امشب حال خوشی ندارم

شرایط الان ما شبیه مردمان کشورهای روسیه و چک و مشابه در زمان نظام کمونیستی است. هنرمندان آن زمان بسیار شکوفا بودند. مردم از فشار نظام رو به طنز آورده بودند. ظرفیت مردم ما هم در حال تحلیل رفتن هست. زمانی که برای هدفی نامرئی در حال نزاع هستی انرژی از دست می دهی ولی بی‌حاصل است و این به حس پوچی ذاتی زندگی بیشتر چنگ می زند. مردم نمی‌دانند برای چه می‌جنگند؟ برای چه با هم نزاع می‌کنند و این همه حس نفرت و خشم درونشان از کجا جمع شده؟

وقتی با جوان‌ها صحبت می‌کنم و از احساسات درونی‌شان درباره خودشان، خانواده‌شان، زندگی‌شان می‌گویند حس نومیدی و بی‌انگیزه‌گی و خشم معطوف به خود در سراسر گفته‌هاشان موج می‌زند.  بسیار دردناک است وقتی در این سن که سرشار از انرژی و شور زندگی هستند و باید از توانایی‌هایشان به بهترین نحو استفاده کنند اما همه‌اش صرف مزخرفاتی مثل دفاع از خود و بیان خودشان و اثبات وجودشان نه به عنوان موجودی بی همتا بلکه فقط به عنوان یک انسان می‌کنند واقعا آزاردهنده است.

متاسفانه قدرت بیان احساسم را ندارم. دیدن این واقعیات بسیار دردناک است. حرفی برای گفتن نیست. امشب بسیار غمگینم. احساس شرم می‌کنم از اینکه قدرت و دانش کافی برای بهتر کردن حالشان ندارم. در مقابل بسیاری از شرایطی که با آن‌ها برخورد می‌کنم احساس درماندگی می‌کنم. رشد و شکوفایی ای خودش را به چند برچسب قلابی داده است. قبول شدن در دانشگاه‌هایی که جایگاه و اعتبار جهانی‌شان خنده‌دار است. کافیست به رتبه دانشگاه تهران و شهید بهشتی میان دانشگاه‌های جهان نگاهی بیندازیم. افسوس! چقدر بچه‌ها را له می‌کنند برای عدم موفقیت در ورود به این مکان‌ها و ... مدها و مزخرفات دیگر جای خود دارد.

مسئله فقط احساسات و هیجانات ناپایدار جوانی نیست. چرا جوان 32 ساله جامعه من با آن همه استعداد و قدرت تفکر باید احساس پیری کند؟ از مرگ حرف بزند؟  چرا دختر 20 ساله جامعه من آن قدر احساس ناتوانی و خشم کند تا خود را در موقعیتی قرار دهد که پسرکی او را بازی دهد؟ چرا باید قدرت تشخیص بچه‌های ما این قدر ضعیف باشد؟ چرا دچار «ناتوانی آموخته شده» هستند؟ استعداد‌هایی که می‌توانستند شناگران ماهری باشند حالا فقط ناشیانه دست و پا می‌زنند و دلخوشی کوچک‌شان مایوهای مارک دارشان است. چرا من این همه مدت مشغول مسائل کوچک زندگی خودم بودم؟ چرا سعی نکردم در زمانی که در اختیارم بود دانشی که مفید به حال دیگران است را فرابگیرم؟ چرا این همه جهل را با خودم حمل کردم؟ 

من نجات‌دهنده نیستم ولی حداقل می‌توانستم در یک شب پاییزی حال یک دوست را بهتر کنم. به او امید بدهم. به کمک قدرتی که علم به من می‌داد حداقل حال کسانی را که می‌شناسم بهتر کنم. دوست ندارم جامعه من سرشار از خشم و نومیدی و درماندگی باشد. بودن در این شرایط و دیدن این همه شور و انرژی و جوانی و سرکشی که به لجن کشیده می‌شود و له می‌شود و نابود می‌شود برای من دردناک است.  امشب حال خوشی ندارم. این زندگی من نیست که بگویم بی خیال و بگذریم. این، آن دیگری است که یاس کلامش پریشانم می‌کند. اشکش بی‌قرارم می‌کند. غمش بی‌خوابم می‌کند. نمی‌توانم بگذرم. 


پ.ن: دلم خیلی گرفته است. از فضای مسموم جامعه، از جهل و ناتوانی خودم، از گل‌هایی که نشکفته پرپر می‌شوند، از حقیقتی که ناکام می‌گذاردمان. اغلب سعی من این است که پرستار غم نباشم ولی جز اینجا جایی برای گفتن این حر‌ف‌ها نبود. این پست‌ها زیاد تکرار نمی‌شوند.

در ستایش از بی‌خیالی به سن



عشق زمانی است که کسی را ملاقات می‌کنی و به تو درباره تو، چیز تازه‌ای می‌گوید.


/آندره برتون/

وقتی با آدم‌هایی که تیپ‌های شخصیتی متفاوتی دارند در زمان‌های مختلف هم‌صحبت می‌شوی، می‌بینی که مسائل مشترک زیادی در میان‌ آن‌ها وجود دارد. دیدگاه‌های مشترکی که نرمال جامعه نامیده می‌شود و در اکثریت افراد دیده می‌شود. در علم رفتار به آن هنجار گفته می‌شود. چیزی که در نظریات علمی معتبر امروزه دیگر جایگاهی ندارد. تقسیم بندی رفتار انسان از نظر آسیب‌شناسی دیگر به دو گروه هنجار و نا بهنجار تقسیم نمی‌شود در واقع از سال 1960 رفتارها را به دو دسته سازگار و ناسازگار تقسیم‌بندی کرده‌اند. به دلیل اهمیت مسئله فرهنگ و تفاوت‌های میان فرهنگی دیگر رفتار هنجار معنا ندارد بلکه نماینده رفتار سالم میزان تاثیر آن رفتار و به خصوص در سازگاری عملکرد فرد میان فرهنگ و زندگی شخصی‌اش است. 

در روانشناسی عامل اثرگذاری هست به نام «فشار گروه» شامل دیدگاه‌ها و رفتارهایی است که وقتی در یک گروه قرار می‌گیرد از طرف آن گروه برای پذیرفته شدن به فرد تحمیل می‌شود. کم کم این باورها درونی شده و زئی از تفکر و شخصیت فرد می‌شوند.

