هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من


در یه اتاق ۶ متری با دیوارهای سپید و سه تا صندلی هستم. من روی یک صندلی می‌نشینم که نزدیک در است و او که پسری ۲۴ ساله هست روی صندلی رو‌به روی من می‌نشیند و صندلی کنار من خالی است. کیف و کتاب‌هایم را می‌گذارم رویش. از وقتی وارد اتاق شدم سرش پایین است انگار چانه‌اش چسبیده به سینه‌اش. موهای مجعد و مشکی پُری دارد و چشمان می‌شی اما در کل چهره جذابی ندارد. با توجه به گرمای هوا بلیز ضخیمی به تن کرده و صندل سورمه‌ای رنگی هم به پایش هست. شروع به مصاحبه می‌کنم اما فضا سنگین است. شکلاتی از کیفم در می‌اورم و می‌گویم بیا شکلات بخوریم و بعد صحبت کنیم. می‌گوید شکلات نمی‌خواهد و سیگار می‌خواهد. بهش قول می‌دهم دفعه بعد برایش سیگار ببرم.

...

- چرا اینجا هستید؟

: چون جای دیگه نمی‌تونند من رو تحمل کنند.

- از چه زمانی اینجایی؟

: از وقتی که ازم خواستند. یه روز ازم خواستند بیام اینجا. از اون وقت اینجام.

- درباره بیماری با شما صحبت کردند؟

: چیزایی که می‌خواستند را گفتن. چیزایی که به خاطرشون اینجام.

- مساله‌ای نیست چند تا سوال بپرسم؟ شاید تکراری باشند، شبیه همونایی که قبلا پرسیدن.

: بزار جوابارو بگم اگه همون نبود سوال بپرس. این‌طوری زودتر از اینجا می‌ری.

...

- اگه از اینجا برید بیرون چه کار می‌کنید؟

: مثل قبل جون می‌کَنم.

- جون می‌کَنید؟!

: آره. کار من جون کَندنه. هر کی یه کاری می‌کنه. می‌رم سر کار و جون می‌کَنم.

- چند سال هست کار می‌کنید؟

: کار نمی‌کنم جون می‌کَنم.

- چند سال هست که جون می‌کَنید؟

: از وقتی کوچیک بودم. از بچگی در حال جون کندنم. کارهای زیادی کردم و تو همه کارایی که بودم جون کَندم.

- فکر می‌کنید که می‌شه کار کرد و جون نکَند؟

: می‌شه واسه دیگرون. می‌شه ولی واسه من نمی‌شه. آخه کار من جون کَندنه.

- لازم نیست جوابارو به من بگید. فقط کافیه به سوالاتم جواب بدید.

: می‌دونم. دیروز تو اتاق ایزوله بودم.

- چه اتفاقی افتاده بود؟

: حرف بد زده بودم.

- شنیدم پرستار رو هم زده بودید؟

: هولش دادم.

دست‌هایش را داخل موهایش چنگ می‌کند. احساس ناراحتی می‌کند. بهش می‌گم چه سیگاری می‌کشی. برات چه مارکی بخرم؟ می‌گه سفید. می‌پرسم اون که قیمتش زیاده و من پولم کمه. می‌گه برای پول باید جون بکَنی. به خیال خودم زرنگ بازی در میارم و می‌گم جون بکَنی واسه پول سیگار! دستهاش را به دو سمت صندلی آویزان می‌کنه و می‌گه سیگار می‌کشی که آسون‌تر جون بکَنی. به پرونده‌اش نگاهی می‌کنم اشاره شده از زندان به این بخش منتقل شده. جرمش قتل صاحب یک کارگاه جوشکاری بوده. 

اختلال را دوقطبی تشخیص داده بودند و احتمالا زمانی که در فاز مانیک بوده نتوانسته هیجانش را کنترل کند. اما کل ماجرا را هم به یاد نمی‌آورد و اصرار دارد بعد از ترخیص به کارگاه باز خواهد گشت.


پ.ن: این بخشی از اولین مصاحبه من با یکی از ساکنین بیمارستان رازی (امین‌ آباد) بود. وقتی از آنجا خارج شدم احساس آدم‌های جدی را داشتم.