خیالبافی

"


تصور کنید که یک کتاب هستید.
۱. چه عنوانی می‌تواند مناسب شما و گویای چیزی باشد که شما هستید؟
۲. سبک شما، حال و آهنگ شما چیست؟
۳. عنوان فصل‌های شما چیست؟
۴. روی جلد شما و پیش‌گفتارتان چطور؟
۵. آیا مردم به خواندن شما جلب می‌شوند، این جلب شدن چگونه خواهد بود؟
۶. آیا به رهنمودهای کتاب خودتان عمل می‌کنید؟
۷. نوشتن کدام فصل‌ها از سایر فصول دشوارتر بود؟
۸. کدام فصل‌ها را می‌خواهید از کتاب حذف کنید؟
۹. وقتی اشخاصی شما را از اول تا آخر بخوانند، فکر می‌کنید چه نظری خواهند داشت؟

اگر دوست داشتید جواب‌هایتان را در کامنت‌ها بنویسید. اگر هم تمایلی به نوشتن جواب در این فضا نبودید حتما روی یک برگه در خلوت این کار را انجام دهید. به شناخت از خودتان کمک می‌کند.

امیدوارم استفاده کنید.


پ.ن: lemonade خیلی دوستش دارم. خواننده‌های زیبایی هم داره.

ادامه نوشته

گریز از آزادی / 2


در فصل پنجم به قدرتگرایی پرداخته است. به جای بحث و سخن افزوده، به ثبت قسمت‌هایی از کتاب اکتفا می‌کنم.

«سه نوع استعداد ناشی از سادیسم وجود دارد و کمابیش هر سه با یکدیگر پیوند نزدیک دارند. نوع اول آن است که دیگران را به خود وابسته کنیم و به خاطر آنکه به صورت آلتی در آیند و چون موم در دستمان نرم باشند، بر آن‌ها قدرت و تسلط مطلق و نامحدود بیابیم. نوع دوم نه تنها شامل تحکم مطلق بر دیگران است، بلکه جنبشی که درون پدید می‌آید آدمی را بر آن می‌داردکه مردمان را استثمار کند، آنچه دارند بدزدد و به اصطلاح اجزای ماکول وجودشان را ببلعد و به خود بیافزاید. این خواسته به مادیات و غیر مادیات، مانند خصال عاطفی یا فکری دیگران هر دو شمول می‌یابد. نوع سوم استعدادی است که بخواهیم موجب رنج دیگران شویم یا آنان را در رنج ببینیم. ممکن است رنجی سمانی باشد اما بیشتر اوقات روانی است. هدف آزردن دیگران است و اینکه ایشان را سرشکسته و شرمسار سازیم.

سادیسم همیشه از مازوخیسم معمای کوچک‌تری بوده است. فرض هابز بر این بود که «گرایش عمومی بشر» به سوی « آرزویی مدام برای قدرت و باز هم قدرت بیشتر است...» هیتلر هم میل به تسلط را به عنوان نتیجه منطقی تنازع بقا توجیه می‌کند. از زمان هابز تا عصر هیتلر شهوت قدرت جزئی از طبیعت بشر و از بدیهیات شناخته شده است.

روانشناسان با دیدن افرادی که خود می‌خواهند تسلیم شوند و رنج بکشند به این نتیجه رسیدند که در انسان غریزه‌ای با هدف مازوخیسم وجود دارد. بعدها فروید به پدیده «مازوخیسم اخلاقی» اشاره کرد که هدفش رنج ذهنی است و نه جسمانی. روانشناس دیگری به نام آدلر پدیده «سادیسم-مازوخیسم» را به عنوان « احساسات حقارت - آرزوی قدرت» بیان کرد. در اشخاص مازوخیسم هراسی عظیم از تنهایی و ناچیزی موج می‌زند. هدف مازوخیسم خلاصی از نفس فردی و غرقه ساختن خود است، به عبارت بهتر خلاصی از بار آزادی.


به این موسیقی زیبا گوش دهید.

ادامه نوشته

satisfy me



 

