قدرت درونگراها/ 4
اگر به اکثر دینهای اصلی جهان نگاه کنیم. شما جستجوگرها را میبینید: موسی، عیسی، محمد، بودا ؛ جستجوگرانی که به تنهایی به حیاتوحش میروند، جستجوگرانی که به تنهایی به بیابان میروند، جایی که الهامات و تجلیهای عمیقی دارند که با خودشان به بقیه جامعه باز میگردانند. خوب بدون بیابان الهامی هم نیست. هیچ جای تعجبی هم نیست. اگر شما به چشمانداز روانشناسی معاصر نگاه کنید؛ مشخص شده ما حتی نمیتوانیم بین گروهی از آدمها باشیم بدون اینکه به طور غریزی نظرهای آنها را تکرار و تقلید نکنیم حتی در مورد چیزهای جزئی و شخصی؛ مثل اینکه شما به چه کسی تمایل دارید. شما شروع به تقلید از عقاید آدمهای اطراف خودتان میکنید. بدون اینکه حتی بفهمید دارید این کار را میکنید. گروه ها هم از نظرات مسلطترین و کاریزماتیکترین شخص در گروه پیروی میکنند. حتی با اینکه هیچ تناسبی بین اینکه بهترین سخنران باشید و اینکه بهترین ایدهها را داشته باشید وجود ندارد؛ هیچی. خوب ممکن شما از آدمی با بهترین ایدهها پیروی کنید و ممکن هم هست نه! و آیا واقعا شما میخواهید این را به دست شانس بسپارید؟ خیلی بهتر است هر کسی به دنبال کار خودش برود و ایده های خودش را تولید کند. رها از مزاحمتهای دینامیکی گروهی و بعد همه دور هم جمع شوند به عنوان یک تیم و در یک محیط مدیریت شده مناسب با هم گفتگو کنند و با هم پیش بروند. فرض کنیم این تصور این درست است چرا ما این قدر اشتباه میکنیم؟ چرا ما مدرسهها و محیطهای کاریمان را اینطور میچینیم؟ و چرا ما این قدر به درونگراها به خاطر اینکه میخواهند که برای مدتی در خلوت خودشان باشند این قدر احساس گناه تلقین میکنیم؟ یک جواب در اعماق تاریخ فرهنگی ما وجود دارد. جوامع غربی به خصوص امریکا همیشه آدمهای کاری را بر آدمهای اهل تفکر ترجیح دادهاند همان «مرد» اهل تفکر.
در روزهای آغازین امریکا به قول تاریخدانان ما در فرهنگ ویژگیها زندگی کردیم. جایی که آن موقع، ما هنوز، ارزش آدمها را در خود درونیشان و درستکاری اخلاقیشان میدانستیم و خوب این جهانی است که ما اکنون در آن زندگی می کنیم.ارگ به کتاب های خودآموز آن دوره نگاه کنیم. همه عنواهایی مثل این داشتند «شخصیت اصلیترین چیز در جهان» و شخصیتهای نمونه آن مثل آبراهام لینکن بودند. که به خاطر افتادگی و فروتنیاش ستایش میشدند. رالف والدو امرسون او را «مردی که با برتریاش تو را نمیرنجاند» نامیدند و بعد ما به قرن بیستم رسیدیم. وارد یک فرهنگ جدید شدیم. که تاریخدانان آن را فرهنگ شخصیت میخوانند. اتفاقی که افتاد این بود که ما اقتصاد کشاورزی را به جهان تجارتهای بزرگ تکامل دادیم. خوب ناگهان مردم از روستاها به شهرها حرکت کردند. مردم به جای اینکه در کنار آدمهایی که همه زندگی میشناختشان کار کنند حالا مجبورند خودشان را بین گروهی از آدمهای ناشناس ثابت کنند. خوب کاملا درکشدنی است که ناگهان به نظر رسید ویژگیهایی مثل جذبه و کاریزما خیلی مهم هستند و مطمئنا کتابهای خودآموز تغییر کردند تا این نیازها را تامین کنند. این بار این کتابها اسمهایی شبیه این داشتند «چگونه بر دوستیابی پیروز شوید و بر آدمها تاثیر بگذارید» و شخصیتهای تحسینشده و نمونهاش تجار خیلی بزرگ بودند. خوب این جهانی است که ما در آن زندگی میکنیم و این هم میراث فرهنگی ما است.
هیچ کسی نمیگوید که مهارتهای اجتماعی مهم نیستند. من هم شما را به از بین بردن کار تیمی دعوت نمیکنم. همان مکاتبی که بزرگانش را به تنهایی در قله کوهها دعوت کرد به ما عشق و اطمینان را آموزش میدهند. مشکلاتی که امروزه ما با آن ها مواجهایم در زمینههایی مثل علم و اقتصاد آن قدر پیچیده و وسیع هستند که ما به ارتشی از آدمها نیاز داریم تا دور هم جمع شوند و با همکاری با هم آن ها را حل کنند. ولی حرف من این است که اگر آزادی بیشتری به درونگراها بدهیم تا خودشان باشند. احتمال بیشتری دارد که آنها راهحل منحصر به فردشان را برای حل مشکلات امروز پیدا کنند.
جاده ها تمام نمی شوند