عمرا اگر بتوانید.


اگر می توانید، حدس بزنید این تصویر متعلق به کیست؟

تازه برای حدس درست، جایزه می دهم. اگر تصویر را قبلا دیده اید، لطفا جواب ندهید. به صداقت شما اعتماد داریم.  :-))

تا پست بعد که روز شنبه است فرصت جواب دادن دارید.

پ.ن: تصویر دوم، پدر و مادر فیلسوف بزرگ تاریخ اندیشۀ بشر، مارتین هایدگر هستند.

مالیخولیا

Freud نگاهی به آرای ژولیا کریستوا


در روانکاوی دو نوع افسردگی داریم؛ یکی افسردگی فرویدی و دیگری افسردگی که ژولیا کریستوا ارائه کرد.

در افسردگی فرویدی، فقدانی در بیرون از شما وجود دارد که به واسطۀ آن سوگوار می‌شوید. بعد از مدتی این فقدان درونی می‌شود و با شما همراه می‌شود. در این شرایط دو حس روانی پیدا می‌کنید یا خصومت می‌گیرید یا عاشق می‌شوید. چون پدیده‌ای بوده که دوستش داشتید و در عین حال از دستش داده‌اید. پس نسبت به آن تنفر می‌گیرید که «چرا رفته؟» و دوست دارید دوباره بازگردد. حالت سوگواری آن قدر ادامه پیدا می‌کند که یا از دستش می‌دهید یا همواره باقی می‌ماند.

افسردگی کریستوایی در واقع افسردگی خودشیفته وار است. افسردگی‌ای است که هنوز وارد جهان زبان نشدید، که چیزی بخواهید و به واسطه به دست آوردن یا به دست نیاوردن آن افسرده شوید. به بیانی افسردگی حاصل از فقدان نیست بلکه افسردگی حاصل از چیزی است که پشت سر شما جا مانده. هم زمان با تولد و ارتباطات روانی شما با مادر در دوران رحم اتفاقی افتاده. مثل اینکه بگوییم شما مادر را از دست داده‌اید. در این حالت اخیر شخص افسرده فکر می‌کند که معیوب و ناقص است و چیزی کم دارد و این چیز پشت سرش است نه جلوی چشم و در جهان. یک «چیزی» که کاملا معلوم نیست چیست! «چیزی» که نزدیک می‌شود به امر واقع لکانی که نام ناپذیر است و به زبان نمی‌آید. در واقع این، «نمودِ آن چیز» است که شما را اذیت می‌کند.

اگر فیلم مالیخولیا را دیده باشید این نوع افسردگیِ کریستوایی را کاملا درک می‌کنید. در فیلم ملانکولیا قسمت اول فیلم قصه رابطۀ انسانی یک زوج است. عروس یک دفعه دچار افسردگی می‌شود. در شب عروسیشان با اینکه همه چیز دیده می‌شود از جمله ثروت، قدرت، علم؛ شوهر خواهر خانم در رشته نجوم تحصیل کرده و استاد دانشگاه است. عروس به جای برقراری رابطه با داماد در‌‌ همان شب با شخص دیگری ارتباط برقرار می‌کند. قسمت دوم فیلم دربارۀ سیاره‌ای هست که قرارِ با زمین برخورد کند. جالب اینکه اسم سیاره ملانکولیا به معنای افسردگی است. در قسمت دوم سیاره استعاره‌ای از درون دختر است. سیاره ملانکولیا که قرار است به زمین بخورد و آن را نابود کند. در آخرین روز بعد از عروسی که دختر افسرده نشسته، در گفتگویی بین دختر و خواهرش، دختر گویی در نقش پیشگو) می‌گوید: زمین پر از شرارت است و زمین نابود می‌شود. شخصیت دختر همتراز با آن سیاره، نشان دهنده این است که زمین افسرده است. چون در زندگی دختری که شب عروسی‌اش است همه چیز وجود دارد، خانواده، جوانی و زیبایی، ثروت و حتی کلیسا و مذهب ولی در عین حال یک چیزی جا مانده. چیزی که در جهان نیست و فقدانش دختر را آزار را می‌دهد. کریستوا باور دارد کسانی که دچار این نوع افسردگی هستند دچار جنون می‌شوند و به سمت خودکشی می‌روند.