Are you really here or am I dreaming

I can’t tell dreams from truth

For it’s been so long since I have seen you

I can hardly remember your face anymore

When I get really lonely and the distance causes only silence

I think of you smiling with pride in your eyes a lover that sighs

If you want me satisfy me
If you want me satisfy me

Are you really sure that you believe me

When others say I lie

I wonder if you could ever despise me
 
When you know I really tried

To be a better one to satisfy you for you’re everything to me

And I'll do what you ask me

If you let me be free

If you want me satisfy me
If you want me satisfy me



If you want me

ادامه نوشته

گریز از آزادی / 1





فصل اول: آیا آزادی مساله روانی است؟
فروم برای جواب به این سوال به تاثیر متقابل عوامل روانی و اقتصادی و ایدئولوژیک در سیر اجتماعی اشاره می‌کند. باور دارد که نظر هابز مبنی بر اینکه «شهوت قدرت و عناد نیروهای محرک انسان است»، از اعتبار افتاده است. در مقابل ایده هابز این ایده را مطرح می‌کند که اعتقاد به معقول بودن دنیا و به انسان به عنوان وجودی ذاتا معقول زیادتر شده. از نظر فروید که معتقد بود «انسان اصولا موجودی ضد اجتماعی است.» صحبت می‌کند. به طور کلی بین ارضای سائق‌های آدمی و فرهنگ رابطه‌ای معکوس وجود دارد: هر چه جلوگیری بیشتر شود میزان فرهنگ بالاتر می‌رود و در نتیجه خطر اختلالات نوروتیک زیادتر می‌گردد.
به تفاوت نظر خود و فروید به طور مستقیم اشاره می‌کند:
نظر فروید در مورد روابط انسانی: «هر کس منفردا برای خودش و با مسئولیت خودش کار می‌کند بدون آنکه همکاری با دیگران را اصل قرار دهد. ولی با این همه هیچ‌کس رابینسون کروزو نیست؛ به دیگران به عنوان مشتری، کارفرما، یا کارمند احتیاج دارد؛ باید خرید و فروش و بده بستان داشته باشد. تنظیم‌کننده این روابط بازار است خواه بازار اجناس و خواه بازار کار. بدین ترتیب با آنکه فرد اصولا تنها و بی‌نیاز است با دیگران روابط اقتصادی برقرار می‌کند که به آن وسیله به یک هدف نایل شود؛ یعنی بفروشد و بخرد. ماهیت مفهوم کلی فروید از روابط انسانی نیز در اصل همین‌طور است؛ وقتی فرد به روی صحنه می‌آید با سائق‌های طبیعی که باید ارضا شوند مجهز است و برای ارضای آن‌ها با وسایل دور و بر روابطی برقرار می‌کند. به این ترتیب افراد دیگر همیشه وسایلی هستند برای نیل به اهداف شخص یعنی به ثمر رساندن تلاش‌هایی که قبل از مربوط شدن با دیگران در او آغاز گشته‌اند. صحنه روابط انسانی به سان بازار است؛ صحنه‌ای است که در آن افراد در زمینه ارضای نیازهای طبیعی به داد و ستد مشغول‌اند، و رابطه هر کس با دیگران بدون آنکه در نفس خود هدفی به شمار آید، وسیله‌ای است برای رسیدن به هدف.»
نظر فروم درباره روابط انسانی: «مساله اساسی روانشناسی نوع خاص ارتباط شخص با دنیاست، نه نفس ارضا یا ناکام گذاشتن نیازهای غریزی معین. اجتماع وظیفه افرینندگی نیز دارد. طبیعت آدمی و انفعالات و اضطرابات او محصول فرهنگ اجتماعند و خود انسان مهم‌ترین مخلوق کوشش مدام بشر است که داستان آن را «تاریخ» نام نهاده‌ایم.»
در واقع فروید عامل انسانی را به عنوان یکی از عناصر متحرک سیر اجتماع نادیده می‌گیرد. اما فروم بیان می‌دارد که هرچند طبیعت آدمی ساخته تکامل تاریخ است، در عین حال از خود نیز دارای قوانین و مکانیسم‌هایی است که کشف آن‌ها به عهده علم روانشناسی است.
....
طرز زندگی فرد که مشخص‌کننده آن کیفیات خاص یک نظام اقتصادی است، در تعیین ساختمان خوی وی عامل نخستین قرار می‌گیرد. بیش از همه چیز شیوه خاص زندگی اوست که شخصیتش را به قالب می‌کشد. 
او مفهوم صیانت نفس که همه حوائج فیزیولوژیک را در بر می‌گیرد، مهم‌ترین انگیزه رفتار آدمی می‌داند.
مربوط بودن به حتی پست‌ترین سازمان‌ها به مراتب بر تنهایی ترجیح دارد، مذهب، گرایش قومی یا ملی، هر رسم و هر اعتقاد هر اندازه پوچ و باعث استحقار باشد اگر فرد را به دیگران وابسته کند، پناهگاهی است از جدایی که آدمی بیش از هر چیز از آن هراسناک است. آدمی قهرا در مقایسه خویش با جهان و همه آن‌ها که او نیستند احساس حقارت می‌کند. تنها تعلق به جایی و معنی و جهتی در زندگی است که انسان را از این احساس که چون ذره‌ای خاک بالاخره مغلوب کوچکی خود خواهد شد به دور می‌دارد. اگر نتواند خود را به نظامی که به زندگیش معنی و جهتی می‌بخشد مربوط کند، درونش لبریز از شک خواهد شد و همین شک سرانجام قدرت عمل یا به عبارت دیگر ، قدرت زندگی را در او فلج خواهد کرد.


