تعظیم به آگاهی
زندگی همیشه معما خواهد ماند. پدرخوانده دوست مسنی دارند که استاد بازنشسته فلسفه است. گاهی که با هم می روند قدم زدن از زندگی و مسائلی مثل آن صحبت میکنند. دوستش گفته بود که هنوز با این سن و این همه تجربه تدریس و نوشتن کتاب و مقاله نتوانستم معنای زندگی را بفهمم، هنوز هیچ پاسخی برای این سوال ندارم که زندگی چیست؟
ما که این طور آموختیم زندگی بسیار قدرتمندتر از ما هست. از زندگی نباید پرسید باید به او جواب پس داد. ایده ای هم هست که میگوید معنای زندگی در شیوه چگونه زیستن خلاصه میشود و دیگری که میگوید زندگی را باید زندگی کرد و ما بخشی از آن ایم. قسمتی از زندگی برای مدتی به ما بخشیده میشود و زمانی گرفته میشود. اما با همه این بحثها نمیشود خود را گول زد. زندگی معمای بزرگی است.
سبک زندگی هم موضوع جالبی است. اغلب ادمها به طور ناآگاهانه زندگی را پیش میبرند. هیچ برنامهای در کار نیست. این را میشود از تغییر جهتهای آنی در سبک و منش آدمها مشاهده کرد. :-)
صحبت بر سر جبر یا اختیار نیست. چرا انسان این قدر بلند پرواز است؟ این همه ایدهآل، این همه رویای محال؟
چرا باید به کودک آموخت که ظرف وجود تو فراتر از جسم فانی تو است؟ چرا انتظار انسان از زندگی و وجودش این قدر زیاد است؟ مگر ما جز حیوانی هوشمند هستیم! برتری ما بر یک سوسک جز قدرت بیشتر ما نسبت به اوست؟ ما قدرت نابودی حیوانات دیگر را داریم. زمانی که شیری انسانی را میبلعد ، او بر آن انسان برتر بوده.
کودکی را به آموختههایی ناشایست گذراندیم. چیزی که فرا نگرفتیم خوشبختی بود. راه و رسم حس خوشبختی در کنار دیگران و آموختن این حس به دیگرانی که آن را نمیدانند. شوک هویت در نوجوانی و اصل پوچی زندگی در جوانی را که پذیرفتیم باید که قویتر شویم و ادامه دهیم. اما تازه بعد از این دو شوک سرگردانی ما شروع میشود و آن بازی همیشگی که ناتوانی و ناآگاهی خود را و هر چه حس بد از این دو را به گردن پوچی بیاندازیم.
اتفاق دردناک این است که محدودیت زندگی ما حاصل جهل و ظلم محیط است. وقتی از حداقلها هم منع میشویم دیگر مبارزه برای موفقیت و ادراک خوشبختی حرفی خندهدار است. هنوز برای داشتن حق کوچک زندگی باید دوستان زیادی کشته شوند و انسانهای زیادی زندگی خود را فدای دیگران کنند. در جامعه ما زندگی اینگونه است. مهمترین مسائل ما این است، مبارزه برای آزادی نوع پوشش، برای آزادی در آغوش کشیدن یک عشق، برای ازادی داشتن حیوان خانگی و نواختن موسیقی دلخواه و ...
دنیای کوچکی داریم. مبارزه بر سر حق انتخابهای کوچک غمانگیز است. ارزشهای گسترده انسانی برای ما خلاصه شده است. مثل یک هند بوک سبک که میشود گشوده گردد برای غریبهها. نوجوانی ما چگونه بود و حالا بچههای بعد از ما هم در محیطی غبارآلودهتر میگذرانند. صفحات اجتماعی پر شده از نقدهای ناب جنسی و خواستههای منعشدهای که شعر شدهاند. درکی از فروید و لکان نداریم و محبوبترین چهرههای سال شدهاند برای روشنفکران و تازه گامان به گستره علم و دانش. دلتنگی برای محبوبی رویایی و نقدهای ناب سینمای اروتیک و تعابیر دلوزی و .. بر محرکهایی اینگونه. روراستی چه میگوید؟ ما جامعهای تشنه هستیم. تشنه نیازهای کف سلسله مراتب مازلو، ما کف انسانیت هستیم. کمی پول و کمی سکس کلی خوشبختی است. کمی فضا و اجازه تنفس در این سطح کلی مشکل را درمان میکند. ما جامعهای در این سطح هستیم. همان حرفهایی که در فیلمهای فارسی زده میشد. فیلم های کافهای را با بیانی زیباتر و مودبانهتر میگوییم.