پ.ن1: در جلسه جالبی حضور داشتم, قسمت هایی که به یادم مانده بود و یادداشت کرده بودم را در این پست نوشتم.

پ.ن2: پیشنهاد می کنم این چند پست را بخوانید: سبکی تحمل ناپذیر 1, سبکی تحمل ناپذیر 2, سبکی تحمل ناپذیر 3 و سبکی تحمل ناپذیر 4

زندگی تکرار پاییز است باید دید و رفت



شب از شب‌های پاییزی ست
 از آن همدرد و با من مهربان شب‌های شک آور
 ملول و سخته دل گریان و طولانی
شبی که, در گمانم من، که آیا بر شبم گِریَد
چنین همدرد
 و یا بر بامدادم گِریَد، از من نیز پنهانی
من این می‌گویم و دنباله دارد شب
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش، دل برکنده از بیمار
 نشسته در کنارم، اشک بارد شب
من این‌ها گویم و دنباله دارد شب

مهدی اخوان ثالث



پاییز خواهد آمد
باید قشنگ‌ترین دفترهایم را در آورم ...
ساکاگوچی گايشی

پ.ن: مرضی هست به نام افسردگی فصلی, در پاییز و زمستان به دلیل وضعیت خورشید نسبت به زمین, تابش های فرابنفش خورشید کثرت و شدت پیدا می کند. افرادی که مستعد این وضعیت هستند با افزایش این نوع تابش ها و کمبود نور خورشید دچار احساس کمبود انرژی و افسردگی می شوند. معمولا پیشنهاد می شود از روشنایی بیشتری در منزل, در طی روز  به خصوص هنگام غروب استفاده کنند و لباس هایی با رنگ نارنجی و زرد استفاده کنند و رنگ بنفش را کمتر به کار ببرند.
ادامه نوشته

تروما یا خودتخریبی!


صحبت کردن اگر به ایجاد تغییری منجر نشود، چه منفعتی دارد؟ آیا منظور من از صحبت کردن دربارۀ شرایط، خود، دیگری برای خودم روشن است؟ آیا صحبت کردن مرا به اندیشه‌گری وا می‌دارد یا بعد از هر اندیشه‌گری است که به صحبت کردن میل پیدا می‌کنم؟ آیا صحبت کردن یک نیاز است یا وسیلۀ ارتباطی برای رفع نیازی است؟ مثلا نیاز به اجتماعی بودن و برقراری ارتباط، نیاز به دریافت حمایت بیرونی، نیاز به تایید و یافتن افراد همفکر...