مسئله‌ای که می‌خواستم در موردش بگویم سن است. این روزها به طور تصادفی با آدم‌های مختلف هم‌صحبت شدم و در درد و دل‌های‌شان دیدم که اشاره‌های مستقیم و غیر مستقیمی به سن می‌کنند. مثلا مرد جوان  که از نوشتن کتاب‌هایش تا قبل از 40 سالگی می‌گفت. حسرت 20 سالگی را داشت.پرسیدم در 20 سالگی چه داشتید که الان ندارید؟ گفت: خامی. خام بودن در بیست سالگی. از من پرسید شما دوست نداشتید 20 سال بودید؟ فکر کردم و دیدم در 20 سالگی تردیدهایم بیشتر بود. ترس‌هایم بیشتر بود. سردرگم‌تر بودم و دمدمی مزاج و احساسات و هیجانات ناپایدار بسیار داشتم. عشقی نداشتم که حسرتش را بخورم. تنها مزیت 20 سالگی من این بود که مردهای بیشتری نگاهم می‌کردند. انتظار کمتری از من داشتند و بی مسئولیت‌تر بودم. در جواب گفتم دوست نداشتم 20 ساله بودم. واقعا 30 سالگی را بیشتر دوست دارم. الان اطمینان بیشتری به خودم دارم. گفت: الان دیگر آن توجه‌ها و تاییدها را نداری یا کمتر داری؟ گفتم: نیاز کمتری هم دارم. وگرنه فرق من به عنوان یک خانم 30 ساله با یک دختر 20 ساله چیست؟ اگر هنوز نیاز به تایید بیرونی آدم ها داشته باشم؟ حداقل به همان اندازه. الان شناخت من از ادم‌ها بیشتر شده. بیشتر با نیازهایشان آشنایی دارم و نقاط قوت و ضعف‌شان. راحت تر می توانم درک‌شان کنم و کمک من به آن‌ها از روی دلسوزی و همدردی نیست. رفتارم آگاهانه‌تر است. حرمت نفس به میزان زیادی متاثر از احساس رضایت آدم نسبت به خودش است وگرنه این تعریف‌ها و تحویل گرفتن‌ها که پشیزی ارزش ندارد. آدم را ضعیف‌تر می‌کند.

اگر بخواهم اعتراف کنم تنها دورانی که ممکن است حسرتش را داشته باشم کودکی‌ام است. کودکی من تمام و کمال بود و من در نهایت شکوفایی بودم. دوران دیگر زندگی‌ام به تمامی خودم نبودم و استعداد‌هایم را بی‌استفاده گذاشتم.

ادامه نوشته

قدرت درونگراها/ 5


حالا می‌خواهم محتویات ساکم را به شما نشان دهم. فکر می‌کنید چیه؟ کتاب. من یک ساک پر از کتاب دارم. اینجا «چشم گربه» اثر مارگارت اتوود، یک رمان از میلان کوندرا، راهنمایی برای سردرگم‌ها اثر مایمونیدیز ولی این‌ها دقیقا کتاب‌های من نیستند. من این کتاب‌ها را با خودم آوردم چون که آن‌ها توسط نویسنده‌های مورد علاقه پدربزرگ من نوشته شده‌اند. پدربزرگ من خاخام بود، همسرش مرده بود و او در یک آپارتمان کوچک در بروکلین تنها زندگی می‌کرد که وقتی که من بزرگ می‌شدم بهترین جا در دنیا برای من بود. از یک طرف به خاطر اینکه سرشار از حضوری پر از وقار و ارام بود و از طرف دیگر به این خاطر که پر از کتاب بود منظورم این است که هر صندلی و میز در این آپارتمان کاربری اولیه‌اش را از دست داده بود و به عنوان سطحی برای نگه داشتن پشته‌ای از کتاب‌ها استفاده می‌شد. مثل بقیه افراد خانواده من محبوب‌ترین چیز در همه دنیا برای پدربزرگم خواندن بود. ولی او حاضران را هم دوست داشت و می‌شد این عشق را در موعظه‌های هر هفته‌اش طی 62 سالی که زنده بود حس کند. او ثمره خواندن‌های هر هفته‌اش را بر می‌داشت و پرده‌های پیچیده منقوش از تفکر دیرینه و انسانی را می‌بافت. مردم از همه جا می‌آمدند تا سخنرانی او را بشنوند. ولی یک چیزی در مورد پدربزرگ من هست زیر این نقش تشریفاتی او خیلی فروتن و درونگرا بود. این قدر که وقتی این موعظه‌ها را می‌خواند با نگاه کردن به صورت همان حضار کلیسا مشکل داشت. با اینکه او 62 سال بود که حرف می‌زد. حتی خارج از جایگاه نیایش وقتی او را صدا می‌زدی که سلام کنی او اغلب گفتگو را نیمه‌کاره تمام می‌کرد از این می‌ترسید که وقت زیادی از شما بگیرد. ولی وقتی در سن 94 سالگی مرد پلیس مجبور شد خیابان‌های اطراف خانه‌اش را ببندد تا جمعیتی را که برای سوگواری‌اش آمده بودند جا دهد.

این روزها من تلاش می‌کنم که با روش خودم از مثال پدربزرگم بیاموزم. بنابراین من جدیدا کتابی درباره درونگرایی درونگرایی منتشر کردم. حدود هفت سال طول کشید تا بنویسمش. برای من اون هفت سال سعادت بزرگی بود. فکر می‌کردم و تحقیق می‌کردم. این نسخه من از ساعت‌های تنهایی پدربزرگم در کتابخانه‌اش بود. ولی الان کار من کمی متفاوت است، کار من این است که اینجا باشم و درباره‌اش صحبت کنم. درباره درونگرایی سخنرانی کنم. این برای من خیلی سخت‌تر است چون با اینکه افتخار می‌کنم از اینکه الان اینجا با همه شما هستم، اما اینجا محیط طبیعی من نیست. خوب من خودم را برای همچین موقعیت‌هایی به بهترین نحوی که می‌توانستم آماده کردم. من در سال گذشته هر فرصتی پیدا کردم سخنرانی عمومی را تمرین کردم و اسمش را سال خطرناک حرف زدن گذاشتم. این واقعا خیلی کمک کرد. ولی بهتون بگم اون چیزی که بیشتر کمک می‌کند احساس من، عقیده من و آرزوی من است. وقتی نوبت به رفتار ما و درونگرایی و آرامش و خلوت ما می رسد ما واقعا در لبه تغییرات عظیمی نوسان می‌کنیم، واقعا اینجاییم.

