ این ضعف بزرگ ما ایرانیان است. فقدان جرات و معتاد به فتوای پدر.
بی‌شک کار روشنفکری و فرهنگی در همین نقطه آغاز می‌شود. آنکه فردیتی استوار و قوی دارد به گفته‌ روانشناسان «اختلال شخصیت ناسازگار»۵ دارد. پس کار فرهنگی و فکری تقویت همین عارضه روانی است.»

 شاهرخ رئیسی


۱. قدرت حاکم. حکومتی که اختیار و نفوذ و تسلط بسیاری دارد.
2. قابل انعطاف بودن. نرم و گاها نفوذپذیر.
۳. ابرانسان.
۴. نخبه، زبده.
۵.
رفتارهای ناسازگار و انعطاف‌ناپذیر در برخورد با محیط و موقعیت‌ها.

گریز از آزادی/ 4


درباره مفهوم آزادی مساله مهمی که اریک فروم به آن اشاره می‌کند مساله فردیت و تاریخچه پدید امدن هویت منفرد آدمی‌ست. «آغاز تاریخ اجتماعی بشر چنین بود که وی از حالت یکی بودن با جهان طبیعت بیرون آمد و از خویش به عنوان موجودی مجزا از محیط طبیعی و دیگر مردمان آگاه شد.» این آگاهی ابتدا تاثیری در منش و سبک زندگی فرد نداشت چرا که آدمی هنوز به جهان طبیعی و اجتماعی برخواسته از آن بستگی داشت و خود را جزئی از دنیای اطراف به حساب می‌آورد. سیر تفرد و تشخص در سال‌های بین رفورم و زمان حاضر به اوج رسید. 

«عضو یک اجتماع ابتدایی به قبیله خویش و طبیعت، انسان قرون وسطی به کلیسا و طبقه ثابت خود بستگی داشتند. اما پس از تفرد کامل و آزادی از این علایق، فرد با تکلیف تازه‌ای رو‌به‌رو می‌شود، بدین معنی که باید در دنیا جهت‌یابی کند و کسب ایمنی کند.» سیر تفرد دو جنبه دارد: یکی رشد قدرت نفس است که تابع شرایط فردی و اجتماعی است و جنبه دیگر تنهایی دائم‌التزاید است. «وقتی کسی فردیت یافت باید در برابر دنیا و جنبه‌های خطرناک و نیرومند آن تنها بایستد. برای رهایی از این تنهایی هراس‌انگیز ممکن است تسلیم دنیای خارج بشود، راه‌حل دیگر ارتباط خودانگیخته انسان با آدمیان دیگر و طبیعت است. ارتباطی که فرد را با دنیا پیوند می‌دهد بدون آنکه فردیت وی را از میان ببرد. عالی‌ترین نوع بیان این ارتباط عشق و کار مولد است.»‌

فروم آزادی را به دو نوع مثبت و منفی در نظر می‌گیرد و در واقع آزادی در نوع مثبت را «آزادی برای انجام کاری» و آزادی در نوع منفی را «آزادی از چیزی، یا آزادی از اینکه غرایز اعمال آدمی را تعیین کنند» در نظر دارد.

«علایق ابتدایی انسان راه پرورش انسان را بر او مسدود می‌کند و مانع پرورش عقل و قوای نقاد او می‌شوند و به وی اجازه می‌دهند که خویشتن و دیگر مردمان را فقط به واسطه سهیم بودن خود یا سهیم بودن آن‌ها در یک قبیله یا گروه مذهبی یا اجتماعی بازشناسد، نه به عنوان موجودات انسانی. این علایق از اینکه آدمی به عنوان فردی آزاد و خودمختار و تولیدکننده پرورش یابد جلوگیری می‌کنند، اما جنبه دیگر قضیه این است که یکی بودن با طبیعت و قبیله و مذهب به فرد ایمنی می‌دهد. او به یک کل متشکل متعلق است و در آن ریشه دارد و دارای جای مسلمی است. ممکن است از گرسنگی و اختناق رنج ببرد اما از بزرگترین دردها یعنی تنهایی کامل و تردید مصون است. » تاریخ بشر داستان کشمکش و تلاش است؛ هر قدمی که مردم در جهت تفرد بیشتر برداشته‌اند ایشان را به ناایمنی‌های تازه روبه‌رو ساخته است.

