تروما یا خودتخریبی!

صحبت کردن اگر به ایجاد تغییری منجر نشود، چه منفعتی دارد؟ آیا منظور من از صحبت کردن دربارۀ شرایط، خود، دیگری برای خودم روشن است؟ آیا صحبت کردن مرا به اندیشهگری وا میدارد یا بعد از هر اندیشهگری است که به صحبت کردن میل پیدا میکنم؟ آیا صحبت کردن یک نیاز است یا وسیلۀ ارتباطی برای رفع نیازی است؟ مثلا نیاز به اجتماعی بودن و برقراری ارتباط، نیاز به دریافت حمایت بیرونی، نیاز به تایید و یافتن افراد همفکر...
اگر من صحبت نکنم چه اتفاقی میافتد؟ تفکر من مختل میشود؟ تفکر درونی ما به شکل زبان است. وقتی من صحبت میکنم دربارۀ چه صحبت میکنم؟ از چیزهایی که دوست دارم، از چیزهایی که دیگری دوست دارد؟ بدیهی است که صحبت کردن یک میل است. زبان ابزار رفع میل است. ابزار رفع نیازهای ما در سطحهای مختلف (سطح زیستی، سطح اجتماعی، سطح روانی). در این صورت بعد از هر بیانی باید در من احساس رضایتی ایجاد شود، ولی اغلب این طور نیست. چرا؟ حتی قبل از بیان تردید بسیاری را تجربه میکنم. بعد از هر بار صحبت کردن، قطعهای از من فاش میشود. زبان من، مرا عریان میکند. به نظر این یک تضاد نیست؟ من میخواهم نیازهایم رفع شوند و به همین منظور از زبان استفاده میکنم و صحبت میکنم. حین صحبت مدام در حال کنترل خود هستم و پس از آن احساس نارضایتی و ناامنی میکنم. احساس ناامنی پیش رونده که کم کم به ابتدای زمان شروع صحبت من میرسد. مرا به تردید میاندازد که آیا اصلا ضرورتی برای حرف زدن هست؟ به حس ناامنی و خطرات احتمالی آن میارزد؟ کم کم استفاده از این ابزار را محدود میکنم. محدود به رفع نیازهای زیستی زندگی که نقصان در آنها بقای مرا به خطر میاندازد. کم کم به سکوت نزدیک میشوم. برای رهایی از هیجانات منفی ترس و اضطراب دچار وسواس بیان میشوم. قید نیازهای روانی و اجتماعی را میزنم. اما میل به صحبت کردن هنوز در من است. شروع به این توجیه میکنم که این میل برای رفع نیاز من به دیده شدن و ارتباط برقرار کردن است و این بار شروع به یافتن راه حل میکنم. دنبال راههای دیگر برای برقراری ارتباط میگردم. ارتباط برقرار میشود و من دیده میشوم بدون تهدیدی؛ با نشان دادن اینکه در برخی حوزهها، آدم توانایی هستم. ولی نیاز من و میل من برآورده نمیشود. شکل ناقصی از ارتباط شکل میگیرد. من فهمیده نمیشوم. من بیان نمیشوم، حرف زده نمیشوم. زبان من تنها ابزار بیان من، مرا محدود کرده است. چه باید کرد؟
یک بار دیگر مرور میکنیم. من در حالی که میل به بیان شدن دارم، به عنوان نیاز روانی - اجتماعی، میل به برقراری ارتباط و فهمیده شدن دارم. تنها ابزار من برای رفع این نیاز زبان من است. زبان من مرا فاش میکند و فضای ناامنی برایم ایجاد میکند. در نهایت من تهدید شدهام و از سوی دیگر نیازم نیز بر طرف نشده است. راه حل چیست؟ چطور میتوانم بدون فاش شدن، بدون عریان شدن، بدون تهدید شدن به ناامنی و در معرض خطر قرار گرفتن، از زبان استفاده کنم و صحبت کنم؟ یا به جای همۀ این حرف ها روی صندلی راحتی ام بنشینم, کتابم را دستم بگیرم؛ موسیقی محبوبم را گوش کنم و سکوت کنم. از جامعه کنار بکشم در نهایت منزوی, در خود فرورفته و افسرده شوم و باز آسیب ببینم. انتخاب کدام راه بهتر است؟
پ.ن:تروما به هر نوع ضربه, جراحت, شوک, آسیب و حادثه وارد شده بر بدن انسان گفته میشود با این شرط که از خارج به بدن وارد شود و عامل درونی یا بیماری در بدن علت ایجاد آسیب نباشد.
جاده ها تمام نمی شوند