اگر من صحبت نکنم چه اتفاقی می‌افتد؟ تفکر من مختل می‌شود؟ تفکر درونی ما به شکل زبان است. وقتی من صحبت می‌کنم دربارۀ چه صحبت می‌کنم؟ از چیزهایی که دوست دارم، از چیزهایی که دیگری دوست دارد؟ بدیهی است که صحبت کردن یک میل است. زبان ابزار رفع میل است. ابزار رفع نیازهای ما در سطح‌های مختلف (سطح زیستی، سطح اجتماعی، سطح روانی). در این صورت بعد از هر بیانی باید در من احساس رضایتی ایجاد شود، ولی اغلب این طور نیست. چرا؟ حتی قبل از بیان تردید بسیاری را تجربه می‌کنم. بعد از هر بار صحبت کردن، قطعه‌ای از من فاش می‌شود. زبان من، مرا عریان می‌کند. به نظر این یک تضاد نیست؟ من می‌خواهم نیاز‌هایم رفع شوند و به همین منظور از زبان استفاده می‌کنم و صحبت می‌کنم. حین صحبت مدام در حال کنترل خود هستم و پس از آن احساس نارضایتی و ناامنی می‌کنم. احساس ناامنی پیش رونده که کم کم به ابتدای زمان شروع صحبت من می‌رسد. مرا به تردید می‌اندازد که آیا اصلا ضرورتی برای حرف زدن هست؟ به حس ناامنی و خطرات احتمالی آن می‌ارزد؟ کم کم استفاده از این ابزار را محدود می‌کنم. محدود به رفع نیازهای زیستی زندگی که نقصان در آن‌ها بقای مرا به خطر می‌اندازد. کم کم به سکوت نزدیک می‌شوم. برای رهایی از هیجانات منفی ترس و اضطراب دچار وسواس بیان می‌شوم. قید نیازهای روانی و اجتماعی را می‌زنم. اما میل به صحبت کردن هنوز در من است. شروع به این توجیه می‌کنم که این میل برای رفع نیاز من به دیده شدن و ارتباط برقرار کردن است و این بار شروع به یافتن راه حل می‌کنم. دنبال راه‌های دیگر برای برقراری ارتباط می‌گردم. ارتباط برقرار می‌شود و من دیده می‌شوم بدون تهدیدی؛ با نشان دادن اینکه در برخی حوزه‌ها، آدم توانایی هستم. ولی نیاز من و میل من برآورده نمی‌شود. شکل ناقصی از ارتباط شکل می‌گیرد. من فهمیده نمی‌شوم. من بیان نمی‌شوم، حرف زده نمی‌شوم. زبان من تنها ابزار بیان من، مرا محدود کرده است. چه باید کرد؟

یک بار دیگر مرور می‌کنیم. من در حالی که میل به بیان شدن دارم، به عنوان نیاز روانی - اجتماعی، میل به برقراری ارتباط و فهمیده شدن دارم. تنها ابزار من برای رفع این نیاز زبان من است. زبان من مرا فاش می‌کند و فضای ناامنی برایم ایجاد می‌کند. در ‌‌نهایت من تهدید شده‌ام و از سوی دیگر نیازم نیز بر طرف نشده است. راه حل چیست؟ چطور می‌توانم بدون فاش شدن، بدون عریان شدن، بدون تهدید شدن به ناامنی و در معرض خطر قرار گرفتن، از زبان استفاده کنم و صحبت کنم؟ یا به جای همۀ این حرف ها روی صندلی راحتی ام بنشینم, کتابم را دستم بگیرم؛ موسیقی محبوبم را گوش کنم و سکوت کنم. از جامعه کنار بکشم در نهایت منزوی, در خود فرورفته و افسرده شوم و باز آسیب ببینم. انتخاب کدام راه بهتر است؟ 

پ.ن:تروما به هر نوع ضربه, جراحت, شوک, آسیب و حادثه وارد شده بر بدن انسان گفته می‌شود با این شرط که از خارج به بدن وارد شود و عامل درونی یا بیماری در بدن علت ایجاد آسیب نباشد.

بیرون چه خبر است؟

 گاهی در چرخ‌های اینترنتی وبلاگ و سایت‌های جالبی می‌بینیم. در زمینه‌های مختلف هستند و بد نیست به هم معرفی کنیم. وبلاگ «بانوی نیمه شب» طنز جالب و آگاهانه‌ای دارد. خواندن نوشته‌ها نیاز به تمرکز ندارد و اغلب خنده به لب می‌آورد. برای خواندن پست‌ها روی اسمش کلیک کنید.

قدرت نظم مردانه (masculin) در اجتماع امروزی ناشی از این است که نیازی به دلیل و حجت ندارد، نیازی به توجیه خودش ندارد. قسمتی از مقاله جالب و سه قسمتی «سلطه مردانه و تاریخ زنان» نوشته یو آر اسوین میر

لیسا کریستین دردو سال گذشته به جهان سفر نموده تا واقعیت تحمل ناپذیرو سخت برده داری مدرن مستند کند. او تصاویر زیبا و فراموش نشدنی از معدنچیان در کنگو، حمالان آجر طبقه ای در نپال را به اشتراک میگذارد تا موقعیت ۲۷ میلیون جان به بردگی کشانیده شده در سراسر جهان را روشن نماید. ببینید عکس هایی که شهادت به برده داری مدرن می دهند.

