Mariecurie.jpg

File:Ingres coronation charles vii.jpg


امشب احساساتی شدم. مایلم کمی از قهرمانان کودکی‌ام بنویسم. بخشی از وجودم متعلق به آن هاست. اکثر ما در کودکی قهرمان‌هایی داشتیم. شخصیت‌هایی که خصلت‌هایی درونشان بود که باعث تمایز آن‌ها از دیگران می‌شد حداقل مشابه آن‌ها در محیط زندگی ما نبود. مساله جالب در مورد قهرمانان کودکی من این است که اغلب ایشان زن بودند. اولین زن ماریا اِسکلودِوسکا یا‌‌ همان ماری کُری بود که به تشابه اسمی در خانه ماری گاهی هم ماریا صدام می‌کردند، اون زمان هنوز سواد خواندن نداشتم ولی علاقه‌مند بودم بدانم این اسم متعلق به کیست! مادرم کتاب زندگی نامه‌اش را خرید و بار‌ها و بار‌ها برایم خواند، طوری که صحنه‌های زیادی از کتاب در ذهنم مانده. به هر حال تنها زنی است که دو بار جایزه نوبل را برده. بعد‌ها که با آنا فروید آشنا شدم تصویر ماریا بیشتر به یادم می‌آمد. ته ذهنم تشابهی میان رابطه ماری کُری با پدرش و آنا فروید با پدرش متصور بودم. بر عکس تصویر زنی پر محبت و حساسی که از ماریا در فیلم‌ها نشان می‌دهند سبک زندگی و صرف زمان زیاد در آزمایشگاه به تنهایی, تضاد عجیبی به نظرم می‌آمد.

 والنتینا ترشکووا زن روسی که از او به عنوان اولین زنی که در فضا راهپیمایی کرد، یاد می‌کنند البته زمانی هم کارگر کارخانه تایرسازی بود و عضو حزب کمونیست شوروی هم بود. یکی از حفره‌های کره ماه هم به نام او نامگذاری شد. عبارت معروفی هم دارد که در سفینه واستوک می‌گوید:‌ای آسمان کلاهت را بردار! کلی کیف کردم با این جمله‌اش.: -) البته ترشکووا در المپیک پکن ۲۰۰۸ یکی از نمایندگان روسیه بود که در میدان سن پترزبورگ مشعل را حمل کرد. نادیا کومانچی قهرمان ژیمناستیک جهان هم که زن ایده آل مادرم بود، متاسفانه توجه مرا به خودش جلب نکرد. یادم هست مادرم با اینکه تحسینش می‌کرد، همیشه می‌گفت: از بس ژیمناستیک کار کرد هیچ وقت بچه دار نشد. المپیک امسال هم ایشان مشعل را بر بام ورزشگاه نورث گرینویچ حمل کرد. مادر هم حسابی یادی از گذشته‌ها کرد.

 ژاندارک‌‌ همان دوشیزۀ اورلئان که چندین فیلم از زندگی‌اش ساخته شد. دختری که رهبری فرانسوی‌ها را در جنگی صد ساله بر ضد انگلستان به عهده داشت و به خاطر شجاعت و جسارتش موفقیت‌های بسیاری به دست آورد. تا حدی که فرانسوی‌ها از او قدیس و موجودی فرازمینی ساختند. ‌‌نهایت این گونه رفتار‌ها مشخص است. بر اثر خیانت مردی پست و ضعیف به انگلیسی‌ها فروخته شد و در ‌‌نهایت در آتش سوزانده شد. قبل از سوزانده شدن توسط کلیسا دادگاهی شد و به جرم ضدیت با قوانین کلیسا محکوم شد ولی چند سال بعد طبق بازی‌های مضحک مذهبی کلیسا مجدد دادگاهی تشکیل داد و شرافت او را مجددا پذیرفتند. هنگام مرگ فقط ۱۹ سال داشت. در کتابی به نام او (ژاندارک) که توسط برنارد شاو نوشته شده بود، این طور روایت شده که در میدان شهر او را به تیری بستند و آتشی مهیب افروختند بعد از چند دقیقه، آتش را آرام و خاموش کردند، یعنی زمانی که لباس‌های ژاندارک سوخته بود تا برای تحقیر (قدیسه فرانسوی‌ها) تن عریانش را نشان بیگانگان دهند. پس از مدتی خنده و استهزا دوباره آتش را افروختند. بیانش سخت است که آن زمان این شخصیت و سرنوشتش روی من چه تاثیری داشت. او متهم به ارتداد بود. در آخرین فیلمی که درباره‌اش ساختند، ژاندارک مقابل دادگاه کلیسا ایستاده، یکی از محاکمه کنندگان می‌گوید: بترس و زانو بزن. ژاندارک امتناع می‌کند و می‌گوید: نه! شما بترسید از روزی که در مقابل دادگاهی بزرگ‌تر از این بایستید و پاسخگوی اعمالتان باشید. سال‌ها با این جمله‌اش سرکار بودم. بعد‌ها فهمیدم آدم‌ها بدی می‌کنند و دادگاهی هم در کار نخواهد بود. زبان تیز و حافظۀ قوی داشت. خاکسترش را به رود سِن ریختند. کتاب‌های زیادی از زندگی او توسط نویسندگان بزرگی تحریر شد. از آن جمله: زندگی ژان دارک اثر آناتول فرانس؛ سرگذشت ژان دارک اثر مارک تواین؛ ژان دارک اثر موریس مترلینگ؛ ژان مقدس اثر جورج برنارد شاو؛ محاکمه ژان دارک در روآن اثر برتولت برشت؛ دوشیزهٔ اورلئان اثرشیللر؛ محاکمه ژان دارک اثر دانیل هابینز و خیلی‌های دیگر. بیش از بیست فیلم دربارۀ او ساخته شد توسط کارگردانانی مثل: روبرتو روسلینی؛ اوتو پرمینجر؛ روبر برسون؛ لوک بسون و... 

برای گولیا پستی جدا می نویسم همچنین دربارۀ هنرمندان محبوب کودکی ام  بعد می نویسم.
از میان این قهرمانان گولیا و ژاندارک بزرگ‌ترین بخش رویاهای من بودند.


پ.ن: نیل آرم اِسترانگ، نخستین انسانی که در سال ۱۹۶۹ بر سطح ماه قدم گذاشته بود، درگذشت.