از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان بمانم.

اینها را از خودم میپرسم. «خودت را بشناس.» جمله بسیار شنیدهشده سقراط فقید در این مورد کاربرد دارد البته نه به معنای دریافت و درک حقیقت وجودی. در همان حدی که تکلیف ما با خواسته و نیازهایمان مشخص باشد و در حد بهنجار هم اطرافیان و کسانی که با ایشان مراودات صمیمانه داریم در جریان باشند. حداقل شناخت از شرایط روانی و ظرفیتهایمان در گستره مراودات اجتماعی به ما در داشتن روابط با آزادی بیشتر و صلحجویانهتر کمک میکند. این آگاهی به دوستان و آشنایان ما نیز برای شناخت بهتر و راحتی بیشتر در ارتباط با ما یاریرسان است.
آنچه روشن است قرار نیست تمام آدمها مانند هم باشند و اینکه خیلی وقت است هنجار اجتماعی با استناد بر آمار و نمودار زنگولهای به افسانهها شباهت دارد. اینکه جزو اقلیت باشیم مشکلی نیست زمانی که نسبت به تفاوتها آگاه باشیم و دیگران را هم در جریان بگذاریم. سابق از این مطلب صحبت کرده بودم که شخصیت متمایل به درونگرایی دارم ولی از روابط اجتماعی هم اگر مفید و رشددهنده باشد لذت میبرم.
میزان تماس برقرار کردن آدمها با هم متفاوت است و احتمالا این مطلب را در ارتباطات متعددی که در طول مدت عمر خود داشتید درک کردهاید. بعضی دوستان عادت دارند مدام و هر لحظه رابطه را چک کنند و برخی بسیار بیتفاوت هستند و مثلا جواب اسام اس را چند ساعت بعد میدهند. بد نیست بدانیم جزو کدام گروه هستیم و در رابطه چه چیز را میطلبیم. تماس مدام یا حفظ حریم و فاصله را ترجیح میدهیم.
قصدم از این پست بحث گسترده و روانشناختی در این رابطه نیست بهانهایست تا از خودم بگویم. اینکه از احساساتم آگاهی داشتم تا امروز شکی ندارم. اما کمی دیر متوجه شدم جزو چه دستهای هستم و از آنجا که آدم تعارفی و تا حدی خجالتی هستم در اغلب روابط کمی به سختی میافتادم.
چه ایرادی دارد در این فرصت، میخواهم کمی از خودم تعریف کنم. :-)) یکی از فرهنگهایی که از ابتدا در خانه وجود داشت حفظ حریم خصوصی بود. بارها دوستانم به خانه میامدند و تا دیر وقت در اتاق من تنها بودیم اما هیچ کدام از افراد خانواده کنجکاوی نمیکردند و اصراری برای وارد شدن به جمع ما نداشتند. اهل بحث کردن نبودیم زیرا هر کدام شیوه مشخص و متمایزی در زندگی انتخاب کرده بودیم و میدانستیم که بحث و متقاعد کردن از بیهودهترین کارهاست. وجه مشترک ما واقعگرا بودنمان بود و کمتر پیش میامد بدون مصداق از هم تعریف کنیم. برای همین تعریف کردن جزو فرهنگ زندگی ما نشد. من همیشه با این مساله مشکل داشتم. تعریف فعل بیهودهای است مگر زمانی که برای تشویق به کار میرود. بچه اخر بودن این فرصت را به من داد که اغلب اوقات فرد پذیرفتهشدهای باشم و برای به دست آوردن خواستههایم نیازی به آموختن شیوههای سیاستمدارانه و آمیخته با دوز و کلک و دروغ نداشتم. برای همین خیلی با دروغ آشنا نیستم. زمانی که کسی از من تعریفی میکرد تا مدتها باور میکردم اما چند سال اخیر آموختهام پایه و اساسی ندارد.
یادم هست یک بار دوستی که از با تعریفهایش مرا بسیار شرمنده میکرد، روز جدایی به من گفت : «شما از آن دسته آدمها هستی که وقتی ازو تعریف میکنند، باورش میشود.» :-) بعضی دوستان اینگونه هستند. البته به سزای جملهاش رسید. چون عادت ندارم شرمنده کسی باقی بمانم و لطف دیگران را در حد بضاعت جبران میکنم. یاد گرفتهام برای تحقق حقوقم تا حد امکان تلاش کنم.
جز اینها آنچه بهانه اصلی نوشتن این پست بود مطلب دوستی عزیز درباره تنهایی و خلوت و نسبت خودش با این فضا بود. به من این شجاعت را داد تا رابطه خودم و تنهایی را بیان کنم. در طول روز ساعات زیادی است که پیش میآید در خودم فرو بروم. حس جدا شدن از محیط و سیر و غوطهور شدن در دنیای درون. میدانم ارتباط با دیگران را دوست دارم اما گاهی شده که ماهها تنها باشم و هیچ دوستی را نبینم. اما مهر آن دوست در قلبم بیدار باشد. از ابتدا هم تفریحات و سرگرمیهایم یکنفره بوده است. شاید انتخاب رزمی در نوجوانی و کوهپیمایی پس از ان هم تاییدی بر این مساله باشد. اما به اینترنت سر میزنم و یا اس ام اس رد و بدل میکنم اما هیچ وقت با صحبت تلفنی راحت نبودم یا با گپ و گفت رو در رو با دوستانم. به قول آن دوست اهل تلفن و ملاقات نیستم. اما بسیار به دوستانم حتی نادیدهها فکر میکنم و برایشان احترام بسیار قائلم و اعتماد دارم.
«برخی افراد هستند که اگر هفت روز به هر دلیل باهاشان تماس نگیری، مطمئن نیستی که آیا روز هشتم همچنان دوستت هستند یا دشمنت شده اند!» این مساله را دیر در خودم یافتم و برای همین در آشناییها اوایل رابطه بسیار به خودم فشار میاوردم تا نقش دوستی فعال و متوجه را بازی کنم تا دلخوری پیش نیاید. اما کمکم خسته میشدم و حس بدی نسبت به خودم و رابطه پیدا میکردم و رابطه مثل باری بر دوشم بود و فرار را ترجیح میدادم. کم نبودند دوستانی که از این خصلت دلخور میشدند. اما اکنون دیگر این موضوع را در میان مگذارم و میگویم من ادم حضور دائم فیزیکی نیستم. اما در قلبم هستید و در حد مقدور در خدمت دوستان هستم. بعضی آدمها تنها و اهل خلوت هستند. این مساله اختلال نیست خلق است.
امیدوارم این پست تا حدی به شناخت بیشتر شما مخاطبان عزیز کمک کند. نپذیرفتن دوستی در دنیای واقعی باعث دلخوری شما نشود. البته حساب اس ام اس جداست. :-)
پ.ن: عنوان عبارتی از میشل فوکو است.




جاده ها تمام نمی شوند