می‌خواهم در پایان شما را دعوت به انجام سه کار کنم.

اول: دیوانگی کار گروهی مستمر را پایان دهید. واقعا بس کنید.

می‌خواهم درباره چیزی که می‌گویم شفاف باشم. چون من عمیقا معتقدم محیط‌های کار ما باید تشویق‌کننده باشند. راحت مثل یک گفتگوی دور هم با یک قهوه؛ می‌دانید، اون مدلی که آدم‌ها دور هم جمع می‌شوند و به طور غیر‌مترقبه ایده‌هایشان را رد و بدل می‌کنند‌. این خیلی عالیه، هم برای درونگراها عالیه و هم برای برونگراها. ولی ما فضای شخصی و آزادی و استقلال خیلی بیشتری در کار نیاز داریم. مثل مدرسه، مطمئنا ما باید بچه‌ها را آموزش دهیم که با هم کار کنند ولی ما باید به آن‌ها آموزش بدهیم که چطوری به طور مستقل هم کار کنند. این مخصوصا برای بچه‌های برونگرا مهم است. آن‌ها باید بتوانند که مستقل کار کنند. چون تنهایی جایی است که بخشی از تفکرات عمیق ازش نشات گرفته می‌شود.

دوم: به طبیعت بکر بروید.

مثل بودا باشید. الهامات خودتان را داشته باشید. من نمی‌گویم که همه ما الان باید برویم و اتاقک‌های خودمان را در جنگل بسازیم و هرگز دوباره با هم حرف نزنیم. ولی من می‌گویم همه ما می‌توانیم یک لحظه تامل کنیم و مدت زمان بیشتری را صرف تفکرات درونی خودمان بکنیم.

سوم: نگاه دقیقی بکنید که در ساک‌تان چه دارید و چرا آن چیزها را در ساک‌تان گذاشتید؟

خب برونگراها، ممکن است ساک شما هم پر از کتاب باشد یا پر از لیوان شامپاین و وسایل پرش آزاد باشد. هر چه که هست امیدوارم هر وقت که فرصت داشتید این چیزها را بیرون بیاورید و به ما از انرژی و خوشی خودتان ببخشید. ولی درونگراها همان طور که خودتان هستید،احتمالا این احساس را دارید که از هر چیزی که درون ساک‌تان دارید کاملا محافظت کنید و این خوبه. ولی بعضی وقت‌ها فقط بعضی وقت‌ها امیدوارم که شما ساک‌تان را برای بقه ادم‌ها باز کنید تا ببینند چون جهان به شما و چیزهایی که همراه دارید نیاز دارد. خوب برای شما بهترین سفرهای ممکن و شجاعت سخن گفتن آرام را آرزو دارم. 

پایان

پ.ن: «در فرهنگی که اجتماعی و بیرون رفتنی‌بودن بیشتر از همه چیز ارزش دارد، درون‌گرا بودن می‌تونه مشکل، حتی خجالت‌آور باشد. ولی، سوزان کین در این سخنرانی احساسی‌اش، بیان می‌کند که درون‌گراها استعدادها و توانایی‌های خارق‌العاده‌ای را به جهانیان ارائه می‌کنند، و باید که تشویق شوند و به آنها ارج نهاد.»


Show me the face


Show me the face
با اینکه آدم‌ها از تنهایی‌شان ناخشنود هستند اما در مقابل هر نیرویی که می‌خواهد آن‌ها را از تنهایی‌شان دور کند، مقاومت می‌کنند. هر آن چیزی که ابتدا جاذبه‌ای دارد زمانی که بخواهد آدم‌ها را از دنیای‌ شخصی‌شان جدا سازد، احساس انزجار را درون آدم‌ها بر‌می‌انگیزد. تعارض‌های درونی از پیچده‌ترین مسائل مربوط به‌ انسان است.


کاری ندارم به جز راه رفتن

راه می‌روم تا فراموش کنم

راه می‌روم

می‌گریزم

دور می‌شوم

دوستم دیگر برنمی‌گردد

اما من حالا

دونده دو استقامت شده‌‌ام


شل سیلور استاین

زمزمه‌های کودکی



ترانه ای بود زمان کودکی ام که بیشتر در دهان چپ‌ها می‌چرخید. در واقع هیچ وقت هم از ریشه این ترانه اطلاع پیدا نکردم. تا مدت‌ها پخش نمی‌شد تا اینکه اولین بار از تلویزیون وطنی در دیداری که دوره ریاست جمهوری رفسنجانی از شهرستانی، توسط دختران روستایی با آن لباس‌های چین و واچین و رنگارنگ‌شان برای خوشامد به مقامات خوانده شد. ترانه‌ای که همیشه چهره دختران شاد و خندان را به ذهنم می‌آورد.

گندم گل گندم گل گندم گل گندم
زمینش مال ماست آبش مال مردم گل گندم
گندم می کاریم همچین و همچون گل گندم
زمینش مال ماست آبش مال مردم گل گندم
درو اش می کنیم همچین و همچون گل گندم
زمینش مال ماست آبش مال مردم گل گندم
آسیاب می بریم همچین و همچون گل گندم
زمینش مال ماست آبش مال مردم گل گندم
آردش می کنیم همچین و همچون گل گندم
زمینش مال ماست آبش مال مردم گل گندم
ما نون می پزیم همچین و همچون گل گندم
زمینش مال ماست آبش مال مردم گل گندم
وقتی می خوریم همچین و همچون گل گندم
زمینش مال ماست آبش مال مردم گل گندم


اولین بار در کاست شهر قصه با صدای بیژن مفید شنیدم. وقتی در مهمانی‌ها می‌خواندم پدرخوانده کلی افتخار می‌کرد. دنیایی داشتیم آن روزگار، آن جوری که هنوز درگیرش می‌شویم. جالب اینکه ترانه‌ها مردمی بود. یعنی ترانه‌هایی را چپ‌ها می ساختند و مردم (حتی مذهبی) هم زمزمه می ‌کردند. وقتی مادرم در اشپزخانه کار می‌کرد این را زمزمه می‌کرد. مخصوصا وقت‌هایی که پدر خانه بود.