پ.ن: Immolation

گریز از آزادی


 

احتمالا چند پست پشت سر هم درباره کتابی از فروم بنویسم. در واقع گوشه‌هایی از کتاب را در اینجا قرار می‌دهم شاید ترغیب کنده باشد و مشتاق بشوید کتاب را تهیه کنید.
مطالعه کتاب احتمالا خیلی مسائل را روشن‌می‌کند درباره علت بسیاری از اتفاقات که در زندگی پیش می‌آید . درباره علت این‌گونه دیدن و رفتار کردن و ریشه بسیاری از رفتارهای مشاهده‌شدنی و نیروهای درونی. درباه نیروهای انگیزه دهنده و در واقع دغدغه‌های انسان امروزی صحبت می‌کند و با کشیدن پای تاریخ به میان درباره علت این رخدادها را بحث می‌کند. نام کتاب گریز از آزادی است و نوشته اریک فروم روانشناس اجتماعی آلمانی و ترجمه عزت اله فولادوند.  اطلاعات ارزشمندی در این حجم کوچک وجود دارد و نگاه را به خیلی از مسائل باز می‌کند.

وقتی نیستی هم  نگاهت اینجاست

 



خرگوش ها ساده می‌میرند

بی صدا

مثل ماهی‌ها

آن قدر ساده می‌میرند

که ما را چند قدم آن سوتر بیدار نمی‌کنند

چه سخت است با گوش‌هایی چنان بلند

کسی صدایت را نشنیده باشد

چه سخت است بخواهی بدوی

و میله‌ها...

این را همه می‌دانند.

 

چه سخت است زندانبانت نوازش‌ات کند

چه سخت است یک ریز بجوی

و ناگهان مرگ...

فقط مرگ از میله‌ها عبور می‌کند

 

چه سخت زندگی می‌کنند

خرگوش‌ها

و چه ساده می‌میرند

 

کشتن کشتن است

و من در این بامداد بارانی

با همین دست‌های کاهویی

کشنده خرگوشم

انگار آن چند گلوله را به سرهنگ من شلیک کرده باشم


/حامد حبیبی/ 


پ.ن:عنوان شعری از هنینگز.ترجمه حبیبی

بازخوانی


امروز عصر داشتم به موسیقی زیبایی گوش می‌کردم از هنرمندان ایتالیایی که برای اکثریت هم آشنا هستند. اسم فایل موسیقی رمنس ایتالیایی بود. آثاری از انیو موریکونه و پوچینی و متن فیلم پدرخوانده و .. بود.

چند روزی است یکی از کتاب‌های فروم دستم است و مطالب فوق‌العاده‌ای از آن می‌‌خوانم. اینکه می‌گویند بعد از یک سنی دوباره خوانی کتاب‌ها ممکن نیست حرف صحیحی نیست و من اغلب چند وقت یک‌بار باز می‌گردم و کتاب‌های خوب و برگزیده سابق را بازخوانی می‌کنم. واقعا ارزشش را دارد.

از بی‌شمار سودهای کتاب‌خوانی این است که آدم را از دنیای آدمیان دور می‌کند و کمک می‌کند به ایشان جور دیگری نگاه کنی. کتاب آدم را مهربان‌تر و صبورتر هم می‌کند. باعث می‌شود آدم بیشتر لبخند بزند. دور شدن از میان دنیای سرشار از تردید و ناباوری و حساب و کتاب و رفتارهای حساب‌شده و آزاردهنده، ادم‌های نامطمئن به خود و دیگران. آدم‌هایی که از خودمنشی ندارند و رفتارشان فقط عکس‌العملی است در مقابل رفتار تو. دنیای پیچاندن و سرکار گذاشتن و آدم را خر حساب کردن. کتاب ادم را از این فضا دور می‌کند. از دنیای ناصافی و خرده‌حساب تصفیه کردن و فهماندن که من خر نیستم و زبل هستم. دنیایی که از تو انتظار همدلی دارد. کتاب سودهای زیادی دارد. بله آدم را دور می‌کند از آدم‌هایی که تکلیف‌شان با خودشان هم مشخص نیست. خیلی خوب است. حاضرم بارها و بارها کتاب‌های خوانده شده را بازخوانی کنم و به سوالاتم بپردازم تا آدمیان سرگرم باشم. باید ایشان را به خود رها کرد و به خودشان واگذاشت تا هر زمان که خواستند به خود مشغول باشند.


پ.ن: اینجا می‌توانید بشنوید و لذت ببرید.

