مترسک



مکس: جین هاکمن   و فرانسیس: آل پاچینو

فرانسیس- می‌دونی؟ لازم نیست مردم رو بزنی! فقط باید اونا رو بخندونی

مکس: مزخرف نگو

-هی مکس تا حالا قصه اون مترسکو شنیدی؟

: نه!

-فک می‌کنی کلاغا از مترسک می‌ترسن؟

: آره، فک کنم بترسن. واسه چی؟

-نه، کلاغا نمی‌ترسن. باور کن!

:چرا. اونا می‌ترسن!

-نه. کلاغا بهش می‌خندن!

:آه ... این دیگه چرت و پرته!

-راس می‌گم. کلاغا بهش می‌خندن!

مکس می‌خندد. هاهاهاهاها

-گوش کن.

کشاورزه یه مترسکو می‌گذاره تو مزرعش با یه کلاه خنده‌دار!

با یه قیافه مسخره! کلاغا از اونجا می‌گذرن و به نظرشون خنده‌دار میاد!

:پس اون کلاغای لعنتی بهش می‌خندن!

-آره، درسته اونا خندشون می‌گیره!

بعد می‌گن اینجا مزرعه جورج کشاورزه. اون مرد خوبیه.

اون ما رو می‌خندونه، پس ما هم اذیتش نمی‌کنیم!
:پس کلاغای لعنتی می‌خندن!

-آره خوبم می‌خندن، هوهوهوهو

:بذار یه چیزی بهت بگم!

این احمقانه‌ترین چیزیه که تا به حال شنیدم!

-ولی حقیقت داره. اونا از ته دل می‌خندن!

مکس دوباره می‌خنده: هه هه هه هه

:پس کلاغا می‌خندن!

-آه. آره!

: هی پسر پس لابد ماهی‌ها هم دارن شعر می‌گن!

-آره، فکر کنم.

:و خوکام دارن ساز می‌زنن. و سگام هاکی بازی می‌کنن. و ... و...

مکس دستانش را تکان می‌دهد و از فرانسیس می‌خواهد کمکش کند: و ...

-و کلاغام می‌خندن!

:کلاغام می‌خندن درسته!

می‌دونی، توی زندان من داستانای زیادی شنیدم! داستانای احمقانه!

اما حداقل اون زندانیا یه کم نجابت داشتنو اعتراف می‌کردن داستاناشون مزخرفه

می‌فهمی که چی می‌گم؟ کلش مزخرفه!

اونا در واقع می‌گفتن دروغ می‌گن. دروغ!

اینو اعتراف می‌کردن.

اما تو این چیزا حالیت نیس. هه هه هه

 

فیلم: مترسک محصول ۱۹۷۳ . نویسنده: گری مایکل وایت.

سحر و جادو که می‌گویند همین است


هیچ زمانی پیش نیامده که این قطعه زیبا را با هر اجرایی شنیده باشم و مرا منقلب نکرده باشد. لطافت محض است حریر است انگار. مثل مه است که تو را در بر می‌گیرد. فضایی دارد که جدایت می‌کند از اطراف ، این قطعه تراژیک حتی با چشمان باز هم که باشی تو را با خود می‌برد. انگار چیزی را درون آدم بیدار می‌کند از جنسی لمس نشدنی، درد است! زندگی است! ملاحت است! عشق است! روایتی است که بیرون از تو رخ می‌دهد اما مثل رفیقی بزرگوار تو را هم با خود به این ضیافت می‌برد. سحر و جادو که می‌گویند همین است؛ مگر می‌تواند جز موسیقی باشد.

توماس آلبینونی آهنگساز ایتالیائی سبک باروک بود. باروک سبکی است که اثر را از حرکت و کنش سرشار می‌کند. به دلیل کیفیت هیجان‌انگیز و نمایشی این سبک توسط کلیسا و طبقه متوسط حمایت و رشد داده شد. سبک باروک بین سال‌های ۱۶۰۰ تا ۱۷۵۰ رونق فراوانی داشت و پس از آن بود که کلاسیک‌ها در سال‌های ۱۷۵۰ تا ۱۸۲۰ پا به عرصه گذاشتند. پس از کلاسیک‌ها هم رمانتیک‌ها بودند که در ۱۸۲۰ تا ۱۹۱۰ فعالیت می‌کردند و بعدتر هم عصر مدرن آغاز شد. معنای لغوی باروک به ایتالیایی یعنی زمخت و ناهنجار که از کلمه بارکو به معنای مروارید صیقل نیافته گرفته شده. باروک در دنیای هنر به معنای استادانه زینت دادن و ماهرانه درست کردن به کار می‌رود.ریتم در موسیقی باروک پیوسته و یکنواخت است. در همین قطعه آداجیو می‌شنوید که ملودی آغازین بارها و بارها تکرار می‌شود. حجم صوتی به صورت پله ای است. برای مدتی در یک سطح نگه داشته می شود و سپس تغیی سطح دینامیک اتفاق می افتد.
این قطعه آداجیو با اجرای لارا فابین به انگلیسی است که اصل اجرا و زبان ایتالیایی است. آلبینونی را بیشتر با اپراهایش می‌شناسند اما امروزه با موسیقی سازی شناخته می‌شود. این قطعه از کارهای غیر رسمی اوست که در سال  ۱۹۴۵ از میان کاغذ پاره‌هایش  توسط رمو جیازوتو پیدا شد و به شکل امروزی تنظیم شد.