شهر قصه از اثرگذارترین کارهای زمان کودکی من بود. اگر علاقه‌مند بودید می‌توانید از اینجا بشنوید.

قدرت درونگراها/ 4


اگر به اکثر دین‌های اصلی جهان نگاه کنیم. شما جستجوگرها را می‌بینید: موسی، عیسی، محمد، بودا ؛ جستجوگرانی که به تنهایی به حیات‌وحش می‌روند، جستجوگرانی که به تنهایی به بیابان می‌روند، جایی که الهامات و تجلی‌های عمیقی دارند که با خودشان به بقیه جامعه باز می‌گردانند. خوب بدون بیابان الهامی هم نیست. هیچ جای تعجبی هم نیست. اگر شما به چشم‌انداز روانشناسی معاصر نگاه کنید؛ مشخص شده ما حتی نمی‌توانیم بین گروهی از آدم‌ها باشیم بدون اینکه به طور غریزی نظرهای آن‌ها را تکرار و تقلید نکنیم حتی در مورد چیزهای جزئی و شخصی؛ مثل اینکه شما به چه کسی تمایل دارید. شما شروع به تقلید از عقاید آدم‌های اطراف خودتان می‌کنید. بدون اینکه حتی بفهمید دارید این کار را می‌کنید. گروه ها هم از نظرات مسلط‌ترین و کاریزماتیک‌ترین شخص در گروه پیروی می‌کنند. حتی با اینکه هیچ تناسبی بین اینکه بهترین سخنران باشید و اینکه بهترین ایده‌ها را داشته باشید وجود ندارد؛ هیچی. خوب ممکن شما از آدمی با بهترین ایده‌ها پیروی کنید و ممکن هم هست نه! و آیا واقعا شما می‌خواهید این را به دست شانس بسپارید؟ خیلی بهتر است هر کسی به دنبال کار خودش برود و ایده های خودش را تولید کند. رها از مزاحمت‌های دینامیکی گروهی و بعد همه دور هم جمع شوند به عنوان یک تیم و در یک محیط مدیریت شده مناسب با هم گفتگو کنند و با هم پیش بروند. فرض کنیم این تصور این درست است چرا ما این قدر اشتباه می‌کنیم؟ چرا ما مدرسه‌ها و محیط‌های کاری‌مان را این‌طور می‌چینیم؟ و چرا ما این قدر به درونگراها به خاطر اینکه می‌خواهند که برای مدتی در خلوت خودشان باشند این قدر احساس گناه تلقین می‌کنیم؟ یک جواب در اعماق تاریخ فرهنگی ما وجود دارد. جوامع غربی به خصوص امریکا همیشه آدم‌های کاری را بر آدم‌های اهل تفکر ترجیح داده‌اند همان «مرد» اهل تفکر.

در روزهای آغازین امریکا به قول تاریخ‌دانان ما در فرهنگ ویژگی‌ها زندگی کردیم. جایی که آن موقع، ما هنوز، ارزش آدم‌ها را در خود درونی‌شان و درستکاری اخلاقی‌شان می‌دانستیم و خوب این جهانی است که ما اکنون در آن زندگی می کنیم.ارگ به کتاب های خودآموز آن دوره نگاه کنیم. همه عنوا‌هایی مثل این داشتند «شخصیت اصلی‌ترین چیز در جهان» و شخصیت‌های نمونه آن مثل آبراهام لینکن بودند. که به خاطر افتادگی و فروتنی‌اش ستایش می‌شدند. رالف والدو امرسون او را «‌مردی که با برتری‌اش تو را نمی‌رنجاند» نامیدند و بعد ما به قرن بیستم رسیدیم. وارد یک فرهنگ جدید شدیم. که تاریخ‌دانان آن را فرهنگ شخصیت می‌خوانند. اتفاقی که افتاد این بود که ما اقتصاد کشاورزی را به جهان تجارت‌های بزرگ تکامل دادیم. خوب ناگهان مردم از روستاها به شهرها حرکت کردند. مردم به جای اینکه در کنار آدم‌هایی که همه زندگی می‌شناخت‌شان کار کنند حالا مجبورند خودشان را بین گروهی از آدم‌های ناشناس ثابت کنند. خوب کاملا درک‌شدنی است که ناگهان به نظر رسید ویژگی‌هایی مثل جذبه و کاریزما خیلی مهم هستند و مطمئنا کتاب‌های خودآموز تغییر کردند تا این نیازها را تامین کنند. این بار این کتاب‌ها  اسم‌هایی شبیه این داشتند «‌چگونه بر دوست‌یابی پیروز شوید و بر آدم‌ها تاثیر بگذارید» و شخصیت‌های تحسین‌شده و نمونه‌اش تجار خیلی بزرگ بودند. خوب این جهانی است که ما در آن زندگی می‌کنیم و این هم میراث فرهنگی ما است.

هیچ کسی نمی‌گوید که مهارت‌های اجتماعی مهم نیستند. من هم شما را به از بین بردن کار تیمی دعوت نمی‌کنم. همان مکاتبی که بزرگانش را به تنهایی در قله کوه‌ها دعوت کرد به ما عشق و اطمینان را آموزش می‌دهند. مشکلاتی که امروزه ما با آن ها مواجه‌ایم در زمینه‌هایی مثل علم و اقتصاد آن قدر پیچیده و وسیع هستند که ما به ارتشی از آدم‌ها نیاز داریم تا دور هم جمع شوند و با همکاری با هم آن ها را حل کنند. ولی حرف من این است که اگر آزادی بیشتری به درونگراها بدهیم تا خودشان باشند. احتمال بیشتری دارد که آن‌ها راه‌حل منحصر به فردشان را برای حل مشکلات امروز پیدا کنند.

بیا قدم بزنیم

مثلن امروز عصر یکشنبه اس

مثلن اینجا ساحل نخل هاس

مثلن باد می زنه تو دامن ات

مثلن کسی حواس اش به ما نیس

مثلن تو هستی پیشم

مثلن منم می تونم از جام بلند شم.