مردی که کارِش فقط جون‌کَندنه


هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من


در یه اتاق ۶ متری با دیوارهای سپید و سه تا صندلی هستم. من روی یک صندلی می‌نشینم که نزدیک در است و او که پسری ۲۴ ساله هست روی صندلی رو‌به روی من می‌نشیند و صندلی کنار من خالی است. کیف و کتاب‌هایم را می‌گذارم رویش. از وقتی وارد اتاق شدم سرش پایین است انگار چانه‌اش چسبیده به سینه‌اش. موهای مجعد و مشکی پُری دارد و چشمان می‌شی اما در کل چهره جذابی ندارد. با توجه به گرمای هوا بلیز ضخیمی به تن کرده و صندل سورمه‌ای رنگی هم به پایش هست. شروع به مصاحبه می‌کنم اما فضا سنگین است. شکلاتی از کیفم در می‌اورم و می‌گویم بیا شکلات بخوریم و بعد صحبت کنیم. می‌گوید شکلات نمی‌خواهد و سیگار می‌خواهد. بهش قول می‌دهم دفعه بعد برایش سیگار ببرم.

...

- چرا اینجا هستید؟

: چون جای دیگه نمی‌تونند من رو تحمل کنند.

- از چه زمانی اینجایی؟

: از وقتی که ازم خواستند. یه روز ازم خواستند بیام اینجا. از اون وقت اینجام.

- درباره بیماری با شما صحبت کردند؟

: چیزایی که می‌خواستند را گفتن. چیزایی که به خاطرشون اینجام.

- مساله‌ای نیست چند تا سوال بپرسم؟ شاید تکراری باشند، شبیه همونایی که قبلا پرسیدن.

: بزار جوابارو بگم اگه همون نبود سوال بپرس. این‌طوری زودتر از اینجا می‌ری.

...

- اگه از اینجا برید بیرون چه کار می‌کنید؟

: مثل قبل جون می‌کَنم.

- جون می‌کَنید؟!

: آره. کار من جون کَندنه. هر کی یه کاری می‌کنه. می‌رم سر کار و جون می‌کَنم.

- چند سال هست کار می‌کنید؟

: کار نمی‌کنم جون می‌کَنم.

- چند سال هست که جون می‌کَنید؟

: از وقتی کوچیک بودم. از بچگی در حال جون کندنم. کارهای زیادی کردم و تو همه کارایی که بودم جون کَندم.

- فکر می‌کنید که می‌شه کار کرد و جون نکَند؟

: می‌شه واسه دیگرون. می‌شه ولی واسه من نمی‌شه. آخه کار من جون کَندنه.

- لازم نیست جوابارو به من بگید. فقط کافیه به سوالاتم جواب بدید.

: می‌دونم. دیروز تو اتاق ایزوله بودم.

- چه اتفاقی افتاده بود؟

: حرف بد زده بودم.

- شنیدم پرستار رو هم زده بودید؟

: هولش دادم.

دست‌هایش را داخل موهایش چنگ می‌کند. احساس ناراحتی می‌کند. بهش می‌گم چه سیگاری می‌کشی. برات چه مارکی بخرم؟ می‌گه سفید. می‌پرسم اون که قیمتش زیاده و من پولم کمه. می‌گه برای پول باید جون بکَنی. به خیال خودم زرنگ بازی در میارم و می‌گم جون بکَنی واسه پول سیگار! دستهاش را به دو سمت صندلی آویزان می‌کنه و می‌گه سیگار می‌کشی که آسون‌تر جون بکَنی. به پرونده‌اش نگاهی می‌کنم اشاره شده از زندان به این بخش منتقل شده. جرمش قتل صاحب یک کارگاه جوشکاری بوده. 

اختلال را دوقطبی تشخیص داده بودند و احتمالا زمانی که در فاز مانیک بوده نتوانسته هیجانش را کنترل کند. اما کل ماجرا را هم به یاد نمی‌آورد و اصرار دارد بعد از ترخیص به کارگاه باز خواهد گشت.


پ.ن: این بخشی از اولین مصاحبه من با یکی از ساکنین بیمارستان رازی (امین‌ آباد) بود. وقتی از آنجا خارج شدم احساس آدم‌های جدی را داشتم.