adagio

I don't know where to find you
I don't know how to reach you
I hear your voice in the wind
I feel you under my skin
Within my heart and my soul
I wait for you
Adagio

All of these nights without you
All of my dreams surround you
I see and I touch your face
I fall into your embrace
When the time is right I know
You'll be in my arms
Adagio

I close my eyes and I find a way
No need for me to pray
I've walked so far
I've fought so hard
Nothing more to explain
I know all that remains
Is a piano that plays

If you know where to find me
Il you know how to reach me
Before this light fades away
Before I run out of faith
Be the only man to say
That you'll hear my heart
That you'll give your life
Forever you'll stay

Don't let this light fade away
Don't let me run out of faith
Be the only man to say
That you believe, make me believe
You won't let go

قطعه زیبای آداجیو با صدای لارا فابین با صدایی ملیح و گوش‌نواز.

این لینک هم اجرای دیگری از این قطعه مسحورکننده است.

پ.ن۱: فیلم کوتاه آداجیو حدود ده دقیقه‌ای هم توسط گری باردین انیماتور روس از روی این قطعه ساخته شده است. درباره گروهی از انسان‌ها است که به دنبال قهرمان و رهبری روان است . فیلم درباره مردم ناامیدی است که به دنبال تغییر وضع شخصیت متفاوتی را می‌یابند و او را رهبر خود می‌کنند. این شخص آن‌ها را هدایت می‌کند اما بعد از مدتی مردم نظرشان تغییر می‌کند شاید زمان انتظار برای تغییر اوضاع طولانی بوده و به او بدبین می‌شوند و از بین می‌برندش. بعد از مدتی ناامیدی باز دچار درماندگی شده و به اولین کسی که از آن‌ه متفاوت است می‌رسند و همان داشتان را شروع می‌کنند. نقد بر این داستان بسیار نوشته شده است. نمونه‌اش را اینجا می‌توانید مطالعه کنید. از این قطعه در فیلم محاکمه کافکا هم استفاده شده است.

پ.ن۲: آداجیو نام یک گیاه هم هست که در ابتدای همین پست تصویر شده است.

پ.ن: آداجیو در سل مینور در اینجا.

ادامه نوشته

قضاوت را کنترل کنیم


در مورد بزهکاران و خلافکاران تصوری رایج وجود دارد مبنی بر اینکه ضریب هوشی این افراد پایین‌تر از هنجار جامعه آماری است. این تصور البته عامیانه نیست و به دنبال تحقیقات و بررسی نتایج حاصل از آزمون‌های روانی و آزمون‌های هوشی در طول سالیان به دست آمده است. این آزمون‌ها توسط متخصصان و صاحبان اندیشه در این زمینه طراحی و اجرا شده است. برخی نتایج می‌گویند که این افراد هوش عملی خوبی دارند مثل دستکاری و استفاده از ابزار و خرده آزمون‌هایی از این نوع. مساله دیگری که به این تصور دامن زده است باورهای اخلاقی است که اگر فرد باهوش و زیرک باشد به سوی شر و کارهای منفی و خلاف نمی‌رود و افرادی خیرخواه و نیک سرشت به سوی رفتارهای مثبت و خیر حرکت می‌کنند. همان دیدگاه سیاه و سفید معروف است.

کم‌کم نظریه جدیدی مطرح شد که چطور افراد خلافکار و دزدان هوش بسیاری دارند که می‌توانند به راحتی با طرح نقشه‌های پیچیده و استفاده از ابزار هوشمند در کار خود بسیار راحت پلیس و افراد اموزش‌دیده و حرفه‌ای را بازی دهند. چگونه از میان این همه موانع امنیتی عبور می‌کنند. این نقشه‌ها مستلزم داشتن هوشی بالاتر از سطح هنجار است. دوباره آزمون‌های هوشی این‌با نه با معیارهای کلی و هوش عمومی بلکه در سطح‌های مختلف تحت عنوان خرده‌ازمون‌ها دست به کار شدند. دو سطح کلی هوش عمومی عبارتند از هوش کلامی و هوش عملی که هر کدام از خرده آزمون‌هایی تشکیل شده‌اند.