باد هنینگز. حامد حبیبی


ادامه نوشته

زبان مشترک


درون انسان‌ها همیشه برای من مثل اقیانوس سرشار بوده، حتی آدم‌های به ظاهر سطحی و به قولی آب دوغ خیاری هم در زندگی لحظاتی بی‌مانند را تجربه می‌کنند که دیگران قادر به درک آن نیستند.

زمان‌هایی در زندگی پیش می‌آید که انسان‌ها تجربیاتی را با یکدیگر به اشتراک می‌گذارند. زمان‌هایی که حس‌های عجیبی را از درون بیدار می‌کنند. این زمان‌ها، عمیق‌ترین لحظات زندگی را می‌سازند. انگار چیزی در قلب‌شان بیدار می‌شود و بدون آنکه علت را بدانند سرشار از احساس انسانیت و عشق می‌شوند حتی بدون تعلق خاطر قبلی و هر گونه شناختی از هم. آن میان فقط یک چیز مشترک کوچک وجود دارد که تمام انسان ها در هر سطح و سنی آن را می‌شناسند: رنج. 

لحظات سخت برای همه پیش می‌آید، لحظاتی که می‌آیند و می‌روند و فکر کردن به آن‌ها به وجود انسان عمق می‌دهد و مثل غسل کردن روان آدم را تطهیر می‌کند.


پ.ن: از ناله و غر زدن بیزارم و البته ناچار به آن. گاهی حس ناخوشایندی را تجربه می‌کنم و به سبب آن پست‌هایی می‌نویسم که خوشایند نیستند و اندوهگین هستند ولی اغلب در حالت ثبت موقت نگه‌شان می‌دارم و بعد از چند روز پاک می‌کنم. از عادت کردن به هر رفتار یا شخص یا  هر رویه‌ای بیزارم برای همین این بار پاک نکردم و آن پستی که چند روز در حالت ثبت موقت بود را در ادامه مطلب قرار دادم.

ادامه نوشته

ارادت به معشوق خیالی نوجوانی ام

پنج‌ روبل دادند دستم و فرستادنم دنبالِ نفتِ چراغ. آنجا اشتباهی چهارده‌ روبل‌ و پنجاه کوپک پسم دادند؛ یعنی دَه‌ روبلِ تمام کاسب شده‌بودم! وجدانم آزارم می‌داد. دو باری چرخ زدم دوروبَرِ مغازه. (آخر فکرِ «پروگرام اِرفورتِ» حزب کمونیست راحتم نمی‌گذاشت)
آهسته از يك مشتري پرسيدم «می‌بخشید، پشتِ دخل کی ایستاده، صاحب‌مغازه است یا کارگرش؟» جواب داد «صاحب‌مغازه!».
خیالم راحت شد. این بود که چهارتكه نان‌قندی خریدم و خوردم. بقيه‌ پول را هم رفتم قایق‌سواری توی برکه‌ پاتْریارْشایی.
از همان ‌وقت است که ديگر نمی‌توانم حتی به نان‌قندی نگاه کنم!


/دوست می‌دارم. ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب/






اِی ولادیمیر/ پس از تو / سکوت خواهدبود!
و خورشیدِ تیره / بر شعر ِ خفته / می‌بارد!

آی ولادیمیر ِ تنها، با سیمای انتظارت، ذوب ِ پنجره
وای ولادیمیر مغموم، با اشک های غلیظت، چرکِ شیشه‌ها
وای، توقفِ کوتاه، با قلبی بلند، تا هر پنجره
وای وای وای ولادیمیر ِ رفته، با خطابه‌ی صاعقه، مصلوب ِ شیشه‌ها
وااای واااای واااای ولادیمیر، ولادیمیر ِ چهاردهم ِ آوریل
بی‌قلب، بی‌صدا و بی‌پنجره
و خورشیدِ تیره، بر شهر ِ حفته، می‌بارد!

/سطرهایی از شعر ِ بلندِ «چهاردهم آوریل»، مرثیه‌ای برای مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌بَرآب/


پ.ن: تصویر ظهر 14 آوریل 1930، دقایقی پس از شلیکِ مایاکوفسکی به قلبش
.

زندگی در پیش رو


زندگی درس‌های بسیاری به آدم می‌دهد. خیلی از این درس‌ها تغییری در رفتار ما ایجاد نمی‌کند، احساسات و رفتار‌هایمان را مدت‌ها با خود همراه خواهیم داشت. در کنار این تجربیاتِ شخصی، دانش وجود دارد که هر چند وقت یک بار باعث می‌شود تعبیرهای جدیدی از خود و زندگی پیدا کنیم که با اینکه به ما تعلق ندارد ولی پذیرفتنی‌تر از تجربیات شخصی خودمان هست. قضاوتی درباره این مطلب ندارم که خوب است یا بد.

مسئله مورد نظر من عدم خودباوری است. چند درصد از آدم‌ها ایده‌های شخصی خود درباره زندگی را جدی می‌گیرند؟ کاری که می‌کنیم ساختن زندگی است ولی نه آن طور که باید باشد. در واقعیت کار ما گذراندن زندگی است به شیوه‌هایی که آموخته‌ایم و پذیرفتنی‌تر هستند. اغلب در نوجوانی رویاهایی درباره فعالیت مورد علاقه‌مان در بزرگسالی داشتیم که‌‌ رها شده‌اند. خودم عاشق این بودم روزی رفتار‌شناسی حیوانات بخوانم و در زمینه رفتار گروهی گوریل‌ها و شامپانزه‌ها تحقیق کنم. اما خود باوری من در سال‌های بعدی به اندازه‌ای نبود که بتوانم در برابر وسوسه خانواده برای تحصیل در رشته دیگری مقاومت کنم. این مسئله دلایل زیادی دارد شاید ترس از پذیرش مسئولیتِ نتیجهِ کار یکی از این دلایل باشد. اینجاست که پروراندن فرزندان مسئول بسیار ارزشمند است.
تصمیم گرفتم مطابق میل خودم زندگی کنم و تاییدها و .. را رها کنم. زمینه ای که مدت ها به آن علاقه مند بودم  و برای دلایل زیادی نسبت به آن بی تفاوت بودم را شروع به مطالعه کرده ام. تفکر و زبان موضوعات مورد علاقه من هستند و روانشناسی زبان که به هر دو این ها می پردازد. قرار است در کلاس های یکی از اساتید دانشگاه علوم بهزیستی حضور داشته باشم و از کلاس وانشناس زبان استفاده کنم. هفته ای دو بار هم احتمالا به مرکز گفتار درمانی خواهم رفت. علاقه خودم کار با بچه های مبتلا به سندرم اتیسم و سندرم آسپرگر است. می خواهم سال های باقی مانده را صرف چیزی کنم که از آن لذت می برم.

