سحر و جادو که میگویند همین است
داستان فیلم اقتباسی است غیرمستقیم از داستانی به نام "افسانه دانکو و قلب سوزانش" نوشته ماکسیم گورکی. ترجمه زیر کار تورج سلحشور و قسمتی از ترجمه انگلیسی کتاب توسط E. J. Dillon است:
"مرد جوانی بنام دانکو عضو یک قبیله است که مردانی قوی دارد اما فشار
دشمنان آنها را به اعماق یک جنگل تاریک پر از مرداب عقب رانده است. دانکو
که مردی جوان و شجاع است بر این باور است که راهی برای خروج از این جنگل
مخوف وجود دارد و با شجاعت تاریکترین اعماق جنگل را در جستجوی راه نجات می
پیماید. اما افراد قبیله که ترس و خشم و درماندگی بر آنها چیره شده شروع به
غرولند می کنند. دانکوی جوان که نفرت را در صورت آنها می بیند در شوق نجات
آنها می سوزد و همین اشتیاق شدید در نهایت قلب او را شعله ور می سازد.
این شعله عشق رفته رفته شعله ورتر می شود و ناگهان دانکو با صدایی که قویتر
از تندر است فریاد می زند: "من چه کاری می توانم برای مردمم انجام دهم؟" و
سپس سینه اش را می شکافد و قلبش را بیرون آورده و بالای سرش می گیرد. قلبش
همچون خورشید و حتی روشنتر از خورشید می درخشد و جنگل مات و مبهوت از این
عشق بی پایان سکوت اختیار می کند. دانکو جلوتر از همه به راه می افتد در
حالیکه قلبش را در بالای سرش نگه داشته و راه را روشن می کند. در نهایت
جنگل تمام می شود و آنها به اقیانوسی از روشنایی و هوای تازه می رسند که
باران آن را شسته است. دانکو نگاهی به این سرزمین آزاد می کند و خنده
غرورآمیزی کرده و می میرد. مردم شاد او که اکنون پر از امید و آرزوهای بزرگ
هستند، حتی متوجه نمی شوند که دانکو مرده و قلب شجاعش در کنار او همچنان
به روشنی می درخشد. فقط یک نفر آن را می بیند و ترس وجودش را فرا می گیرد و
آن قلب مغرور را زیر لگدهایش له کرده و خاموش می کند ...".
جاده ها تمام نمی شوند