انسان سازگار، بیمار است



اریش فروم: انسان سازگار و نرمال بیمار است

در اواخر دهه هفتاد میلادی، اریش فروم هنگام صحبت در یکی از درسگفتارهایش در بحث از «نرمال» و «غیره نرمال» با اشاره به کنش «سازگاری» با قواعد اجتماع چنین گفت:
«سالم ترین انسان‌ها بیمارترین ها هستند و بیمارترین افراد سالم ترین ها محسوب می‌شوند. شاید تصور کنید این حرف شوخی یا بازی با کلمات باشد اما اینطور نیست و موضوعی بسیار جدی است. کسی که بیمار است به شما نشان می دهد که هنوز برخی از عناصر انسانی در وجودش آنچنان سرکوب نشداند و به همین خاطر در کشمکس و درگیری با قواعد و اصول فرهنگ قرار می گیرند و در نتیجه این مقاومت علائم بیماری (سیمپتوم) از خود نشان می‌دهند. علائم بیماری یا همان سیمپتوم نه درد محسوب می‌ شوند و نه نشانه‌ی این هستند که چیزی درست کار نمی‌کند. خوشا به سعادت کسی است که سیمپتومی دارد. خوشبخت آنکسی است که وقتی کمبودی دارد دردی احساس می‌کند. همانطور که می‌دانیم چنانچه کسی دردی احساس نکند در وضعیت خطرناکی بسر می‌برد. اما اکثر مردم یا همان انسان‌های نرمال آنقدر سازگار شده‌اند، آنقدر خود واقعی...‌شان را از دست داده‌اند، چنان از خودبیگانه و چون ابزار و رباط گونه شده‌اند که دیگر حتی مشکل و درد را حس نمی‌کنند. به عبارتی دیگر، احسا‌های واقعی‌یشان چون عشق و نفرت آنقدر سرکوب و بازپس زده شده و حتی خشک و پژمرده شده که می توان به راحتی گفت نوعی اسکیزوفرنی‌‌ی مزمن را از خود نشان می‌دهند.»
.
اریش فروم در مصاحبه‌ای به سال ۱۹۷۷: «همانطور که مارکس گفته است این انسان است که تاریخ را می‌سازد. تاریخ به خودی‌ی خود کاری نمی‌کند...این انسان اما متاثر از محیط پیرامونش است. محیط پیرامونی نه به معنای روشنگری‌ی فرانسوی که سطح را می‌بیند بلکه به معنای ساختار اجتماعی که انسان در آن زندگی می‌کند و این ساختار اجتماعی یک هدف دارد؛ هدفش هدایت نیروی روانی‌ به سمتی است که انسان با میل خودش کاری را انجام دهد که می بایست به اجبار انجام داده شود تا این اجتماع به شکل کنونی‌اش دوام بیاورد.


پ.ن: این متن مربوط به مصاحبه با اریک فروم و ترجمه رئیسی است. موفق نشدم ویدئو را آپلود کنم. اگر دوستی مایل بود تصویر و صدای فروم را با لهجه آلمانی‌اش ببیند ادرس ایمیلش را بنویسد تا ارسال کنم.

اگر فرصت انتخاب داشتم.

 

اگر در ابتدای زندگی فرصت انتخاب داشتم. دوست داشتم یک کولی باشم. یک کولی در کوهستان‌های سنگی و سرد، یک کولی با موهای بلند و نامرتب، با دامن رنگارنگ و کشیده روی زمین. دوست داشتم شالی دور کمرم می‌بستم. یک کولی در کوهستان‌های سنگی و سرد، اگر در ابتدای زندگی فرصت انتخاب داشتم. نوازنده می‌شدم، نوازنده‌ای دوره‌گرد، آرامش را نمی‌جستم و تنها آزادی را فریاد می‌کردم. یک نوازنده کولی با کفش‌های چرمی و ساق بلند، یک نوازنده کولی بودم با گیتاری و سازدهنی کوچکم و همراه با خانواده‌ام همیشه در راه بودم. صدای آوازم فضای کوهستان را پر می‌کرد.

زمانی که با غریبه‌ها برخورد می‌کردم، آن‌ها از من می‌خواستند تا سرنوشت‌شان را از میان خطوط دست‌هاشان برایشان بگویم. روزی که یک کولی بودم با موهای بلند و دامن رنگارنگ برای غریبه‌ها ساز می‌زدم و می‌خواندم و برایشان داستان سرنوشت‌شان را می‌گفتم. با سازم و داستان‌هایم از میان خطوط دست‌هاشان به قلب‌شان وارد می‌شدم و بذر امید را می‌کاشتم. شب کنار آتش برایشان می‌نواختم و غریبه‌ها می‌رقصیدند و صبح با ما همراه می‌شدند و دیگر غریبه نبودند.شاید اگر کولی بودم شاید غریبه‌ها یادم می‌دادند که چطور دیگر گونه‌هایم سوخته و دستانم زبر نباشد در عوض من به آن‌ها یاد می‌دادم چطور بی‌بهانه شاد باشند.


پ.ن: این ترانه را گوش کنید. زیباست.