پ.ن: ادامه مطلب تصاویری از هنرنمایی کودک درونم است.
پ.ن: عنوان برگرفته از کتابی به همین نام از رومن گاری است.

افکاری در ذهن ما وجود دارند که پیش فرض‌هایی برای ما تعیین می‌کنند و در گذر زمان تبدیل به عادت‌های سخت در نحوه تفکر ما می‌شوند. تفکری که خلاقیت زیادی در آن دیده نمی‌شود. این افکار را در اصطلاح علمی «افکار والدگرا» می‌نامند. یعنی آن تفکراتی که از والدین بر اثر آموزش مستقیم یا بر اثر همواری در طی سال‌ها در ناخودآگاه ما ته نشین شده‌اند. رهایی از آن‌ها کار راحتی نیست. یکی از عواقبش گارد گرفتن ما در محیط‌های تازه و یا برخورد با آدم‌های دید است. نیاموختن مهارت‌های جدید به صورت فعالیتی مسم‌تر در زندگی باعث کلیشه شدن نحوه تفکر و عملکرد و رفتار بیرونی ما می‌شود که حاصل ان زندگی کسالت بار و بی‌ثمر و حس شرم (انتقاد مدام از خود) است.

پ.ن: تماشای این جلسه را پیشنهاد می کنم.
ادامه نوشته

قدرت درونگراها/ 3


 

تحقیق جالبی توسط آدام گرانت در مدرسه وارتن نشان داد که رهبران درونگرا اغلب خروجی بهتری نسبت به برونگرا‌ها دارند، چون وقتی آن‌ها کارکنان بیش فعال را رهبری می‌کنند خیلی بیشتر امکانش هست که اجازه بدهند اون کارمند با ایده‌اش جلو برود. از آنجایی که یک برونگرا می‌تواند کاملا غیر ارادی این قدر درباره چیز‌ها خوشحال شود که اسم خودشان را پای همه چیز بگذارند و ایده‌های بقیه افراد ممکنه به این راحتی‌ها به سطح نیاد تا مطرح شود.

تعدادی از رهبران تاثیرگذارمان در تاریخ درونگرا بودند. چند مثال بیان می‌کنم: الینور روزولت، روزا پارک، گاندی؛ همه این آدم‌ها خودشان را آرام و با لحن نرم و حتی خجالتی معرفی می‌کنند. همه آن‌ها مرکز توجه بودند با اینکه هر استخوان بدنشان می‌گفت که این کار را نکنند. معلوم شد که این نیرویی خاص برای خودش دارد، چون مردم احساس می‌کردند که این رهبران سکاندار بودند نه به این دلیل که از فرمان دادن به بقیه لذت می‌برند و نه به خاطر لذت دیده شدن، آن‌ها آنجا بودند چون هیچ چاره دیگری نداشتند. چون آن‌ها به کاری که باور داشتند درست است جذب شده بودند.

من عاشق برونگرا‌ها هستم. همیشه دوست دارم این را بگویم که بعضی از بهترین دوستان من برونگرا هستند از جمله شوهر دوست داشتنی‌ام. مسلما «همه در یک جایی در طیف درونگرا - برونگرا قرار داریم. کارل یونگ روان‌شناسی که برای اولین بار این اصطلاح را ترویج کرد؛ گفت: «چیزی به عنوان درونگرای کامل یا برونگرای کامل وجود ندارد. همچین کسی اگر باشد در دیوانه خانه خواهد بود.» بعضی آدم‌ها درست در وسط این طیف قرار دارند، ما به این آدم‌ها میانه رو می‌گوییم. به نظرم آن‌ها بهترین چیز در دنیا را دارند. اغلب ما خودمان را یکی از این دو می‌دانیم. ما از نظر فرهنگی یکسانی بیشتری نیاز داریم. ما نیاز بیشتری به یین و یان (خوب و بد) بین این دو نوع داریم تا یکدستی کامل در سطح جامعه.

زمانی که بحث خلاقیت و بازدهی می‌شود این مسئله خیلی مهم است؛ وقتی روان‌شناسان به زندگی آدم‌های خیلی خلاق نگاه کردند، چیزی که پیدا کردند این بود که آن‌ها آدم‌هایی هستند که در تبادل و رشد دادن ایده‌ها خیلی خوب هستند، ولی افراد خلاق یک رگه اصلی از درونگرایی هم در خودشان دارند. علت این مطلب این است که تنهایی اغلب جزء خیلی مهمی از خلاقیت است. داروین پیاده روی‌های طولانی در جنگل می‌کرد و شدیدا دعوت‌های شام را رد می‌کرد. تئودور گیسِل معروف به دکتر سُوس، بسیاری از دستاوردهای شگفت انگیزش را در اتاقی تنها در برج پشت خانه‌اش در لُوهلای کالیفرنیا خلق کرد. او می‌ترسید که کودکانی را که کتاب‌هایش را خوانده‌اند ملاقات کند. می‌ترسید آن‌ها انتظار داشته باشند که یک شخصیت شبیه بابانوئل ببینند و با دیدن شخصیت تودار او مأیوس شوند. استیو وُزنیاک اولین کامپیو‌تر اپل را اختراع کرد، در حالی که در هیولت پَکارد در محل کار و چهاردیواری خودش نشسته بود. او می‌گوید هرگز چنین متخصصی در زمینه کارش نمی‌شد اگر او این قدر درونگرا نبود که وقتی که داشت بزرگ می‌شد خانه را ترک کند.

مسلما» معنی‌اش این نیست که ما باید همکاری‌ها را متوقف کنیم. در مثال قبل استیو وُزنیاک و استیو جابز در کنار هم قرار گرفتند تا کامپیو‌تر اپل را پایه گذاری کنند. ولی معنایش این است که تنهایی مهم است و برای بعضی از مردم هوایی است که آن‌ها نفس می‌کشند. در واقع قرن هاست که ما قدرت بالای تنهایی را می‌شناسیم. فقط به تازگی است که ما به طور عجیبی در حال فراموشی آن هستیم.

