پنج‌ روبل دادند دستم و فرستادنم دنبالِ نفتِ چراغ. آنجا اشتباهی چهارده‌ روبل‌ و پنجاه کوپک پسم دادند؛ یعنی دَه‌ روبلِ تمام کاسب شده‌بودم! وجدانم آزارم می‌داد. دو باری چرخ زدم دوروبَرِ مغازه. (آخر فکرِ «پروگرام اِرفورتِ» حزب کمونیست راحتم نمی‌گذاشت)
آهسته از يك مشتري پرسيدم «می‌بخشید، پشتِ دخل کی ایستاده، صاحب‌مغازه است یا کارگرش؟» جواب داد «صاحب‌مغازه!».
خیالم راحت شد. این بود که چهارتكه نان‌قندی خریدم و خوردم. بقيه‌ پول را هم رفتم قایق‌سواری توی برکه‌ پاتْریارْشایی.
از همان ‌وقت است که ديگر نمی‌توانم حتی به نان‌قندی نگاه کنم!


/دوست می‌دارم. ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب/






اِی ولادیمیر/ پس از تو / سکوت خواهدبود!
و خورشیدِ تیره / بر شعر ِ خفته / می‌بارد!

آی ولادیمیر ِ تنها، با سیمای انتظارت، ذوب ِ پنجره
وای ولادیمیر مغموم، با اشک های غلیظت، چرکِ شیشه‌ها
وای، توقفِ کوتاه، با قلبی بلند، تا هر پنجره
وای وای وای ولادیمیر ِ رفته، با خطابه‌ی صاعقه، مصلوب ِ شیشه‌ها
وااای واااای واااای ولادیمیر، ولادیمیر ِ چهاردهم ِ آوریل
بی‌قلب، بی‌صدا و بی‌پنجره
و خورشیدِ تیره، بر شهر ِ حفته، می‌بارد!

/سطرهایی از شعر ِ بلندِ «چهاردهم آوریل»، مرثیه‌ای برای مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌بَرآب/


پ.ن: تصویر ظهر 14 آوریل 1930، دقایقی پس از شلیکِ مایاکوفسکی به قلبش
.