امشب حال خوشی ندارم
شرایط الان ما شبیه مردمان کشورهای روسیه و چک و مشابه در زمان نظام کمونیستی است. هنرمندان آن زمان بسیار شکوفا بودند. مردم از فشار نظام رو به طنز آورده بودند. ظرفیت مردم ما هم در حال تحلیل رفتن هست. زمانی که برای هدفی نامرئی در حال نزاع هستی انرژی از دست می دهی ولی بیحاصل است و این به حس پوچی ذاتی زندگی بیشتر چنگ می زند. مردم نمیدانند برای چه میجنگند؟ برای چه با هم نزاع میکنند و این همه حس نفرت و خشم درونشان از کجا جمع شده؟
وقتی با جوانها صحبت میکنم و از احساسات درونیشان درباره خودشان، خانوادهشان، زندگیشان میگویند حس نومیدی و بیانگیزهگی و خشم معطوف به خود در سراسر گفتههاشان موج میزند. بسیار دردناک است وقتی در این سن که سرشار از انرژی و شور زندگی هستند و باید از تواناییهایشان به بهترین نحو استفاده کنند اما همهاش صرف مزخرفاتی مثل دفاع از خود و بیان خودشان و اثبات وجودشان نه به عنوان موجودی بی همتا بلکه فقط به عنوان یک انسان میکنند واقعا آزاردهنده است.
متاسفانه قدرت بیان احساسم را ندارم. دیدن این واقعیات بسیار دردناک است. حرفی برای گفتن نیست. امشب بسیار غمگینم. احساس شرم میکنم از اینکه قدرت و دانش کافی برای بهتر کردن حالشان ندارم. در مقابل بسیاری از شرایطی که با آنها برخورد میکنم احساس درماندگی میکنم. رشد و شکوفایی ای خودش را به چند برچسب قلابی داده است. قبول شدن در دانشگاههایی که جایگاه و اعتبار جهانیشان خندهدار است. کافیست به رتبه دانشگاه تهران و شهید بهشتی میان دانشگاههای جهان نگاهی بیندازیم. افسوس! چقدر بچهها را له میکنند برای عدم موفقیت در ورود به این مکانها و ... مدها و مزخرفات دیگر جای خود دارد.
مسئله فقط احساسات و هیجانات ناپایدار جوانی نیست. چرا جوان 32 ساله جامعه من با آن همه استعداد و قدرت تفکر باید احساس پیری کند؟ از مرگ حرف بزند؟ چرا دختر 20 ساله جامعه من آن قدر احساس ناتوانی و خشم کند تا خود را در موقعیتی قرار دهد که پسرکی او را بازی دهد؟ چرا باید قدرت تشخیص بچههای ما این قدر ضعیف باشد؟ چرا دچار «ناتوانی آموخته شده» هستند؟ استعدادهایی که میتوانستند شناگران ماهری باشند حالا فقط ناشیانه دست و پا میزنند و دلخوشی کوچکشان مایوهای مارک دارشان است. چرا من این همه مدت مشغول مسائل کوچک زندگی خودم بودم؟ چرا سعی نکردم در زمانی که در اختیارم بود دانشی که مفید به حال دیگران است را فرابگیرم؟ چرا این همه جهل را با خودم حمل کردم؟
من نجاتدهنده نیستم ولی حداقل میتوانستم در یک شب پاییزی حال یک دوست را بهتر کنم. به او امید بدهم. به کمک قدرتی که علم به من میداد حداقل حال کسانی را که میشناسم بهتر کنم. دوست ندارم جامعه من سرشار از خشم و نومیدی و درماندگی باشد. بودن در این شرایط و دیدن این همه شور و انرژی و جوانی و سرکشی که به لجن کشیده میشود و له میشود و نابود میشود برای من دردناک است. امشب حال خوشی ندارم. این زندگی من نیست که بگویم بی خیال و بگذریم. این، آن دیگری است که یاس کلامش پریشانم میکند. اشکش بیقرارم میکند. غمش بیخوابم میکند. نمیتوانم بگذرم.
پ.ن: دلم خیلی گرفته است. از فضای مسموم جامعه، از جهل و ناتوانی خودم، از گلهایی که نشکفته پرپر میشوند، از حقیقتی که ناکام میگذاردمان. اغلب سعی من این است که پرستار غم نباشم ولی جز اینجا جایی برای گفتن این حرفها نبود. این پستها زیاد تکرار نمیشوند.
جاده ها تمام نمی شوند