 

پ. ن: ادامه متن سخنرانی خانم سوزان کین را در پست بعد می‌نویسم.

 

Elliott Erwitt/Magnum Photos

این تصویر را دوست داشتم. گفتم با هم ببینیم.


وقتی خواب بودم،وقتی خواب بودم و شب سردتر می‌شد
او به اتاق‌ام می‌آمد،پاورچین‌پاورچین
و پتویی دور شانه‌ام می‌کشید
وقتی خواب بودم.

وقتی خواب بودم،وقتی در تاریکی خواب بودم،هنوز گرم بود
که او به بالین‌ام می‌آمد،با گام‌هایی سرد
و ملافه‌ی مچاله و چروک‌خورده را صاف می‌کرد
وقتی خواب بودم.

حالا او خوابیده،زیر باران ِخاموش خوابیده
وقتی شب‌ها گرم‌تر یا سردتر می‌شوند.
و من بیدار می‌شوم،و می‌خوابم‌،و باز بیدار می‌شوم
وقتی او خوابیده.

وقتی خواب بودم/رابرت فرانسیس/ترجمه غلامرضا صراف
پ.ن: دیدن این لینک را پیشنهاد می کنم.
ادامه نوشته

قدرت درونگراها/2

این طرز تفکر درباره درونگرا‌ها را هم ما از سن‌های خیلی ابتدایی درونی می‌کنیم. بدون آنکه حتی دلیلی برای آن داشته باشیم. برای اینکه این تبعیض را به خوبی درک کنید باید بفهمید که درونگرایی چیست. درونگرایی با خجالتی بودن فرق می‌کند زیرا خجالتی بودن به علت ترس از قضاوت جامعه است. درونگرا بودن بیشتر درباره این است که چطور شما به محرک‌ها پاسخ می‌دهید، از جمله محرک‌های اجتماعی.

برونگرا‌ها واقعا به دنبال مقدار زیادی از محرک‌ها هستند، در حالی که درونگرا‌ها وقتی بیشترین احساس زندگی و آماده‌ترین حالت و قابلیت را دارند که در جایی آرام‌تر و محیطی کم سر و صداتری هستند. نه همیشه، (این چیز‌ها مطلق نیست) ولی بیشتر اوقات. و کلید اینکه قابلیت‌های خودمان را ماکزیمم کنیم این است که خودمان را در مناطقی از محرک‌ها بگذاریم که برای ما خوب است ولی الان در جایی هستیم که تبعیض وارد می‌شود.

مهم‌ترین موسسات ما مدارس و محل‌های کار ما بیشتر برای برونگرا‌ها و نیازشان به محرک‌های زیاد طراحی شده‌اند. همچنین سیستم تفکری را داریم که من بهش «تفکر گروهی» جدید می‌گم. این طوری همه خلاقیت و همه بازدهی از یک‌ جای خیلی گروهی می‌آید. خب حالا اگر شما کلاس درسی را  تصور کنید؛ زمانی که من مدرسه می‌رفتم، ما به ردیف می‌نشستیم و بیشتر کارهای مان را خودمان انجام می‌دادیم ولی در حال حاضر کلاس معمولی شما گروه‌هایی از میز به صورت گرد چیده شده دارید. (چند نفر دور هم و رو به روی هم) همه در حال انجام کارهای گروهی بی‌شماری هستند حتی در موضوعاتی مثل ریاضیات یا نویسندگی خلاق که شما فکر می‌کنید برای انجام بهتر آن‌ها به پرواز فکری تکی نیاز دارید. الان از بچه‌ها انتظار می‌رود مثل اعضای یک کمیته کار کنند. برای بچه‌هایی که ترجیح می‌دهند که با خودشان باشند و تنها کار کنند، اون بچه‌ها معمولا خارج از خط یا بد‌تر از آن مشکل دار، در نظر گرفته می‌شوند.

اکثریت گزارش معلم‌ها عقیده دارند که، دانش آموز ایده آل یک دانش آموز برونگرا هست در مقابل درونگرا؛ با اینکه دانش آموزان درونگرا معمولا نمرات خوبی می‌گیرند و آگاه‌تر هستند (خنده تماشاگران، احتمالا فکر می‌کنند که چون این خانم خودش درونگرا بوده دارد سوگیری می‌کند و ایشون خیلی سریع می‌گویند «مطابق تحقیقات» خنده بلند‌تر...) چیزی شبیه این درباره محیط کار هم درست است. اکنون اکثر ما در اتاق‌های باز و بدون دیوار کار می‌کنیم، جایی که ما در برابر سر و صدا و نگاه‌های مداوم همکارانمان هستیم. زمانی که صحبت از سرگروهی و رهبری می‌شود؛ درونگرا‌ها مدام برای موقعیت‌های رهبری رد می‌شوند. حتی با اینکه درونگرا‌ها بیشتر مراقب هستند و خیلی کمتر احتمال دارد که ریسک‌های خیلی بزرگ بکنند و این چیزی هست که امروزه تقریبا تمام ما آن (اجتناب از ریسک های بزرگ) را ترجیح می‌دهیم.

پ.ن: ادامه متن را در پست بعد قرار می‌دهم. مسئله جالب این است که جامعه ما تازه در ابتدای راه این گونه جوامع است و تقریبا تمام استادان دانشجویان را ترغیب به انجام کار گروهی می‌کنند و‌‌ همان مثال نخ نمای مقایسه موفقیت‌های ورزشی ایرانی‌ها در کشتی و وزنه برداری نسبت به کار گروهی مثل فوتبال را می‌زنند. در شرکت‌های معتبر و ثروتمند هم سالن‌های کار کارمندان پارتیشن بندی شده است. متاسفانه قبول تفاوت‌های فردی در اکثر جوامع کار آسانی نیست در حالی که قبول این موضوع پیشرفت آن جامعه را با سرعت بیشتری تضمین می‌کند. بهترین مدارس در ایران امروز هم که والدین کلی شهریه می‌دهند به این صورت مدیریت می‌شود؛ در کلاس‌هایی که میز‌ها به صورت گروه‌های ۵ نفری چیده شده. گاهی باید نسبت به سیستم ها سرسخت بود و دانشی که ندارند را به آن ها معرفی کرد. خوبی نظام های غربی این است که بسیار کار تحقیقی انجام می دهند و هر لحظه تعداد زیادی اهل تفکر در حال نقد و بررسی سیستم های شان هستند. این مطلبی است که آن ها امروز به این رسیدند و ما تازه داریم جا می اندازیم که ای جامعه ایرانی بیایید کار گروهی انجام دهیم بدون در نظر گرفتن هیچ شرط و استثنایی، ببینید بدون کار گروهی، موفقیتی نخواهد بود.

