زبان مشترک

بی حوصلهام این روزها
حتی
یاد کودکی هم آرامم نمی کند.
...................................................
پاییز، بیقرارت میکند
حس عاشقی را میدهد
که معشوقی ندارد.
..................................................
توصیف بعضی لحظههای زندگی سخت است، وقتی نخواهی اعتراف به ناامیدی کنی. لحظه ای که میل به سخن گفتن داری، ولی دوستی کنارت نیست. لحظهای که نیاز به در آغوش گرفته شدن داری و دستان مهربانی نزدیکت نیست. لحظهای که میل به قدم زدن داری و همگام و همراهی نیست. لحظهای که هوس میکنی به دل طبیعت بزنی و همسفری نیست. لحظهای که بریدهای و خشمگینی و میخواهی فریاد بزنی، آرامشی نیست که تو را در بر گیرد و با چشمان شوخش نگاهت کند.
همه، لحظههایی هستند که ما را احاطه کردهاند و فقط لحظهها هستند، نه آن دیگری...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۱۵ ساعت توسط گولیا
|
جاده ها تمام نمی شوند