به گزارش خبرگزاری میراث فرهنگی،"جیگر" یکی از شخصیت های عروسکی مجموعه جدید کلاه قرمزی که در نوروز ۹۱ از تلویزیون پخش شده بود ممنوع التصویر شد. بخوانید BBC فارسی - فرهنگ و هنر

 از زنان توگویی خواسته شده که به نشان اعتراض و برای اینکه تمایل خود را به اصلاحات نشان بدهند به مدت یک هفته اعتصاب جنسی کنند. بخوانید بی بی سی فارسی- جهان


آموزه های ویرایش 2


یکی از دلایلی که موجب اشتباهات بسیار در املای صحیح کلمات می‌شود، شیوۀ انتخاب صحیح انواع حرف (ز، ذ، ظ، ض) است. مخصوصا دو حرف «ز» و «ذ» که پرکاربرد هم هستند. توضیحی کوتاه شاید کمک کننده باشد.

 «ذ» زمانی به کار می‌رود که معنای پایه گذاری، تدوین و گذاشتن؛ داشته باشد. مانند: قانونگذار، اثرگذار، بیمه گذار، منت گذاری، بدعت گذار و...
 «ز» وقتی به کار می‌رود که معنای اجرا کردن، نوشتن و بردن؛ داشته باشد. مانند: سپاسگزار، شکرگزار، تاریخ گزار، خوابگزار، خدمتگزار و...

گذاشتن، در معنای حقیقی کلمه، «قرار دادن به طور عینی و مشهود» است، مثلا: لیوان را روی میز می‌گذارم. اما گذاشتن مجازا به معنای «قرارداد کردن، وضع کردن، تاسیس کردن» است.
گزاردن به معنای به جا آوردن و ادا کردن یا به معنای اجرا کردن و انجام دادن، است. مثلا نمازگزاردن به معنای ادا کردن نماز است.

برای تشخیص دادن نوع املای تصیح کلمات نیاز به ملاکی است. ملاک املا و فاصله گذاری تمام واژه‌ها، بنابر شیوه‌ای واحد: کتاب «فرهنگ املای خط فارسی» است. کتاب غلط ننویسیم هم کمک کننده خواهد بود.

اجرای عاشقانه زندگی


سِرِناد در لغت به معنی موسیقی شبانگاهی در مقابل اوباد به معنی موسیقی صبحدم است. قرن ۱۸ در ونیز شاعران و نوازندگان دوره گرد شب‌ها زیر پنجره اشراف و اعیان می‌ایستادند و به اجرای هنرشان می‌پرداختند. در واقع از صاحب خانه تمجید می‌کردند. نام این اجرا‌ها را سرناد گذاشته بودند. دوران کلاسیک هم آهنگسازان قطعاتی که فرم آزاد و چند موومان داشت سرناد می‌نامیدند. اجرا‌ها اغلب به مناسبت جشن‌ها بود. جایگاه سرناد‌ها از سمفونی‌ها کمتر بود. با وجود اینکه بزرگان موسیقی مثل چایکوفسکی، برامس و دورژاک سرنادهایی ساختند اما در دورۀ رمانتیک سرناد محجور ماند. بعدها تبدیل به آوازهای عاشقانه زیر پنجره محبوب شد. گفته می شود اولین سرناد به معنای اصیل توسط موتزارت ساخته شد که دون ژوان نام داشت.