می‌گوید:

این ترانه برای شماست، نیکولا و بارت
آرام بگیرید تا ابد در قلب‌های ما
پایان، آنجاست که شما از حرکت بازبایستید
دردتان، دردتان، قدرتتان
---
«جان بائز (صدای وجدان آمریکا)در دهه ۷۰ «مرثیه ساکو و وانستی» را به یاد دو فعال جنبش کارگری دهه ۲۰ آمریکا نوشت. (بائز دو ترانه برای ساکو و وانستی نوشته و خوانده است) اثری در نوع خود بی‌نظیر که پس از آن به اکثر زبان‌های زنده‌ی دنیا ترجمه و تا کنون توسط بسیاری از ترانه‌خوانان جهان اجرا شده است.
نیکولو ساکو و بارت وانستی دو آنارشو کمونیست و رهبر اعتصاب‌ها و جنبش کارگری دهه‌ ۲۰ آمریکا یودند. این دو مبارز آمریکایی که در اصل از مهاجران ایتالیایی بودند قربانی‌ دسیسه‌ای شوم شدند و به خاطر قتلی که انجام نداده بودند توسط پلیس بازداشت و بعد در دادگاه محاکمه گشتند. ساکو و وانستی بر روی صندلی برق به قتل رسیدند. ۴۰ سال پس از آن «قتل قوه‌ قضائیه» مرثیه‌ زیبای جان بائز منجر به تقویت دادخواهی‌ آنان شد تا سرانجام فرماندار ماساچوست(همان جایی که محکوم و اعدام شده بودند) در سال ۱۹۷۷ یعنی ۵۰ سال پس از اعدام آنها رسما از خانواده‌شان عذرخواهی کرد و حکم برائتشان را صادر نمود.»

سیبی به سرخی گونه‌هایش

\

هر کاری دنیای خودش را دارد.بارها دیگران را غرق در انجام فعالیت‌هایی دیدیم که به نظرمان بسیار کسل‌کننده هستند. اما آن شخص در دنیای دیگری است. به مادرم نگاه می‌کنم در حال دانه کردن باقالی‌های سبز و درشت است که یکی یکی از میان دستانش سر می‌خورند داخل سبد پلاستیکی آبی که کنار دستش گذاشته. سرش پایین است و چند دقیقه یک‌بار سرش را بلند می‌کند و چیزی می‌گوید مثلا با من صحبت می‌کند اما در حقیقت با خودش گفت‌و‌گو می‌کند. برای آنکه رشته افکارش پاره نشود و از دنیایش بیرون نیافتد هر وقت نگاهش به نگاهم می‌خورد، صحبت‌هایش را با سر تایید می‌کنم.
عاشق نگاه کردن به آدم‌ها هستم زمانی که در دنیای خودشان سیر می‌کنند و مشغول کارهایی ساده و به قول دیگران کسل‌کننده و روتین هستند. روی میز آشپزخانه پر از پوست باقالی است با چاقو رویشان خط می‌کشد و شکافی ایجاد می‌کند و بعد دانه‌های تازه و مدور را در می‌آورد و بی هوا می‌اندازد داخل سبد آبی، رو به من، با خودش می‌گوید؛ مشکلی پیش نمی‌آید این همه محله خوب در تهران است. می‌فروشیم و می‌رویم جای دیگری، آدم‌ها هم همه جا تنها هستند زود می‌توانیم دوستان جدید پیدا کنیم. نه؟! سرم را تکان می‌دهم. آره همین طور هست.
چند دانه دیگر را پرت می‌کند داخل سبد یکی‌شان می‌افتد روی زمین، پیش دستی می‌کنم و دانه را بر می‌دارم تا خم نشود. زانوانش درد می‌کنند. باز غرق می‌شود و اندکی بعد می‌گوید شاید یک باغچه کوچک هم خریدیم. اگر هم ریسکش بالاست و ممکن است سرمان کلاه بگذارند خوب مشارکتی می‌سازیم. درست می‌شود! سری تکان می‌دهم و می‌گویم مگر می‌تواند درست نشود. کارش تمام می‌شود و سبد را به من می‌دهد و می‌گوید خسته شدم، دو تا چایی بریز بخوریم، این‌ها را هم بشور تا بعد لپه کنم و بگذارم فریزر. کمرش را صاف می‌کند و باز می‌گوید حیف درخت‌ها، یادت هست سال‌های اول مو چقدر انگور می‌داد! اندازه خرمالوها یادت هست. خوب شد توت سفید را کندیم که آن همه پشه دور خودش جمع می‌کرد. این شاه‌توتِ خیلی بهتر است فقط وقتی می‌ریزد حیات مثل میدان جنگ است سرخ سرخ. گونه‌هایش را آرام گاز می‌گیرم  و می‌گویم مثل لپ‌های تو ! می‌خندیم و چایی می‌خوریم با پولکی.
می‌رود کنار پنجره و به حیاط کوچک‌مان نگاه می‌کند. این زندگی برایش حقیر است. او بازمانده نژادی اصیل با فرهنگی غنی است. بازمانده‌ای از فئودال‌ها، مادرش دختر ملاکی بود که در حمله روس‌ها کشته شد. همیشه تعریف می‌کرد که روس‌ها پدرش را کتک زده بودند چون به دنبال دختر کدخدا بودند که او در تنور قایمش کرده بود و دختر سپیدرویی که بعدها همسرش شد. مادرش سیلی محکمی به کدخدای جدید زده بود که اموال پدرش را به تاراج برده بود. دختر سرکشی که عادت به اطاعت نداشت و بعدها وقتی شوهرش ظهر خسته از کار باز می‌گشت به او می‌گفت: مینای خُفتون برخیز! برایت شقایق آورده‌ام. این‌ها را مادرش برایش تعریف کرده بود.
 هر زمان که حقارت زندگی روی خود را به او نشان می‌داد با خود مرور می‌کرد. انگار زندگی خود را در سرگذشت مادرش می‌جست. همیشه داستان مینا و علی در میان بود و چیزی از زندگی خودش نبود. سر میز برمی‌گردد و شروع به لپه کردن باقالی‌ها می‌کند و از تازگی آن‌ها تعریف می‌کند. برایش سیب پوست می‌کنم. سیبی به سرخی گونه‌هایش. او مادرم است و فکر می‌کنم ای‌کاش برای شاد کردنش کمی توانمندتر بودم.  سبزی‌هایی که در باغچه کاشته بود درآمده و گل‌های شمعدانی‌اش هم پربار و زیبا شده‌اند. عاشق شمعدانی‌است. می‌گوید اگر باغچه‌ای خریدیم یک حوض کوچک هم می‌گذاریم گوشه‌اش و دورش را پر می‌کنم از شمعدانی‌ها حیف که از آن سفیدها نداریم. می‌گویم می خرم برات مامان، الان ممکن است در اسباب‌کشی خراب شود. دو تا گلدان می‌خریم و خودمان تکثیر می‌کنیم.
بلند می‌شود به پنجره نگاه می‌کند می‌گوید شیشه‌ها کثیف شده‌اند، من خسته‌ام باقی‌اش را خودت درست کن و می‌رود روی کاناپه دراز می‌کشد. باقالی‌ها را لپه می‌کنم. در دنیایم فرو می‌روم و به او فکر می‌کنم که انتخابی کرد و تمام عمر روی‌ آن ایستاد و غرورش به او اجازه نداد حتی یک بار از این انتخاب گله کند. ای کاش کمی توانمندتر بودم.
پ.ن1: این عکس کار دوست عزیزی به نام هدا رستمی هست.
پ.ن2: در ادامه تصویر گلدان‌های شمعدانی مادرم و سبزی‌هایی که در باغچه کاشتیم.