این خرده آزمون‌ها تحت تاثیر عامل مهمی به نام عامل فرهنگی است. در واقع هر چه زمان می‌گذرد بر دانشمندان مسایلی جدید آشکار می‌شود که برای اندازه‌گیری باید به نکات مهم توجه داشته باشند. هدف صحبت کردن درباره شیوه آزمون‌گیری یا معرفی انواع آزمون‌ها به همراه خرده آزمون‌ها نیست. فقط اشاره‌ای کوچک به مسایلی است که ریشه روانی دارند و در نظر داشتن آن‌ها برای تفسیر نتایج آزمون‌ها بسیار مهم است.

فکر کنم بیان یک نمونه برای رساندن منظورم کافی است. در آزمون هوش وکسلر برای بزرگسالان در مقیاس کلامی خرده‌آزمونی وود دارد به نام محاسبه که برای ارزیابی این موارد به کار می‌رود:

استدلال عددی و سرعت کار کردن با اعداد

تمرکز و دقت

تماس با واقعیت و هوشیاری ذهنی؛ یعنی ارتباط فعال با جهان خارج

یادگیری‌های آموزشگاهی

استدلال منطقی، انتزاع، تجزیه و تحلیل مسایل عددی


در واقع نکته مهم در تفسیر این خرده‌آزمون این است که چون اعداد به جهان خارج تعلق دارند و قواعد و دستورهایی به وجود می‌آورروند، بعضی افراد در برابر آن‌ها واکنش نافرمانی نشان می‌دهند. این مساله به خصوص درباره شخصیت‌های جامعه‌ستیز دیده می‌ّود. همین طور هم شخصیت‌های نمایشی(هسیتریانیک) ککه دستورهای خارجی را به آسانی نمی‌پذیرند.

به همین دلیل نمره کم در این خرده‌آزمون گاهی شیوه تعامل افراد را با محیط نشان می‌دهد. البته زمینه تحصیلی ضعیف هم می‌تواند عاملی باشد.







ایشون خانم Moennig از بازیگرهای مورد علاقه‌ام هستند. از آن تیپ‌هایی که انگار خودشان را بازی می‌کنند. گریم‌هایش در فیلم‌ها با خود واقعی‌اش در زندگی تفاوتی ندارد. همیشه از این تیپ آدم‌ها خوشم میو‌مد چون به طبیعت و سادگی نزدیک‌تر هستند تا تیپ‌های کلیشه‌ای بسیار زنانه با آن ناز و قمیش‌های تاریخ مصرف‌دار و کسل‌کننده که خودشان هم نمی‌دانند چه می‌خواهند.
کاترین مونینگ در فیلم‌هایی بازی کرده است. اما جدا از بازیگری که شاید خیلی در آن سر و صدایی نکرده چهره جذابی دارد. احتمالا اگر نوجوان بودم یکی از الگوهای من می‌شد. :-) 
 

GoneEverybody's FineThe Lincoln Lawyer
کاترین امریکایی است و نقشی به یاد ماندنی از یک همجنسگرا را بازی کرد در سریال دنیای ال که انگار برای او ساخته شده بود و خودش نیز باور داشت که از این نقش بسیار اموخته است چرا که:
 «  life imitates art and art imitates life  » زندگی تقلید هنر و هنر تقلید زندگی است.
این سریال را به صورت آن‌لاین هم می‌شود دید. فکر کنم از طریق یوتیوب هم امکانش باشد. 

ادامه نوشته

تعظیم به آگاهی


زندگی همیشه معما خواهد ماند. پدرخوانده دوست مسنی دارند که استاد بازنشسته فلسفه است. گاهی که با هم می روند قدم زدن از زندگی و مسائلی مثل آن صحبت می‌کنند. دوستش گفته بود که هنوز با این سن و این همه تجربه تدریس و نوشتن کتاب و مقاله نتوانستم معنای زندگی را بفهمم، هنوز هیچ پاسخی برای این سوال ندارم که زندگی چیست؟

ما که این طور آموختیم زندگی بسیار قدرتمندتر از ما هست. از زندگی نباید پرسید باید به او جواب پس داد. ایده ای هم هست که می‌گوید معنای زندگی در شیوه چگونه زیستن خلاصه می‌شود و دیگری که می‌گوید زندگی را باید زندگی کرد و ما بخشی از آن ایم. قسمتی از زندگی برای مدتی به ما بخشیده می‌شود و زمانی گرفته می‌شود. اما با همه این بحث‌ها نمی‌شود خود را گول زد. زندگی معمای بزرگی است.