فرانتس ژوزف شوبرت (Franz Peter Schubert) سال 1878 در اتریش عصر رمانتیک متولد شد. دوازدهمین فرزند میان چهارده فرزند بود. پیانو را از پدر و آلتو را از برادر بزرگ تر آموخت. نخستین سمفونی خود را در 17 سالگی نوشت. در 31 سالگی بر اثر تب تیفوئید درگذشت. حدود 600 ترانه خلق کرد که به آن ها در آلمانی  لید (lieder ) می گویند. معروف ترین لیدهای شوبرت, آواز قو, آسیابان زیبا و کوئینتت ماهی قزل آلا است. من عاشق ماهی قزل آلا و آواز قو هستم. او عاشق آواز بود و به اشعار گوته بسیار علافه داشت. او را آهنگساز شاعر نامیدند. آواز «آوه ماریای» شوبرت بسیار دلنشین و معروف است. اشعار آوازی مورد توجه او درباره عشق, محبت, طبیعت و زندگی بود.
سرناد اثر شوبرت، قطعۀ چهارم مجموعۀ آواز قو است. متن شعر این آواز توسط شاعر آلمانی لودویگ رلستاب (Ludwig Rellstab) سروده شد. اصل قطعه برای پیانو و آواز نوشته شده ولی گاهی تنظیم‌های مختلفی برای سازهای دیگر هم انجام شده که معروف‌ترین آن کار فرانتس لیست است که برای پیانوی تنها بدون آواز بود. اگر سریال ارتش سرّی را به خاطر داشته باشید در تیتراژ ابتدایی سریال ریل راه آهنی نشان داده می شد و همراه آن موسیقی زیبای مجارستانی بود؛ آن اثر از کارهای فرانتس لیست به نام «راپسودی های مجار» بود.
مطمئن هستم مثل من از شنیدن این اثر لذت خواهید برد. هر چند احتمالا تا به حال بار‌ها و بار‌ها شنیده‌اید. من عاشق اجرای این اثر با پیانو و صدای محزون ویلون هستم. وقتی به آدم می‌گویند از زندگی لذت ببر، اولین گزینه‌ای که به ذهن می‌آید موسیقی است. به این فکر نمی‌کنی این اثر, کارِ انسان دیگری است، چیزهایی درونت خلق می‌کند که گویی چیز مشترکی میان تو و خالق اثر هست. انگار از ابتدا آنجا بوده و به کسی تعلق نداشته. موسیقی مالکیت بردار نیست. به نظرم حق کپی رایت در مورد موسیقی از اساس قانون مزخرفی است. نباید موسیقی را در حد کالا تنزل داد.
وقتی به نوع نگاه و درک این مرد از زندگی فکر می‌کنم و‌‌ همان زمان نگاهی می‌اندازم به موضوعاتی که در جامعه‌ام و محیط زندگی‌ام درگیر آن‌ها هستم، احساس حقارت می‌کنم. همیشه فکر می‌کنم هنرمندان انسان‌های بخشنده‌ای هستند. انسان‌های بزرگواری که با سخاوت تمام آنچه از زندگی درک و دریافت می‌کنند در اختیار دیگران می‌گذارند. از تمام آن پروسه ها و تلاش‌ها، آنچه نصیب ما می‌شود لذت اثر است. اما کسی مثل من به فرض 40 سال هم زندگی کند, نهایت به چه درکی خواهد رسید! بگذریم.
این متن آواز است.
Leise flehen meine Lieder
Durch die Nacht zu dir
In den stillen Hain hernieder
Liebchen, komm zu mir
آوازهای من تو را نرم‌نرمک
در شب‌ هنگام می‌خوانند
آن پایین در بیشهٔ خاموش
نازنینا! نزدیک من آ
Flüsternd schlanke Wipfel rauschen
In des Mondes Licht
Des Verräters feindlich Lauschen
Fürchte, Holde, nicht
آن پچ‌پچ، خش‌خش برگ های نازک
در مهتاب است
از شنود خصمانه خائن
بیم‌مدار عزیزکم.
Hörst die Nachtigallen schlagen
Ach! sie flehen dich
Mit der Töne süßen Klagen
Flehen sie für mich
آیا آواز بلبان را می‌شنوی؟
آه! ملتمسانه تو را می‌خوانند
با نغمه‌های شیرین آوازشان
تو را از بهر من می‌خوانند
Sie verstehn des Busens Sehnen
Kennen Liebesschmerz
Rühren mit den Silbertönen
Jedes weiche Herz
ایشان اشتیاق دل را می‌فهمند
درد عشق را می‌دانند
با الحان نقره‌ای خویش
دل های نازک را آرام می‌سازند.
Laß auch dir die Brust bewegen
Liebchen, höre mich
Bebend harr' ich dir entgegen
Komm, beglücke mich
بگذار تا اندرون سینهٔ تو را نیز بیاشوبند.
دلبرا! مرا بشنو
لرزان به انتظارت نشسته‌ام
بیا شادم کن!