کله‌‌پز برخواست سگ به جایش نشست


آیا مهلک بودن این سرنوشت را می دانی؟

این چنین شرم آور بودن را؟
"مرعوب" از طرد شدن، "وحشت زده" از حذف شدن،
آشفته از چشیدن طعم تلخ اقلّیت بودن،
دشواری وانهادن منفعتی حقیر را؟
بله می دانی! و از این روست که سازش می کنی و به هر سمتی می چرخی
مانند آن خروسک بادنما کانفورمیست



من یک انسان نوام

آن‌قدر نو که دیرزمانیست که دیگر فاشیست نیستم

من خیلی حساس و نوع‌دوستم و یه شرق‌شناسم

قدیم‌ها طرفدار جنبش اعتراضی ۶۸ بودم

و حالا مدت کوتاهی‌ست که طرفدار محیط زیست شده‌ام

چند سال قبل با خوشحالی هرچه تمام‌تر

مثل خیلی‌ها سوسیالیستم

من یک انسان نوام

لطف کنم و بخواهم ادبی بگویم

باید بگویم من یک ترقی خواهم

در عین حال طرفدار بازار آزاد و ضد نژادپرستی

من خیلی خوبم! من طرفدار حیواناتم

و دیگر اگزیستانسیالیست نیستم

اخیرا کمی خلاف جریان حرکت می‌کنم و فدرالیست شدم

کانفورمیست(حزب باد) کسی است که معمولا در جناح صحیح قرار گرفته

او پاسخ‌های روشن و خوبی در سرش دارد

او بر عقاید متمرکز است

و زیر بغلش همیشه

دو یا سه روزنامه دارد وقتی به اندیشیدن نیاز دارد

اگر روشن‌تر بخواهم برایتان بگویم

درست مثل یه فرصت‌طلب فکر می‌کند

او خود را بی‌هیچ ضرورتی وفق می‌دهد

و در بهشت خودش زندگی می‌کند

کانفورمیست یک انسان کاملا گرد و منعطف است

و بدون مقاومت حرکت می‌کند

کانفورمیست در دریای اکثریت لیز می‌خورد و نرمش می‌کند

یک حیوان بسیار معمولی است که

با کلمات و گفتگوها زندگی می‌کند

شب‌ها رویا می‌بیند و رویاهایش

از خواب‌های رویابینان دیگر بیرون می‌آید

روز عید او زمانی است که 

با همه جهان در آشتی باشد و وقتی شنا می‌کند راهش باز شود

او کانفورمیست است! کانفورمیست!

من یک انسان نوام

با زنان رابطه خارق‌العاده‌ای دارم، من فمینیستم!

همیشه در دسترس و خوشبین، اروپایی‌ام

و هرگز صدایم را بلند نمی‌کنم، صلح‌طلبم!

مارکسیست و لنینیست بودم

بعدش نمی‌دانم چرا خودم را ناگهان یک کمونیست خداپرست یافتم!


می‌توانید در اینجا این ترانه زیبا را با صدای جورجیو گابر خواننده ایتالیایی بشنوید. 

پ.ن:  انتخابات در نظام طبقاتی : هر چند سال یک بار استثمار شوندگان اجازه می‌یابند که از میان استثمارکنندگان خود یکی را انتخاب کنند. /مارکس/

 

ادامه نوشته

تا کِی همه چیز را به شوخی گرفتن!

 

روزهایی که می‌گذارنیم، روزهایی است که جامعه سرگرم گپ درباره مساله انتخابات است. دوره‌های قبل انگار ثابت شده بود که نظام حاضر نظامی دیکتاتوری است. به همین دلیل انگار سه دسته افراد در جامعه حضور داشتند؛ دسته‌ای که منافع ایشان در راستای منافع حکومت بود و دسته‌ای که منافع خود را در ابعاد مختلف اجتماعی و شخصی و اقتصادی و سیاسی مخالف با جهت حکومت می‌دیدند و همیشه دسته‌ای هم خنثی وجود دارد. آن زمان بحث بر سر تحریم، دیگر چک و چونه نداشت. افراد موافق رای می‌دهند و افراد مخالف رای نمی‌دهند.

