قدرت درونگراها/ 5
حالا میخواهم محتویات ساکم را به شما نشان دهم. فکر میکنید چیه؟ کتاب. من یک ساک پر از کتاب دارم. اینجا «چشم گربه» اثر مارگارت اتوود، یک رمان از میلان کوندرا، راهنمایی برای سردرگمها اثر مایمونیدیز ولی اینها دقیقا کتابهای من نیستند. من این کتابها را با خودم آوردم چون که آنها توسط نویسندههای مورد علاقه پدربزرگ من نوشته شدهاند. پدربزرگ من خاخام بود، همسرش مرده بود و او در یک آپارتمان کوچک در بروکلین تنها زندگی میکرد که وقتی که من بزرگ میشدم بهترین جا در دنیا برای من بود. از یک طرف به خاطر اینکه سرشار از حضوری پر از وقار و ارام بود و از طرف دیگر به این خاطر که پر از کتاب بود منظورم این است که هر صندلی و میز در این آپارتمان کاربری اولیهاش را از دست داده بود و به عنوان سطحی برای نگه داشتن پشتهای از کتابها استفاده میشد. مثل بقیه افراد خانواده من محبوبترین چیز در همه دنیا برای پدربزرگم خواندن بود. ولی او حاضران را هم دوست داشت و میشد این عشق را در موعظههای هر هفتهاش طی 62 سالی که زنده بود حس کند. او ثمره خواندنهای هر هفتهاش را بر میداشت و پردههای پیچیده منقوش از تفکر دیرینه و انسانی را میبافت. مردم از همه جا میآمدند تا سخنرانی او را بشنوند. ولی یک چیزی در مورد پدربزرگ من هست زیر این نقش تشریفاتی او خیلی فروتن و درونگرا بود. این قدر که وقتی این موعظهها را میخواند با نگاه کردن به صورت همان حضار کلیسا مشکل داشت. با اینکه او 62 سال بود که حرف میزد. حتی خارج از جایگاه نیایش وقتی او را صدا میزدی که سلام کنی او اغلب گفتگو را نیمهکاره تمام میکرد از این میترسید که وقت زیادی از شما بگیرد. ولی وقتی در سن 94 سالگی مرد پلیس مجبور شد خیابانهای اطراف خانهاش را ببندد تا جمعیتی را که برای سوگواریاش آمده بودند جا دهد.
این روزها من تلاش میکنم که با روش خودم از مثال پدربزرگم بیاموزم. بنابراین من جدیدا کتابی درباره درونگرایی درونگرایی منتشر کردم. حدود هفت سال طول کشید تا بنویسمش. برای من اون هفت سال سعادت بزرگی بود. فکر میکردم و تحقیق میکردم. این نسخه من از ساعتهای تنهایی پدربزرگم در کتابخانهاش بود. ولی الان کار من کمی متفاوت است، کار من این است که اینجا باشم و دربارهاش صحبت کنم. درباره درونگرایی سخنرانی کنم. این برای من خیلی سختتر است چون با اینکه افتخار میکنم از اینکه الان اینجا با همه شما هستم، اما اینجا محیط طبیعی من نیست. خوب من خودم را برای همچین موقعیتهایی به بهترین نحوی که میتوانستم آماده کردم. من در سال گذشته هر فرصتی پیدا کردم سخنرانی عمومی را تمرین کردم و اسمش را سال خطرناک حرف زدن گذاشتم. این واقعا خیلی کمک کرد. ولی بهتون بگم اون چیزی که بیشتر کمک میکند احساس من، عقیده من و آرزوی من است. وقتی نوبت به رفتار ما و درونگرایی و آرامش و خلوت ما می رسد ما واقعا در لبه تغییرات عظیمی نوسان میکنیم، واقعا اینجاییم.
میخواهم در پایان شما را دعوت به انجام سه کار کنم.
اول: دیوانگی کار گروهی مستمر را پایان دهید. واقعا بس کنید.
میخواهم درباره چیزی که میگویم شفاف باشم. چون من عمیقا معتقدم محیطهای کار ما باید تشویقکننده باشند. راحت مثل یک گفتگوی دور هم با یک قهوه؛ میدانید، اون مدلی که آدمها دور هم جمع میشوند و به طور غیرمترقبه ایدههایشان را رد و بدل میکنند. این خیلی عالیه، هم برای درونگراها عالیه و هم برای برونگراها. ولی ما فضای شخصی و آزادی و استقلال خیلی بیشتری در کار نیاز داریم. مثل مدرسه، مطمئنا ما باید بچهها را آموزش دهیم که با هم کار کنند ولی ما باید به آنها آموزش بدهیم که چطوری به طور مستقل هم کار کنند. این مخصوصا برای بچههای برونگرا مهم است. آنها باید بتوانند که مستقل کار کنند. چون تنهایی جایی است که بخشی از تفکرات عمیق ازش نشات گرفته میشود.
دوم: به طبیعت بکر بروید.
مثل بودا باشید. الهامات خودتان را داشته باشید. من نمیگویم که همه ما الان باید برویم و اتاقکهای خودمان را در جنگل بسازیم و هرگز دوباره با هم حرف نزنیم. ولی من میگویم همه ما میتوانیم یک لحظه تامل کنیم و مدت زمان بیشتری را صرف تفکرات درونی خودمان بکنیم.
سوم: نگاه دقیقی بکنید که در ساکتان چه دارید و چرا آن چیزها را در ساکتان گذاشتید؟
خب برونگراها، ممکن است ساک شما هم پر از کتاب باشد یا پر از لیوان شامپاین و وسایل پرش آزاد باشد. هر چه که هست امیدوارم هر وقت که فرصت داشتید این چیزها را بیرون بیاورید و به ما از انرژی و خوشی خودتان ببخشید. ولی درونگراها همان طور که خودتان هستید،احتمالا این احساس را دارید که از هر چیزی که درون ساکتان دارید کاملا محافظت کنید و این خوبه. ولی بعضی وقتها فقط بعضی وقتها امیدوارم که شما ساکتان را برای بقه ادمها باز کنید تا ببینند چون جهان به شما و چیزهایی که همراه دارید نیاز دارد. خوب برای شما بهترین سفرهای ممکن و شجاعت سخن گفتن آرام را آرزو دارم.
پایان
پ.ن: «در فرهنگی که اجتماعی و بیرون رفتنیبودن بیشتر از همه چیز ارزش دارد، درونگرا بودن میتونه مشکل، حتی خجالتآور باشد. ولی، سوزان کین در این سخنرانی احساسیاش، بیان میکند که درونگراها استعدادها و تواناییهای خارقالعادهای را به جهانیان ارائه میکنند، و باید که تشویق شوند و به آنها ارج نهاد.»
جاده ها تمام نمی شوند