پ.ن1 : سرناد شوبرت را بشنوید و اینجا ببینید .
اگر برای شنیدن اثر از لینک های بالا مشکل داشتید می توانید با دو تنظیم برای پیانو و ویولن و همچنین تنظیم برای پیانو و گیتار و اجرای گروهی پلاسیدو دومینگو(تنور محبوب من که ایفاگر نقش مغربی سیاه, اتللو بود) همراه پاواروتی به این لینک از سایت والا میوزیک مراجعه کنید. اگر مجدد موفق نشدید آدرس ایمیل بگذارید تا برایتان بفرستم.

پ.ن2: ویولن را با احتیاط برداشت، شروع به زدن کرد. سرناد شوبرت بود. /سگ ولگرد. صادق هدایت/

کودکیِ تحت تاثیر

Mariecurie.jpg

File:Ingres coronation charles vii.jpg


امشب احساساتی شدم. مایلم کمی از قهرمانان کودکی‌ام بنویسم. بخشی از وجودم متعلق به آن هاست. اکثر ما در کودکی قهرمان‌هایی داشتیم. شخصیت‌هایی که خصلت‌هایی درونشان بود که باعث تمایز آن‌ها از دیگران می‌شد حداقل مشابه آن‌ها در محیط زندگی ما نبود. مساله جالب در مورد قهرمانان کودکی من این است که اغلب ایشان زن بودند. اولین زن ماریا اِسکلودِوسکا یا‌‌ همان ماری کُری بود که به تشابه اسمی در خانه ماری گاهی هم ماریا صدام می‌کردند، اون زمان هنوز سواد خواندن نداشتم ولی علاقه‌مند بودم بدانم این اسم متعلق به کیست! مادرم کتاب زندگی نامه‌اش را خرید و بار‌ها و بار‌ها برایم خواند، طوری که صحنه‌های زیادی از کتاب در ذهنم مانده. به هر حال تنها زنی است که دو بار جایزه نوبل را برده. بعد‌ها که با آنا فروید آشنا شدم تصویر ماریا بیشتر به یادم می‌آمد. ته ذهنم تشابهی میان رابطه ماری کُری با پدرش و آنا فروید با پدرش متصور بودم. بر عکس تصویر زنی پر محبت و حساسی که از ماریا در فیلم‌ها نشان می‌دهند سبک زندگی و صرف زمان زیاد در آزمایشگاه به تنهایی, تضاد عجیبی به نظرم می‌آمد.

 والنتینا ترشکووا زن روسی که از او به عنوان اولین زنی که در فضا راهپیمایی کرد، یاد می‌کنند البته زمانی هم کارگر کارخانه تایرسازی بود و عضو حزب کمونیست شوروی هم بود. یکی از حفره‌های کره ماه هم به نام او نامگذاری شد. عبارت معروفی هم دارد که در سفینه واستوک می‌گوید:‌ای آسمان کلاهت را بردار! کلی کیف کردم با این جمله‌اش.: -) البته ترشکووا در المپیک پکن ۲۰۰۸ یکی از نمایندگان روسیه بود که در میدان سن پترزبورگ مشعل را حمل کرد. نادیا کومانچی قهرمان ژیمناستیک جهان هم که زن ایده آل مادرم بود، متاسفانه توجه مرا به خودش جلب نکرد. یادم هست مادرم با اینکه تحسینش می‌کرد، همیشه می‌گفت: از بس ژیمناستیک کار کرد هیچ وقت بچه دار نشد. المپیک امسال هم ایشان مشعل را بر بام ورزشگاه نورث گرینویچ حمل کرد. مادر هم حسابی یادی از گذشته‌ها کرد.

