خیلی وقت است که از پدرخوانده‌ام حرفی نگفته‌ام. شاید چون این یکی دو ماه اخیر مشغول ویرایش کتاب دومش بودم و به واسطه این فعالیت تماس بین ما زیاد بود. در واقع او از آن دسته آدم‌هایی است که در داستان‌های قدیمی نمونه‌اش را به آسانی می‌توان یافت. شخصیت مردی که بسیار دقیق و منطقی و کم صحبت و با جذبه و زندگی‌اش طبق برنامه‌ای خاص پیش می‌رود. حرف و رفتار اضافی در کارش نبود. اگر طنز و شوخی هم بود بسیار حساب شده و در قالب ادبیات فاخر و ابیات زیبا بیان می‌شد.

در فامیل جایگاه خاصی داشت و تقریبا الگوی مطلق پسران جوان‌تر از خودش بود. پسرخاله‌ها شیطنت‌های جوانی‌شان را جلوی او سانسور می‌کردند. اگر در جمعی از کسی تمجید می‌کرد دیگر آن شخص مهر تایید و اعتماد خورده بود و مورد احترام بسیار جمع بود. فروتن بود و در مقابل زنان جوان کمی خجالتی نشان می‌داد.

پدرخوانده فرزند ارشد بود و حسابی قدر جایگاهی که داشت را می‌دانست و از آن خوب استفاده می‌کرد برای کنترل شرایط و فرمانروایی که نظر خودش چیز دیگری بود.اما او با همه خصوصیات خوب و بد در تمام دوران خدای من بود. هرچند به نظر من او به اندازه کافی شوخ‌طبع نیست.

به نظرم هر چه نسل‌ها جلوتر می‌روند الگو معنای دیگری می‌یابد. انگار پایبندی مفهومی دم دستی و موقت است. الگوهای فراوان در زمینه های مختلف در زندگی یک کودک و نوجوان وجود دارد و شخص انتخاب های بسیاری دارد که هر زمان او را به زحمت انداخت یا از دریچه ای نگریست که موافق با ایده و تفکر او نبود آن الگو را به کناری بگذارد. اما کودکی و نوجوانی من این گونه نبود در آن زمان پایبندی مفهومی ارزشمند بود. ادم ها با الگوهایشان در زندگی روزمره در ارتباط بودند و رابطه ای دو سویه و عاطفی داشتند و نسبت او خود را متعهد می دانستند. بگذریم.

قصدم گفتن از عادات دیرینه پدرخوانده بود. برای تبریک عید که تماس گرفتند با هم صحبت می‌کردیم و من برای شوخی و سرگرمی از بازی آجیل و ماجرای پسته و طنز حاکم در جو پیش از عید گفتم. اولش حس کردم که انگار منظور صحبت مرا و اشاره‌ام را به جریان پسته نگرفت. می گفتم ما تحریم کردیم و پسته نخریدیم و این‌ها پدرخوانده هم می گفت خب، خب! انگار نیاز به توضیح بیشتری دارد و من سعی کردم او را متوجه طنز ماجرا کنم و شروع به خندیدن کردم و او باز گفت خب که این طور و یک لحظه ساکت شد و من بعد از چند عبارت دیگر متوجه قضیه شدم که دارم حرف اضافه می‌زنم. اصلا فراموش کرده بودم که ایشان اهل صحبت‌های غیر ضروری نیستند و به خصوص شوخی و طنز در این حد در شان ایشان نیست. خلاصه داستان را پایان دادم و برای اعتراض از طرز برخوردش سکوت کردم. چقدر هم کارگر افتاد این اعتراض، از خدا خواسته خیلی سریع رفت سر اصل موضوع و سوال و جواب از پروسه ویرایش کتاب و خرده فرمایش‌های جدید. :-)

آن وقت به من می‌گوید که سال‌هاست مرا ندیده‌ای و من تغییر کرده‌ام، شاید برخورد دوباره ما برایت خوشایند نباشد. سال‌ها سعی کردم تا از تاثیری که بر شخصیت و منش من داشت رها شوم. سعی کردم با مردم درآمیزم و زندگی و رفتار روان‌تری داشته باشم. هنوز که هنوز است برخی به من می‌گویند که بسته و سخت و خشک هستم. اما در مقابل پدرخوانده من مثل حریر و پری لطیف هستم. این بار اگر انتقادی به خشکی رفتار من شد شماره او را می‌دهم تا بدانند خشکی و سرسختی منش چه معنایی دارد.