ادامه نوشته



زبان خانه ی وجود است.  هایدگر
سخن سایه حقیقت است … سخن بهانه است. مولانا

پ.ن: اگر زمان اضافه دارید میان‌ فعالیت‌هایتان به اینجا سر بزنید.

سربازان مرداب

متن کامل ترانه

تا جایی که چشم کار می­کند

مرداب و دشت دورتا دورمان است

آواز پرنده­ها شادی بخش نیست

بلوط ها سرد و برهنه خبردار ایستاده­اند

ما سربازان مردابیم

با بیل به مرداب می­رویم (تکرار)

 

در این دره، اردوگاه بنا شده است

جایی خالی از هر نشاط

در پس سیم­های خاردار

ما سربازان مردابیم

با بیل به مرداب می­رویم (تکرار)

 

هر صبح هنگ به صف به مرداب

می­رود برای کار آن جا

تا در زیر آفتاب سوزان

زیر و رو کند خاک و گل را

تا شاید بازگردند روزی به خانه

ما سربازان مردابیم

با بیل به مرداب می­رویم (تکرار)

 

نگهبانان دائم پُست عوض می­کنند

هیچ کس، هیچ کس، از این جا نمی­تواند بگریزد

فرار تنها دستاوردش مرگ است

این واقعیت اردوگاه دور تا دور ما است

ما سربازان مردابیم

با بیل به مرداب می­رویم (تکرار)

 

با این حال شکوه­ای نیست، چرا که

زمستان تا ابد نیست

روزی به شادمانه فریاد خواهیم زد

وطن دوباره از آن منی

پس از آن دیگر سربازان با بیل­هاشان

به مردابی نخواهند رفت (تکرار)


در ادامه مطلب توضیح درباره این ترانه ثبت شده است.