 ژاندارک‌‌ همان دوشیزۀ اورلئان که چندین فیلم از زندگی‌اش ساخته شد. دختری که رهبری فرانسوی‌ها را در جنگی صد ساله بر ضد انگلستان به عهده داشت و به خاطر شجاعت و جسارتش موفقیت‌های بسیاری به دست آورد. تا حدی که فرانسوی‌ها از او قدیس و موجودی فرازمینی ساختند. ‌‌نهایت این گونه رفتار‌ها مشخص است. بر اثر خیانت مردی پست و ضعیف به انگلیسی‌ها فروخته شد و در ‌‌نهایت در آتش سوزانده شد. قبل از سوزانده شدن توسط کلیسا دادگاهی شد و به جرم ضدیت با قوانین کلیسا محکوم شد ولی چند سال بعد طبق بازی‌های مضحک مذهبی کلیسا مجدد دادگاهی تشکیل داد و شرافت او را مجددا پذیرفتند. هنگام مرگ فقط ۱۹ سال داشت. در کتابی به نام او (ژاندارک) که توسط برنارد شاو نوشته شده بود، این طور روایت شده که در میدان شهر او را به تیری بستند و آتشی مهیب افروختند بعد از چند دقیقه، آتش را آرام و خاموش کردند، یعنی زمانی که لباس‌های ژاندارک سوخته بود تا برای تحقیر (قدیسه فرانسوی‌ها) تن عریانش را نشان بیگانگان دهند. پس از مدتی خنده و استهزا دوباره آتش را افروختند. بیانش سخت است که آن زمان این شخصیت و سرنوشتش روی من چه تاثیری داشت. او متهم به ارتداد بود. در آخرین فیلمی که درباره‌اش ساختند، ژاندارک مقابل دادگاه کلیسا ایستاده، یکی از محاکمه کنندگان می‌گوید: بترس و زانو بزن. ژاندارک امتناع می‌کند و می‌گوید: نه! شما بترسید از روزی که در مقابل دادگاهی بزرگ‌تر از این بایستید و پاسخگوی اعمالتان باشید. سال‌ها با این جمله‌اش سرکار بودم. بعد‌ها فهمیدم آدم‌ها بدی می‌کنند و دادگاهی هم در کار نخواهد بود. زبان تیز و حافظۀ قوی داشت. خاکسترش را به رود سِن ریختند. کتاب‌های زیادی از زندگی او توسط نویسندگان بزرگی تحریر شد. از آن جمله: زندگی ژان دارک اثر آناتول فرانس؛ سرگذشت ژان دارک اثر مارک تواین؛ ژان دارک اثر موریس مترلینگ؛ ژان مقدس اثر جورج برنارد شاو؛ محاکمه ژان دارک در روآن اثر برتولت برشت؛ دوشیزهٔ اورلئان اثرشیللر؛ محاکمه ژان دارک اثر دانیل هابینز و خیلی‌های دیگر. بیش از بیست فیلم دربارۀ او ساخته شد توسط کارگردانانی مثل: روبرتو روسلینی؛ اوتو پرمینجر؛ روبر برسون؛ لوک بسون و... 

برای گولیا پستی جدا می نویسم همچنین دربارۀ هنرمندان محبوب کودکی ام  بعد می نویسم.
از میان این قهرمانان گولیا و ژاندارک بزرگ‌ترین بخش رویاهای من بودند.


پ.ن: نیل آرم اِسترانگ، نخستین انسانی که در سال ۱۹۶۹ بر سطح ماه قدم گذاشته بود، درگذشت.