تحقیق جالبی توسط آدام گرانت در مدرسه وارتن نشان داد که رهبران درونگرا اغلب خروجی بهتری نسبت به برونگرا‌ها دارند، چون وقتی آن‌ها کارکنان بیش فعال را رهبری می‌کنند خیلی بیشتر امکانش هست که اجازه بدهند اون کارمند با ایده‌اش جلو برود. از آنجایی که یک برونگرا می‌تواند کاملا غیر ارادی این قدر درباره چیز‌ها خوشحال شود که اسم خودشان را پای همه چیز بگذارند و ایده‌های بقیه افراد ممکنه به این راحتی‌ها به سطح نیاد تا مطرح شود.

تعدادی از رهبران تاثیرگذارمان در تاریخ درونگرا بودند. چند مثال بیان می‌کنم: الینور روزولت، روزا پارک، گاندی؛ همه این آدم‌ها خودشان را آرام و با لحن نرم و حتی خجالتی معرفی می‌کنند. همه آن‌ها مرکز توجه بودند با اینکه هر استخوان بدنشان می‌گفت که این کار را نکنند. معلوم شد که این نیرویی خاص برای خودش دارد، چون مردم احساس می‌کردند که این رهبران سکاندار بودند نه به این دلیل که از فرمان دادن به بقیه لذت می‌برند و نه به خاطر لذت دیده شدن، آن‌ها آنجا بودند چون هیچ چاره دیگری نداشتند. چون آن‌ها به کاری که باور داشتند درست است جذب شده بودند.

من عاشق برونگرا‌ها هستم. همیشه دوست دارم این را بگویم که بعضی از بهترین دوستان من برونگرا هستند از جمله شوهر دوست داشتنی‌ام. مسلما «همه در یک جایی در طیف درونگرا - برونگرا قرار داریم. کارل یونگ روان‌شناسی که برای اولین بار این اصطلاح را ترویج کرد؛ گفت: «چیزی به عنوان درونگرای کامل یا برونگرای کامل وجود ندارد. همچین کسی اگر باشد در دیوانه خانه خواهد بود.» بعضی آدم‌ها درست در وسط این طیف قرار دارند، ما به این آدم‌ها میانه رو می‌گوییم. به نظرم آن‌ها بهترین چیز در دنیا را دارند. اغلب ما خودمان را یکی از این دو می‌دانیم. ما از نظر فرهنگی یکسانی بیشتری نیاز داریم. ما نیاز بیشتری به یین و یان (خوب و بد) بین این دو نوع داریم تا یکدستی کامل در سطح جامعه.

زمانی که بحث خلاقیت و بازدهی می‌شود این مسئله خیلی مهم است؛ وقتی روان‌شناسان به زندگی آدم‌های خیلی خلاق نگاه کردند، چیزی که پیدا کردند این بود که آن‌ها آدم‌هایی هستند که در تبادل و رشد دادن ایده‌ها خیلی خوب هستند، ولی افراد خلاق یک رگه اصلی از درونگرایی هم در خودشان دارند. علت این مطلب این است که تنهایی اغلب جزء خیلی مهمی از خلاقیت است. داروین پیاده روی‌های طولانی در جنگل می‌کرد و شدیدا دعوت‌های شام را رد می‌کرد. تئودور گیسِل معروف به دکتر سُوس، بسیاری از دستاوردهای شگفت انگیزش را در اتاقی تنها در برج پشت خانه‌اش در لُوهلای کالیفرنیا خلق کرد. او می‌ترسید که کودکانی را که کتاب‌هایش را خوانده‌اند ملاقات کند. می‌ترسید آن‌ها انتظار داشته باشند که یک شخصیت شبیه بابانوئل ببینند و با دیدن شخصیت تودار او مأیوس شوند. استیو وُزنیاک اولین کامپیو‌تر اپل را اختراع کرد، در حالی که در هیولت پَکارد در محل کار و چهاردیواری خودش نشسته بود. او می‌گوید هرگز چنین متخصصی در زمینه کارش نمی‌شد اگر او این قدر درونگرا نبود که وقتی که داشت بزرگ می‌شد خانه را ترک کند.

مسلما» معنی‌اش این نیست که ما باید همکاری‌ها را متوقف کنیم. در مثال قبل استیو وُزنیاک و استیو جابز در کنار هم قرار گرفتند تا کامپیو‌تر اپل را پایه گذاری کنند. ولی معنایش این است که تنهایی مهم است و برای بعضی از مردم هوایی است که آن‌ها نفس می‌کشند. در واقع قرن هاست که ما قدرت بالای تنهایی را می‌شناسیم. فقط به تازگی است که ما به طور عجیبی در حال فراموشی آن هستیم.

 

پ. ن: ادامه متن سخنرانی خانم سوزان کین را در پست بعد می‌نویسم.