سبک زندگی هم موضوع جالبی است. اغلب ادم‌ها به طور ناآگاهانه زندگی را پیش می‌برند. هیچ برنامه‌ای در کار نیست. این را می‌شود از تغییر جهت‌های آنی در سبک و منش آدم‌ها مشاهده کرد. :-)

صحبت بر سر جبر یا اختیار نیست. چرا انسان این قدر بلند پرواز است؟ این همه ایده‌آل، این همه رویای محال؟

چرا باید به کودک آموخت که ظرف وجود تو فراتر از جسم فانی تو است؟ چرا انتظار انسان از زندگی و وجودش این قدر زیاد است؟ مگر ما جز حیوانی هوشمند هستیم! برتری ما بر یک سوسک جز قدرت بیشتر ما نسبت به اوست؟ ما قدرت نابودی حیوانات دیگر را داریم. زمانی که شیری انسانی را می‌بلعد ، او بر آن انسان برتر بوده.

کودکی را به آموخته‌هایی ناشایست گذراندیم. چیزی که فرا نگرفتیم خوشبختی بود. راه و رسم حس خوشبختی در کنار دیگران و آموختن این حس به دیگرانی که آن را نمی‌دانند. شوک هویت در نوجوانی و اصل پوچی زندگی در جوانی را که پذیرفتیم باید که قوی‌تر شویم و ادامه دهیم. اما تازه بعد از این دو شوک سرگردانی ما شروع می‌شود و آن بازی همیشگی که ناتوانی و ناآگاهی خود را و هر چه حس بد از این دو را به گردن پوچی بیاندازیم. 

اتفاق دردناک این است که محدودیت زندگی ما حاصل جهل و ظلم محیط است. وقتی از حداقل‌ها هم منع می‌شویم دیگر مبارزه برای موفقیت و ادراک خوشبختی حرفی خنده‌دار است. هنوز برای داشتن حق کوچک زندگی باید دوستان زیادی کشته شوند و انسان‌های زیادی زندگی خود را فدای دیگران کنند. در جامعه ما زندگی این‌گونه است. مهم‌ترین مسائل ما این است، مبارزه برای آزادی نوع پوشش، برای آزادی در آغوش کشیدن یک عشق، برای ازادی داشتن حیوان خانگی و نواختن موسیقی دلخواه و ...

دنیای کوچکی داریم. مبارزه بر سر حق انتخاب‌های کوچک غم‌انگیز است. ارزش‌های گسترده انسانی برای ما خلاصه شده است. مثل یک هند بوک سبک که می‌شود گشوده گردد برای غریبه‌ها. نوجوانی ما چگونه بود و حالا بچه‌های بعد از ما هم در محیطی غبارآلوده‌تر می‌گذرانند. صفحات اجتماعی پر شده از نقدهای ناب جنسی و خواسته‌های منع‌شده‌ای که شعر شده‌اند. درکی از فروید و لکان نداریم و محبوب‌ترین چهره‌های سال شده‌اند برای روشنفکران و تازه گامان به گستره علم و دانش. دلتنگی برای محبوبی رویایی و نقدهای ناب سینمای اروتیک و تعابیر دلوزی و .. بر محرک‌هایی این‌گونه. روراستی چه می‌گوید؟ ما جامعه‌ای تشنه هستیم. تشنه نیازهای کف سلسله مراتب مازلو، ما کف انسانیت هستیم. کمی پول و کمی سکس کلی خوشبختی است. کمی فضا و اجازه تنفس در این سطح کلی مشکل را درمان می‌کند. ما جامعه‌ای در این سطح هستیم. همان حرف‌هایی که در فیلم‌های فارسی زده می‌شد. فیلم های کافه‌ای را با بیانی زیباتر و مودبانه‌تر می‌گوییم.

تمایلی به بیان نیست اما باید گفته شود. من می توانم دوست روانشناس مهربانی باشم که از هر دری می‌توان با او سخن گفت. اما صحبت مردان با من چگونه است؟ تعبیر خواب‌های عریانی و جنسی و ... اغلب هم دوست خانمی دارند که یا به او تجاوز شده است و یا مشکل هویت جنسی دارد. این زیباترین گفتگو است. مگر از یه دوست خانم انتظاری جز این می توان داشت. حالم از خود و این جامعه بد می‌شود که مثل مرغی در قفس گیر افتاده‌ایم. 

دوستی دارم که به فردیت معتقد است و باور دارد هیچ انسانی تمام نیازهای تو را بر اورده نمی کند «برای هر نیاز یک انسانی باید» این شعارش است. پسرکی هفت ساله و باهوش دارد که به او می‌گوید مادر امیدوارم هیچ‌وقت تو  زودتر از من نمیری چون جز تو هیچ کس دیگری مرا دوست نخواهد داشت. او کودک باهوشی است که در این سن درک کرده تصویر او به عنوان انسانی خارق‌العاده فقط در ذهن مادرش است و هیچ کسی او را این‌گونه نمی‌بیند. اما مردان و زنان جامعه من هنوز از درک این عاجزند که تو عزیز همه نیستی و باید خیلی چیزها را در رفتارت رعایت کنی تا حدی کوچک بتوانی قابل تحمل شوی.