این دوره انگار بازی تازه‌ای راه افتاده است و گپ بر سر این است که باید از فرصت اندکی که نشان از ابراز هویت شهروندی است استفاده کرد. من البته قصد بحث در این زمینه را ندارم که ای ملت بروید رای بدهید یا نروید رای بدهید. چون فعال سیاسی نیستم و هرگز نخواهم بود. اما موضع مشخصی دارم و این است که رای تایید حکومت است و این مهره‌ها همه مورد تایید حکومت هستند. باور دارم کسی که رای می‌دهد مخالفتی با نوع حکومت حاضر ندارد و بحثش بر سر حزب‌های موجود است. (اگر حزبی واقعا فعال باشد، چون انگار حزب‌های موجود همپوشانی دارند و اعضا در مراجعه هستند) 

واقعیت این است که جامعه کنونی ما با این حکومت یک باتلاق است. آدم وقتی در باتلاق گیر می‌افتد تصورش این است که با چند تکان بیرون می‌آید. اما بیشتر فرو می‌رود. برخی تصور می‌کنند که رای دادن تلاشی است برای ایجاد یک وضعیت معتدل نسبت به وضعیتی وخیم. یا اینکه می‌گویند حکومت خوشحال است از رای ندادن ما و منتظر است ما رای ندهیم و مهره‌های خود را بچیند. اما مگر این مهره‌ها چه هستند! از فضا آمده‌اند!

 این گپ‌ها که حتی نمی‌شود نام بحث روی‌شان گذاشت واقعا کاربردی هستند و جامعه را سرگرم می‌کند و حس کاذب هویت شهروندی می‌دهد. احساس تاثیرگذار بودن. هر رای یک فرصت است اما نباید مسئولیت خود را در مقابل این انتخاب فراموش کنیم.برخی می‌گویند با انتخاب فلانی می‌خواهیم حرص مقام معظم را در بیاوریم. چون کمتر تایید شده او است. قصد توهین ندارم اما چه قدرت تفکر و تحلیلی پشت این ایده هست که این استدلال را می‌اورد. واقعا اگر این مهره کمتر تایید شده بود یا اسباب ناراحتی نظام را فراهم کرده بود جز این بود که زودتر از این‌ها از سیستم بیرون رانده شده بود! یا برخی می‌گویند برای شوخی به فلان مهره که کول است رای می‌دهیم. هر چند از افرادی که رای می‌دهند دلخور نیستم. این حق ایشان است.

این قانع شدن به انتخاب که دیدگاه منطقی ‌تر آن شده انتخاب بین بد و بدتر (بماند که خاستگاه این تشخیص از کجا امده!) مرا یاد یک عبارت می‌اندازد با این مضمون که : «اگر عده‌ای دارند ترتیبت را می‌دهند و تو قدرت مقابله و دفاع نداری، سعی کن فقط لذت ببری».


پ.ن: این شرایط چشم آدم را بیشتر به واقعیت باز می‌کند. اینکه در چه جامعه‌ای و میان چه انسان‌هایی زندگی می‌کنیم. انتظار مرا واقع‌بینانه می‌کند از ایشان. توهین و تحقیر و پرخاشگری و به انزوا رانده شدن کمترین بدرفتاریشان خواهد بود.  اگر روزی یک خارجی به عنوان فحش از «ایرانی» استفاده کند به من برنخواهد خورد.

ادامه نوشته

بیا تا گندم یک خوشه باشیم / بیا تا آب یک رودخونه باشیم

iphone-4s-wallpapers-1723-www.repro.ir


از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت دهرا من هجرک القیامه
(به درستی که من از دوری تو دنیا را قیامت می‌بینم )
دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
(اشکی در چشمانم نیست و این برای ما نشانه است )
هر چند که ازمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
(پشیمانی برای کسی که آزموده را می آزماید روا است)
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
(در دوری از او رنج است و در نزدیکی به او سلامت )
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
و الله ما راینا حبا بلا ملامه
(به خدا قسم هیچ عشقی را بدون ملامت ندیده ام )
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتی یذوق منه کاسا من الکرامه
(تا اینکه کاسه ای از روی کرامت از آن بنوشد )

 

نامه با صدای محسن نامجو

گوش سپردن به صدای بلبلان عاشق در  سحرگاه، چنان حال خوشی دارد که مرا را از ماندن در تخت خجل می‌کند.

کنون که در این زمانه اتحاد ممکن نیست و چنان دور ذهن‌ها دیوار کشیده شده است و روان‌ها در حباب گرفتارند باید که خیمه خود، بنا نهیم .