مالیخولیا
در روانکاوی دو نوع افسردگی داریم؛ یکی افسردگی فرویدی و دیگری افسردگی که ژولیا کریستوا ارائه کرد.
در
افسردگی فرویدی، فقدانی در بیرون از شما وجود دارد که به واسطۀ آن سوگوار
میشوید. بعد از مدتی این فقدان درونی میشود و با شما همراه میشود. در
این شرایط دو حس روانی پیدا میکنید یا خصومت میگیرید یا عاشق میشوید.
چون پدیدهای بوده که دوستش داشتید و در عین حال از دستش دادهاید. پس نسبت
به آن تنفر میگیرید که «چرا رفته؟» و دوست دارید دوباره بازگردد. حالت
سوگواری آن قدر ادامه پیدا میکند که یا از دستش میدهید یا همواره باقی
میماند.
افسردگی کریستوایی در واقع افسردگی
خودشیفته وار است. افسردگیای است که هنوز وارد جهان زبان نشدید، که چیزی
بخواهید و به واسطه به دست آوردن یا به دست نیاوردن آن افسرده شوید. به
بیانی افسردگی حاصل از فقدان نیست بلکه افسردگی حاصل از چیزی است که پشت سر
شما جا مانده. هم زمان با تولد و ارتباطات روانی شما با مادر در دوران رحم
اتفاقی افتاده. مثل اینکه بگوییم شما مادر را از دست دادهاید. در این
حالت اخیر شخص افسرده فکر میکند که معیوب و ناقص است و چیزی کم دارد و این
چیز پشت سرش است نه جلوی چشم و در جهان. یک «چیزی» که کاملا معلوم نیست
چیست! «چیزی» که نزدیک میشود به امر واقع لکانی که نام ناپذیر است و به
زبان نمیآید. در واقع این، «نمودِ آن چیز» است که شما را اذیت میکند.

اگر فیلم مالیخولیا را دیده باشید این نوع افسردگیِ کریستوایی را کاملا درک میکنید. در فیلم ملانکولیا قسمت اول فیلم قصه رابطۀ انسانی یک زوج است. عروس یک دفعه دچار افسردگی میشود. در شب عروسیشان با اینکه همه چیز دیده میشود از جمله ثروت، قدرت، علم؛ شوهر خواهر خانم در رشته نجوم تحصیل کرده و استاد دانشگاه است. عروس به جای برقراری رابطه با داماد در همان شب با شخص دیگری ارتباط برقرار میکند. قسمت دوم فیلم دربارۀ سیارهای هست که قرارِ با زمین برخورد کند. جالب اینکه اسم سیاره ملانکولیا به معنای افسردگی است. در قسمت دوم سیاره استعارهای از درون دختر است. سیاره ملانکولیا که قرار است به زمین بخورد و آن را نابود کند. در آخرین روز بعد از عروسی که دختر افسرده نشسته، در گفتگویی بین دختر و خواهرش، دختر گویی در نقش پیشگو) میگوید: زمین پر از شرارت است و زمین نابود میشود. شخصیت دختر همتراز با آن سیاره، نشان دهنده این است که زمین افسرده است. چون در زندگی دختری که شب عروسیاش است همه چیز وجود دارد، خانواده، جوانی و زیبایی، ثروت و حتی کلیسا و مذهب ولی در عین حال یک چیزی جا مانده. چیزی که در جهان نیست و فقدانش دختر را آزار را میدهد. کریستوا باور دارد کسانی که دچار این نوع افسردگی هستند دچار جنون میشوند و به سمت خودکشی میروند.
پ.ن1: در جلسه جالبی حضور داشتم, قسمت هایی که به یادم مانده بود و یادداشت کرده بودم را در این پست نوشتم.
پ.ن2: پیشنهاد می کنم این چند پست را بخوانید: سبکی تحمل ناپذیر 1, سبکی تحمل ناپذیر 2, سبکی تحمل ناپذیر 3 و سبکی تحمل ناپذیر 4

جاده ها تمام نمی شوند