پ.ن: برادرزاده‌ام برای علاقه‌اش به ویلون در خانه جنگید و پیروز شد. انتخاب ویلون در برابر عود پیشنهاد پدرش و  سه تار پیشنهاد مادرش بود. به دلیل تحریم‌های خانه باید فاصله‌ام را با بچه‌ها حفظ کنم. اما هر طور که بتوانم آن‌ها را حمایت می‌کنم. حداقل تردیدهایش را و ترس همیشگی از شکست را در نظرش بی اعتبار کردم. حس گناه سرپیچی که همیشه همراه نسل ما و پیش از ما و شاید بعد از ما بود را باید نابود کرد.

شاید کمی حمایت می‌توانست کلی تغییر در زندگی هر آدمی ایجاد کند. لبخندی و چشمکی قایمکی که به ما شجاعت انتخاب را بدهد. چند روز پیش قطعه‌ای را که به تنهایی تمرین کرده بود نواخت. تنها کسی که نگریست خودش بود. صورت مادرش خیس بود و چشمان پدرش سرخ و تر بود. به او گفتم تو نقطه کوچک سپیدی هستی در خانواده و دست خودت هست که با اراده و خواسته‌ات این نقطه را بزرگ‌تر کنی و تبدیل به صفحه‌ای پاک نشدنی از تاریخ شوی.(جز این برای تشویقش چرند دیگری به ذهنم نیامد) می‌خواهم به او خیلی چیزها بگویم اما نمی‌توانم. اما در گوشش خواهم گفت که گوربابای انسان موفق و گوربابای احساس گناه و گور بابای هر کسی که خوشحالی و یک لحظه شادی تو را می‌فروشد به مشتی مزخرفات ایدئولوگ. باید تجربه کنی هر چیزی که در تو کششی ایجاد می‌کند. باید لمس کنی زیبایی را تا از آن عبور کنی. باید خودت را دوست داشته باشی چون جز تو هیچ کس دیگر نمی‌تواند این کار را انجام دهد.

Lynn's Theme  آن قطعه زیبایی بود که امیر نواخت.برای دانلود می‌توانید روی این لینک کلیک کنید.

گفته‌هایی ...


۱. ماهیت آزادی، اخلاق و شرافت انسانی فرد این است که او نه به خاطر اجبار، بلکه از سر فهم، خواسته و عشق خود دست به نیکوکاری بزند.

۲. مردم به خاطر همان دلایلی به میخانه می روند که به کلیسا می روند: برای نئشه کردن خود، برای فرار از بدبختی، برای آنکه خویشتن را برای لحظه ای آزاد و شاد احساس کنند.

۳. آزادی بشر فقط در این معنا می یابد که وی از قوانین طبیعی پیروی کند، قوانینی که خود به عنوان طبیعی کشف کرده است، نه هیج قانون دیگری که از بیرون و به واسطه ی یک اراده ی خارجی به او تحمیل شود، این اراده هر چه که می خواهد باشد، الهی، انسانی، جمعی یا فردی.

۴. طغیانگری یک گرایش طبیعی زندگی است. حتی یک کرم در مقابل پایی که روی او می گذارند به آن سوی می چرخد. به طور کلی شور زندگی و کرامت جویی نسبی یک حیوان را می توان از شدت غریزه ی طغیانگری او اندازه گرفت.

۵. آزادی همگان برای آزادی من ضروری است.

۶. نخستین قیام باید بر علیه استبداد عالی مذهب سالاری باشد، بر علیه شبح خدا. تا زمانی که در بهشت اربابی داریم در زمین برده خواهیم ماند.

۷. از هرکس به اندازه توانش، به هرکس به اندازه نیازش.

۸. من زمانی واقعا آزادم که همه زنان و مردان دیگر به یکسان از آزادی برخوردار باشند. آزادی دیگران نه تنها نافی یا محدود کننده آزادی من نیست برعکس، تایید کننده و تصدیق کننده آزادی من است.

۹. هرکس که برای بعد از انقلاب طرح و نقشه می ریزد مرتجع است.

۱۰. اگر دولتی هست، تسلط وجود دارد و در این صورت بردگی هست.

۱۱. حضور اربابی در بهشت بهترین توجیه برای داشتن اربابی در زمین است. به همین خاطر اگر هم خدایی وجود می داشت باید که نابود می شد.

۱۲. آن جا که دولت آغاز می شود آزادی فردی تمام می شود و برعکس.


میخائیل باکونین فیلسوفی خدانابور بود. او به آنارکومی(آنارشیسم- کمونیسم) باور داشت. در آن جامعه به دسته‌جات همکار تقسیم‌بندی می‌شود و از تعاون و همکاری بین گروهی نیازهای خود را برآورده می‌کند.