تمایلی به بیان نیست اما باید گفته شود. من می توانم دوست روانشناس مهربانی باشم که از هر دری میتوان با او سخن گفت. اما صحبت مردان با من چگونه است؟ تعبیر خوابهای عریانی و جنسی و ... اغلب هم دوست خانمی دارند که یا به او تجاوز شده است و یا مشکل هویت جنسی دارد. این زیباترین گفتگو است. مگر از یه دوست خانم انتظاری جز این می توان داشت. حالم از خود و این جامعه بد میشود که مثل مرغی در قفس گیر افتادهایم.
دوستی دارم که به فردیت معتقد است و باور دارد هیچ انسانی تمام نیازهای تو را بر اورده نمی کند «برای هر نیاز یک انسانی باید» این شعارش است. پسرکی هفت ساله و باهوش دارد که به او میگوید مادر امیدوارم هیچوقت تو زودتر از من نمیری چون جز تو هیچ کس دیگری مرا دوست نخواهد داشت. او کودک باهوشی است که در این سن درک کرده تصویر او به عنوان انسانی خارقالعاده فقط در ذهن مادرش است و هیچ کسی او را اینگونه نمیبیند. اما مردان و زنان جامعه من هنوز از درک این عاجزند که تو عزیز همه نیستی و باید خیلی چیزها را در رفتارت رعایت کنی تا حدی کوچک بتوانی قابل تحمل شوی.
پ.ن: برادرزادهام برای علاقهاش به ویلون در خانه جنگید و پیروز شد. انتخاب ویلون در برابر عود پیشنهاد پدرش و سه تار پیشنهاد مادرش بود. به دلیل تحریمهای خانه باید فاصلهام را با بچهها حفظ کنم. اما هر طور که بتوانم آنها را حمایت میکنم. حداقل تردیدهایش را و ترس همیشگی از شکست را در نظرش بی اعتبار کردم. حس گناه سرپیچی که همیشه همراه نسل ما و پیش از ما و شاید بعد از ما بود را باید نابود کرد.
شاید کمی حمایت میتوانست کلی تغییر در زندگی هر آدمی ایجاد کند. لبخندی و چشمکی قایمکی که به ما شجاعت انتخاب را بدهد. چند روز پیش قطعهای را که به تنهایی تمرین کرده بود نواخت. تنها کسی که نگریست خودش بود. صورت مادرش خیس بود و چشمان پدرش سرخ و تر بود. به او گفتم تو نقطه کوچک سپیدی هستی در خانواده و دست خودت هست که با اراده و خواستهات این نقطه را بزرگتر کنی و تبدیل به صفحهای پاک نشدنی از تاریخ شوی.(جز این برای تشویقش چرند دیگری به ذهنم نیامد) میخواهم به او خیلی چیزها بگویم اما نمیتوانم. اما در گوشش خواهم گفت که گوربابای انسان موفق و گوربابای احساس گناه و گور بابای هر کسی که خوشحالی و یک لحظه شادی تو را میفروشد به مشتی مزخرفات ایدئولوگ. باید تجربه کنی هر چیزی که در تو کششی ایجاد میکند. باید لمس کنی زیبایی را تا از آن عبور کنی. باید خودت را دوست داشته باشی چون جز تو هیچ کس دیگر نمیتواند این کار را انجام دهد.
Lynn's Theme آن قطعه زیبایی بود که امیر نواخت.برای دانلود میتوانید روی این لینک کلیک کنید.
جاده ها تمام نمی شوند