ادامه نوشته

ویتاس صدایی که شبیه ندارد

مدت‌ها است به صدایی گوش می‌دهم که صاحبش را نمی‌شود نادیده گرفت. در اجرای اپرا اعجوبه‌ایست. نامش هم برازنده صدایش است؛ ویتالی ولادوسوویچ گراچوف. اما ویتاس صدایش می‌کنند. ویتاس متولد ۱۹۸۱ در لتونی است. توانایی او فوق‌العاده است و محدوده آوازی صدایش ۵ اکتاو است برای همین صدای تیزش مشهور شده و به او لقب پرنس صدا دلفینی را داده‌اند. البته فرشته هم صدایش می‌کنند. اگر تصویرش را نبینید و فقط صدایش را در  اجرای اپرا بشنوید سخت باور می‌کنید او زن نیست و صدا متعلق به یک مرد است. 

سبک موسیقی ویستا تلفیقی از رقص و کلاسیک و جاز و محلی و پاپ و ... است. ظاهر برازنده و کاملا روسی دارد. بعضی از ترانه‌هایش برگرفته از اشعار مولانا و خیام است. او جوان‌ترین خواننده اپراست که در تالار قصر کرملین هنرنمایی کرده است.

اجراهایش فو‌ق‌العاده است. بعد از شنیدن این قطعه اپرایی متوجه خواهید شد که نام شاهزاده کاملا مناسب اوست. حتی گام برداشتن و بازی‌هایش روی سن حکایت از اصالت و تبار روسی‌اش دارد. همان گام‌های آشنای کشیده و محکم و قامت افراشته و بلند آشنا. هر چه هست با این صدا و حرکات سنجیده و ظاهر جذابش رسم دلبری را خوب می‌داند و از استعدادهایش نهایت بهره را می‌برد. حتی لذتی که خودش از هنرش می‌برد را می‌شود در چهره‌اش دید و برای یک هنرمند چه تشویقی بهتر از به هیجان آمدن مخاطبان و طرفدارانش است!

نتوانستم هیجانم را از شنیدن اجراهایش پنهان کنم و بهتر دیدم این لذت را با دوستانم تقسیم کنم.


My house has been built

but I am alone here

The door banged behind my back

An autumn wind is knocking on the window

crying over me all over again

thunderstorm at night and fog in the morning

the sun has turned completely cold

old pains are following one another

let them all get together


خانه ام آباد شد

اما در آن تنهایم

در، پشت سرم بسته شد

باد پاییزی بر پنجره ناخن می‌زند

و به حال من می‌گرید

شب‌ها توفانی و سحرگاهان مه‌آلود

آفتاب سرد شده است

و همه غم‌های کهن همه دنبال هم جمع می‌شود

بگذار همه با هم به سرم بریزند

باد در کوچه می‌چرخد

OPERA#2

و اجرای دیگر همان اثر opera 2

صدای او جادویی است جادویی به قدرت فلوت سحرآمیز. انگار با صدایش بازی‌ات می‌دهد. بیهوده است توصیف این صدای دیوانه که مثل باد است ادم را در خیالش چون با با خود می‌برد. ویتاس کاملا قدرتمند است و روی آوزاهایش کنترل دارد و حتی شیطنت‌هایش او را گول نمی‌زنند. نگاه زیرکش مرا یاد شرلوک هولمز می‌اندازد. کمی هم البته شبیه کیانو ریوز است. آنچه آشکار است روس‌ها به زیرکی مشهورند.

در این اجرا آدم را کاملا مسحور خودش می‌کند. شبیه اجراهای کلیسایی است اما شتاب بیشتری دارد و مکث کمتری. اجراهای مذهبی کشیدگی صدای بیشتری دارد.

بسیار دلنشین است.

crazy amazing voice   

اجرای بی‌نظیر آوه ماریا از ویتاس.

ترانه زیبای ستاره

بارها از خودم پرسیده‌ام

چرا متولد شدم و رشد کردم

چرا ابرها شناورند و باران می‌بارد

در این دنیا توقع چیزی برای خودم ندارم

دوست داشتم تا ابرها پرواز کنم اما بال ندارم

هدف نزدیک است اما رسیدن به آن ستاره دشوار است

نمی‌دانم آیا قدرت کافی برای آن دارم

کمی بیشتر صبر خواهم کرد

و بعد آماده سفر خواهم شد

آه ای ستاره ی من نسوز، صبر کن 

به سمت رویاها و امید

چند جاده را باید زیر پا بگذارم؟

چند بلندی را باید بگذرانم تا خود را بیابم؟

چقدر باید از پرتگاه‌ها سقوط کنم؟

چند بار باید از صفر بی‌اغازم؟

آیا معنی دارد؟

در این لینک هم می‌شود ترانه معروف ستاره را دانلود کرد.


پ.ن: واقعا ملتی شگفت‌انگیزتر از روس‌ها وجود دارد؟!

ادامه نوشته