پ.ن: آنارشیسم در زبان سیاسی به معنای نظامی اجتماعی و سیاسی بدون دولت، یا به طور کلی جامعه‌ای فاقد هرگونه ساختار طبقاتی یا حکومتی است. آنارشیسم برخلاف باور عمومی، خواهان «هرج و مرج» و جامعهٔ «بدون نظم» نیست، بلکه همکاری داوطلبانه را درست می‌داند که بهترین شکل آن ایجاد گروه‌های خودمختار است. طبق این عقیده، نظام اقتصادی نیز در جامعه‌ای آزاد و بدون اجبار ِ یک قدرت سازمان‌یافته بهتر خواهد شد و گروه‌های داوطلب می‌توانند بهتر از دولت‌های کنونی از پس وظایف آن برآیند. آنارشیست‌ها به طور کلی با حاکمیت هرگونه دولت مخالفند و دموکراسی را نیز استبداد اکثریت می‌دانند.(از منبع)

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

شورانگیز فروتن


عاشق موسیقی‌هایی هستم که رنگ‌آمیزی شیطنت‌آمیزی دارند. اغلب این سبک موزیک‌ها را مناسب برای رقص می‌دانند. از شاهکارهای دوست‌داشتنی می‌توانم به رقص‌های مجار ساخته یوهان برامس اشاره کنم. شادی مناسب یک مجلس رقص تنظیم شده برای اجرایی ارکسترال این اثر را فاخر و دوست‌داشتنی‌تر ساخته است. برامس به موسیقی فولکلور آلمان علاقه زیادی داشت. توسط استادش زمنی با موسیقی محلی مجارستان آشنا شد و نتیجه آن همین اثر شگفت‌انگیز است.برامس در ۶۷ سالگی از دنیا رفت.

قطعه Hungarian Dance قسمتی از رقص‌های مجار را در اینجا و اینجا بشنوید.

لالایی زیبایی که سلین دیون بر روی قطعه زیبای Lullaby خوانده نیز قابل ستایش است.برای آشنا کردن گوش کودکان با موسیقی می‌تواند انتخاب مناسبی باشد.

تماس پدرخوانده


خیلی وقت است که از پدرخوانده‌ام حرفی نگفته‌ام. شاید چون این یکی دو ماه اخیر مشغول ویرایش کتاب دومش بودم و به واسطه این فعالیت تماس بین ما زیاد بود. در واقع او از آن دسته آدم‌هایی است که در داستان‌های قدیمی نمونه‌اش را به آسانی می‌توان یافت. شخصیت مردی که بسیار دقیق و منطقی و کم صحبت و با جذبه و زندگی‌اش طبق برنامه‌ای خاص پیش می‌رود. حرف و رفتار اضافی در کارش نبود. اگر طنز و شوخی هم بود بسیار حساب شده و در قالب ادبیات فاخر و ابیات زیبا بیان می‌شد.

در فامیل جایگاه خاصی داشت و تقریبا الگوی مطلق پسران جوان‌تر از خودش بود. پسرخاله‌ها شیطنت‌های جوانی‌شان را جلوی او سانسور می‌کردند. اگر در جمعی از کسی تمجید می‌کرد دیگر آن شخص مهر تایید و اعتماد خورده بود و مورد احترام بسیار جمع بود. فروتن بود و در مقابل زنان جوان کمی خجالتی نشان می‌داد.

پدرخوانده فرزند ارشد بود و حسابی قدر جایگاهی که داشت را می‌دانست و از آن خوب استفاده می‌کرد برای کنترل شرایط و فرمانروایی که نظر خودش چیز دیگری بود.اما او با همه خصوصیات خوب و بد در تمام دوران خدای من بود. هرچند به نظر من او به اندازه کافی شوخ‌طبع نیست.

به نظرم هر چه نسل‌ها جلوتر می‌روند الگو معنای دیگری می‌یابد. انگار پایبندی مفهومی دم دستی و موقت است. الگوهای فراوان در زمینه های مختلف در زندگی یک کودک و نوجوان وجود دارد و شخص انتخاب های بسیاری دارد که هر زمان او را به زحمت انداخت یا از دریچه ای نگریست که موافق با ایده و تفکر او نبود آن الگو را به کناری بگذارد. اما کودکی و نوجوانی من این گونه نبود در آن زمان پایبندی مفهومی ارزشمند بود. ادم ها با الگوهایشان در زندگی روزمره در ارتباط بودند و رابطه ای دو سویه و عاطفی داشتند و نسبت او خود را متعهد می دانستند. بگذریم.