قدرت درونگراها/ 1


وقتی که من ۹ ساله بودم. برای اولین بار اردوی تابستانه رفتم. مادرم ساکم را بست. پر از کتاب، که برای من کاملا «طبیعی به نظر می‌رسید. چون در خانوادۀ من، خواندن مهم‌ترین کار گروهی بود. ممکن هست به نظر شما ضد اجتماعی بیاید ولی برای ما واقعا» یک روش متفاوت برای اجتماعی بودن بود. شما گرمای بدن خانواده‌تان که کنارتان نشسته‌اند را داردید، ولی همزمان آزاد هستید که در سرزمین رویا‌ها در ذهنتان قدم بزنید. من تصویری داشتم از ده دختر که در کابینی نشسته‌اند و با لباس خواب‌های هم شکلشان به آرامی کتاب می‌خوانند. اما اردو بیشتر شبیه پارتی شراب خوری بدون هیچ الکلی بود. همون روز اول مشاورمان همه ما را جمع کرد، به ما شعاری را یاد داد و گفت هر روز در تمام طول تابستان تکرار خواهیم کرد تا جَو اردو را درک کنیم. شبیه این بود «ر، اُ، د، ی، ی» و ما این طوری رودی را هجی می‌کنیم: رودی، رودی بیایید پر سر و صدا باشیم.

من با سبک زندگی خودم نمی‌توانستم درک کنم چرا باید این همه پر سر و صدا باشیم. یا چرا باید این کلمه را اشتباه هجی کنیم؟ ولی من این شعار را با بقیه تکرار کردم. تا ایی که می‌تونستم. بعد منتظر وقتی می‌شدم که بروم کنار و کتاب‌هایم را بخوانم. اولین باری که کتاب‌هایم را از ساکم در آوردم، پرطرفدار‌ترین دختر خوابگاه سمت من اومد و از من پرسید «چرا این قدر آرومی»؟ آرام و بی‌سر و صدا، دقیقا مخالف (رودی) پر سر و صدا بود. بعد دومین باری که مشغول خواندن کتابم بودم، مشاور با حالتی نگران در چهره‌اش آمد سمت من و نکاتی درباره جو اردو را تکرار کرد اینکه همۀ ما باید سخت تلاش کنیم تا اتجتماعی باشیم. کتاب‌هایم را کنار گذاشتم، داخل ساک و زیر تختخوابم؛ تمام تابستان را آنجا بودم. یه جورایی برای این کارم احساس گناه می‌کردم. حس می‌کردم کتاب‌ها یه جوری به من احتیاج دارند و اون‌ها مرا صدا می‌زدند و من ر‌هاشان کرده بودم.

من واقعا آن‌ها را‌‌ رها کردم و ساک کتاب‌ها را تا اخر تابستان که دوباره پیش خانواده برگشتم باز نکردم. تا این جا داستانی دربارۀ اردوی تابستانی گفتم. می‌توانم پنجاه تای دیگر شبیه همین را بگویم. درباره تمام آن زمان‌هایی که به من می‌گفتنند «موجودیت آرام و درونگرای من، شیوۀ صحیحی برای ادامه نیست و باید تلاش کنم تا خودم را بیشتر برونگرا نشان دهم.» همیشه در اعماق وجودم حس می‌کردم این اشتباه است و درونگرا‌ها‌‌ همان طور که هستند عالی‌اند. برای سال‌ها بینش شخصی‌ام را انکار کردم و سرانجام به جای اینکه نویسنده شوم (چیزی که همیشه دوست داشتم) وکیلی در وال استریت شدم. بخشی از این اتفاق به این خاطر که نیاز داشتم به خودم ثابت کنم که می‌توانم شجاع و مدعی باشم.

من همیشه به بارهای شلوغ می‌رفتم و وقتی که ترجیح می‌دادم شام خوبی با دوستانم داشته باشم، انتخاب‌های نفی خود را، آن قدر واکنشی انجام می‌دادم که حتی نمی‌فهمیدم در حال گرفتن چنین انتخاب‌هایی هستم. رفتار مشابهی که خیلی از درونگرا‌ها انجام می‌دهند که مسلما به ضرر خود ما است. البته به ضرر همکاران و جامعه‌مان هم هست. چون وقتی مسئله خلاقیت و رهبری پیش می‌آید ما نیاز داریم که درونگرا‌ها کاری را انجام دهند که در آن قوی هستند.

یک سوم تا نیمی از جامعه درونگرا هستند، یعنی یک نفر از دو یا سه نفری که شما می‌شناسید. همه آن‌ها هدف این تبعیض هستند.


متنی که خواندید قسمتی از سخنرانی خانم سوزان کین در «تد» درباره درونگراها بود. به دلیل فرصت کمی که این روزها دارم به ناچار در دو بخش این سخنرانی را پست خواهم کرد. سخنرانی های تد فوق العاده هستند گوش کردن به آن ها در هر فرصتی کار جالبی خواهد بود.

چنین گفت زرتشت

این است آموزۀ من: آن که می خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می باید ایستادن و راه رفتن و دویدن و بالا رفتن و رقصیدن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند!

.

و همیشه راه را به اکراه پرسیده ام. زیرا این کار همیشه با ذوق من ناسازگار است. خوش تر داشته ام از خود راه ها بپرسم و جویا شوم.

رفتن ام همه جویش بوده است و پرسش: و به راستی، برای چنین پرسش ها پاسخ نیز می باید آموخت! باری این ذوقِ من است.ذوقی که نه خوب است و نه بد؛ بل ذوق من است؛ ذوقی که از آن دیگر نه شرم دارم و نه نهان اش می دارم.

به آنانی که «راه» را از من پرسیده اند، چنین پاسخ داده ام: «این اکنون راه من است. راه شما کدام است؟» زیرا راه مطلق در کار نیست.

ادامه نوشته