اگر فرصت انتخاب داشتم.
اگر در ابتدای زندگی فرصت انتخاب داشتم. دوست داشتم یک کولی باشم. یک کولی در کوهستانهای سنگی و سرد، یک کولی با موهای بلند و نامرتب، با دامن رنگارنگ و کشیده روی زمین. دوست داشتم شالی دور کمرم میبستم. یک کولی در کوهستانهای سنگی و سرد، اگر در ابتدای زندگی فرصت انتخاب داشتم. نوازنده میشدم، نوازندهای دورهگرد، آرامش را نمیجستم و تنها آزادی را فریاد میکردم. یک نوازنده کولی با کفشهای چرمی و ساق بلند، یک نوازنده کولی بودم با گیتاری و سازدهنی کوچکم و همراه با خانوادهام همیشه در راه بودم. صدای آوازم فضای کوهستان را پر میکرد.
زمانی که با غریبهها برخورد میکردم، آنها از من میخواستند تا سرنوشتشان را از میان خطوط دستهاشان برایشان بگویم. روزی که یک کولی بودم با موهای بلند و دامن رنگارنگ برای غریبهها ساز میزدم و میخواندم و برایشان داستان سرنوشتشان را میگفتم. با سازم و داستانهایم از میان خطوط دستهاشان به قلبشان وارد میشدم و بذر امید را میکاشتم. شب کنار آتش برایشان مینواختم و غریبهها میرقصیدند و صبح با ما همراه میشدند و دیگر غریبه نبودند.شاید اگر کولی بودم شاید غریبهها یادم میدادند که چطور دیگر گونههایم سوخته و دستانم زبر نباشد در عوض من به آنها یاد میدادم چطور بیبهانه شاد باشند.
پ.ن: این ترانه را گوش کنید. زیباست.
میگوید:
آرام بگیرید تا ابد در قلبهای ما
پایان، آنجاست که شما از حرکت بازبایستید
دردتان، دردتان، قدرتتان
---
جاده ها تمام نمی شوند