قصدم گفتن از عادات دیرینه پدرخوانده بود. برای تبریک عید که تماس گرفتند با هم صحبت می‌کردیم و من برای شوخی و سرگرمی از بازی آجیل و ماجرای پسته و طنز حاکم در جو پیش از عید گفتم. اولش حس کردم که انگار منظور صحبت مرا و اشاره‌ام را به جریان پسته نگرفت. می گفتم ما تحریم کردیم و پسته نخریدیم و این‌ها پدرخوانده هم می گفت خب، خب! انگار نیاز به توضیح بیشتری دارد و من سعی کردم او را متوجه طنز ماجرا کنم و شروع به خندیدن کردم و او باز گفت خب که این طور و یک لحظه ساکت شد و من بعد از چند عبارت دیگر متوجه قضیه شدم که دارم حرف اضافه می‌زنم. اصلا فراموش کرده بودم که ایشان اهل صحبت‌های غیر ضروری نیستند و به خصوص شوخی و طنز در این حد در شان ایشان نیست. خلاصه داستان را پایان دادم و برای اعتراض از طرز برخوردش سکوت کردم. چقدر هم کارگر افتاد این اعتراض، از خدا خواسته خیلی سریع رفت سر اصل موضوع و سوال و جواب از پروسه ویرایش کتاب و خرده فرمایش‌های جدید. :-)

آن وقت به من می‌گوید که سال‌هاست مرا ندیده‌ای و من تغییر کرده‌ام، شاید برخورد دوباره ما برایت خوشایند نباشد. سال‌ها سعی کردم تا از تاثیری که بر شخصیت و منش من داشت رها شوم. سعی کردم با مردم درآمیزم و زندگی و رفتار روان‌تری داشته باشم. هنوز که هنوز است برخی به من می‌گویند که بسته و سخت و خشک هستم. اما در مقابل پدرخوانده من مثل حریر و پری لطیف هستم. این بار اگر انتقادی به خشکی رفتار من شد شماره او را می‌دهم تا بدانند خشکی و سرسختی منش چه معنایی دارد.


تأمل



چه سوك‌وارانه / به اين نسلمان / می‌نگرم
كه آينده‌اش تيره و تهی‌ست
و زير ِ بار ِ فضل و ترديد
به بيكارگی فرسوده می‌شود

مملُويم از خطاهای پدرانمان
به محض ِ زاده‌شدن
و عقل ِ ديررس ِ ايشان

و از نخست / زندگانی عذابی می‌شود
به‌سان جاده‌ای بی‌سرانجام و هموار
به‌سان ضيافتی بر سفره‌ای غريب

به نيك و بد / چه ننگين / بی‌اعتناييم
و از ابتدای اين عرصه‌ی پيكار
بی‌پنجه‌درافكندنی
سست می‌شويم و تسليم

در برابر فجايع / بزدلانی شرم‌آوريم
و در مقابل قدرت و زور / بردگانی پليد

چونان ثمره‌ای ضعيفيم
كه تا زمانِ باليدن و رشد
طعم و رنگمان حتا
چشمی را بر سر ِ شوق نمی‌آورد

ثمره‌ای غريبیم
يتيم‌شدگانی معلق / بين ِ گلها
و ساعت ِ زيبايی ِ اين ميوه
زمان ِ سقوطش است

به وهن و سخره گرفتيم
بهترين آرزوها را
و هر نوای عاشقانه را
و هر نهال نوخاسته از خرَد را خشكانديم

غضب هديه كرديم
دوستان را و خويشان را

به زحمت و زجر / از پيمانه‌ی لذت چشيديم
و دريغا / كه توان حفظ‌مان نبود
و پيمانه شكست

از هر شادی و شوق / به بهانه‌ی دلزدگی گريختيم
و بهترين ِ عصاره‌ی حيات را / مسرفانه مكيديم

آمالِ شعر
كمالات ِ هنر
مغز خُردمان را تلنگری نزدند

و با حرص و ولع
احساسات ِ ناچيز ِ باقی
تهِ سينه‌هامان را مراقبيم
سينه‌هايی / پر از خساست
و دستهايی / مملو ِ گنجی به بطالت

نفرت و عشقمان نيز / اتفاقی‌ست نادر
ارزنی از خويش فدا نكرديم / براي عشق / يا حتا كينه‌ای
و آنگاه / كه آتش از خون زبانه می‌كشد / چه سود
كه در روحمان / سرمايی مهيب است / سلطان وجود

و گذشتگانمان نيز / ما را ملالند و عذاب
تفنن باشكوهشان
فساد و فسق و فجورشان
و وجدانشان
كه تمسخر ِ كودكانه‌ای‌ست

و اين نسل / چه پرشتاب / سوی گور و مرگ روانست
بی افتخاری و سعادتی
و رو به راه ِ طی شده دارد
به پوزخندی و ندامتی

به‌سان ِ جمعيتی فسرده و مرده
كه به‌زودی از يادها می‌رويم
از سر ِ اين جهان می‌گذريم
بی‌‌ نوايی / ندايی / ردِ پايی

نه بهر ِ آيندگان بذری افشانديم / از انديشه‌ای شگرف
نه چيزی به نشان ِ نبوغ بر جا نهاديم

و بر خاك ِ ما اگر
دادرسان و مردمان سخت‌گيری گذر کنند
جز لعن و نفرتی / نثارمان نكنند
لعن و نفرتی تلخ
از سوی فرزندی فريب‌خورده
در حق ِ پدری
مسرف و خائن



میخاییل لِرمانتاف
از کتاب ِ «عصر ِ طلایی و عصر ِ نقره ای شعر ِ روس»، 1838

ترجمه حمیدرضا آتش برآب


پ.ن: چقدر برخی فضاها به هم نزدیک است. وقتی این شعر را خواندم انگار شاعری از زمانه اکنون آن را سروده بود. تا چندین سال باید اسیر باشیم. تا چه مدت باید تاوان بدهیم، تاوان چه را! جهل پدران خود را. جز این است؟

زندگي خود زنده بودن

نداشتن عشق در زندگي !

بدون داشتن عشق در زندگی هم می‌شود خوشبخت بود و حتی خوشحال و شاد بود.

خوشبختی لزوما داشتن يك مرد یا یک زن در زندگی نیست.

زندگي خودِ زنده بودن، است.

جرات‌ورزی یعنی احترام به حقوق خود و دیگری


جرات‌ورزی شیوه‌ارتباطی خاصی است. به راحتی می‌توان آموخت و به کار بست. این مهارت به ما کمک می‌کند تا افکار و احساسات و ارزش‌های خود را درباره موقعیت‌ها به طور آزادانه و مستقیم و با احترام به احساسات و ارزش‌های اشخاص دیگر بیان کنیم.

نکته جالب در مورد جرات‌ورزی این است که بر حقوق شخص ضمن توجه به حقوق دیگران تاکید دارد. کاربرد این مهارت در شرایطی که تحت فشار هستیم پررنگ‌تر می‌شود. تعریف‌هایی از این ابزار شده:

«ابراز عقاید و احساسات و افکار خود به طور مناسب و مستقیم و صادقانه و بدون بی‌احترامی به حقوق دیگران.»

«تشخیص منافع خود و عمل بر اساس آن و مطالبه حقوق خود بدون تعرض به حقوق دیگران.»

کوتاه سخن آنکه جرات‌ورزی شامل هفت پاسخ است:

۱. ابراز عقیده خود

۲. تقاضای تغییر رفتارهای نامطلوب دیگران

۳. رد درخواست‌ها و تقاضاهای غیرمنطقی دیگران

۴. ابراز احساسات مثبت و منفی خود

۵. آغاز و ادامه تعاملات اجتماعی

۶. پذیرش کاستی‌های خود

۷. ابراز جملات متعارف در هنگام رویارویی یا جدا شدن از دیگران


برای درونی شدن این مهارت بهتر است فلسفه آن را نیز بدانیم.

۱.شناخت حقوق خود

۲.برابری انسان‌ها

۳. برخورداری از حقوق یکسان


در روابط بین فردی ما رفتارهای مختلفی از خود نشان می‌دهیم و در واقع همیشه به یک شکل و سیاق رفتار نمی‌کنیم. نوع برخورد و رفتار ما در مقابل شخص دیگر بستگی به موضع ما دارد. این موضع‌گیری در مقابل اشخاص مختلف، متفاوت است. گاهی موضع‌گیری ما منفعلانه است  و گاهی پرخاشگرانه است. 


دلایل رفتار منفعلانه

ترس از تایید نشدن

ترس از انتقاد

خارج شدن از ادب و نزاکت

اجتناب از تعارض و کشمکش

بازی دادن دیگران

فقدان مهارت‌های جرات‌ورزی


نتایج رفتار منفعلانه

فقدان اعتماد

احساس خشم و تنفر و ناکامی

از دست دادن کنترل بر روابط بین فردی

رفتار پرخاشگرانه

کاهش احساس ارزشمندی

فقدان یک رویه فردی

دلایل جرات‌مندی

احساس خوب درباره خود

احساس خوب درباره دیگران

ایجاد احترام متقابل

کاهش صدمه به دیگران

احساس کنترل موقعیت

صادق بودن با خود و دیگران


نتایج جرات‌مندی

متداول نبودن ابراز احساسات

دریافت برچسب پر رو یا خودمختار

به خطر انداختن روابط بین فردی

تقویت روابط

احساس کنترل

احساس مصمم بودن

دلایل رفتار پرخاشگرانه

ترس از شکست

نداشتن اعتماد

موفق بودن پرخاشگری در گذشته

نشان دادن قدرت

تخلیه خشم

دستکاری دیگران


نتایج رفتار پرخاشگرانه

تعارض در روابط بین فردی

از دست دادن احترام به خود

فقدان احترام به دیگران

افزایش استرس

خشونت احتمالی

دست نیافتن به نتایج