ملاقات با خود

جادوی عکاسی سیاه و سفید

فکر می کنم وقتی زیاد در میان انسان ها حضور داشته باشی. و اجازه بدهی که آدم ها از فاصله امن بیش تر بهت نزدیک بشوند اثر خودشان را می گذارند. و کم کم آلوده می شو ی و از خودت٬ از افکارت٬ از ایده ال هایت دور می شوی. رنگ و بوی کلامت و اولویت هایت مثل سابق اصیل نیست. بالاخره یک اتفاقی این میان می افتد.

باز وقتی یک مدتی با خودتی . آن وقت است که تازه می فهمی چه بلایی سرت آمده ...

وقتی زیاد به آدم ها نزدیک شوی هر چه هم سنگ دل باشی هر چه هم ثبات داشته باشی باز یک جاهایی برای خاطر دل دیگران کوتاه می آیی و نطراتت را برای آن ها تغییر می دهی.شاید هم برای خاطر دلشان نباشد برای پذیرفته شدن باشد . برای قبول کردنت . یک جور باج دادن برای تحمل کردنت .

می گویی بله بله شما این را می گویید من هم بهش فکر کرده بودم ... و این جاست که هر مزخرفی تبدیل به نکته جالبی می شود.

می آیی بنویسی . می بینی ذهنت تهی شده. دیگر اصالت ندارد افکارت.. هز فکر و هر تکه یک کپی است و هر حرفی از دهانت بیایید بیرون حس می کنی مشابه آن را جایی قبلا شنیده ای... خودت را گم می کنی.

باید از نو شروع کنی ولی این "من" کجا و آن " من" سابق خودت کجا!


 "در زندگي به نقطه­‌اي مي‌­رسي كه مي‌­بيني اين را نمي­‌شود زندگي نام نهاد، هدف زندگي اين نيست. بايستي چيزهايي را تغيير دهي. اگر به مردنت مي­‌انجامد، بگذار بي‌انجامد... لازم نيست كل پله­‌ها را ببيني تا اولين قدم­‌ها را برداري. اگر به دو نمي­‌روي قدم آهسته برو، اگر نمي­‌تواني قدم بزني سينه خيز برو. مهم اين است كه در حركت باشي. حركت كن." 
آريل دورفمن



پ.ن: آريل دورفمن شاعر، رمان نويس، نمايشنامه نويس و فيلم ساز در دهه هفتاد در دانشگاه شيلي تدريس كرده و از مشاوران سالوادور آلنده بود. يكي از آثار او به نام دوشيزه و مرگ توسط رومن پولانسكي به فيلم درآمد. (دوشيزه و مرگ اثري موسيقيايي از شوبرت نیز هست)

And still I stand this very day /   With a burning wish to fly away

 

امروز عصر هوا به شکل مطبوعی خنک بود و باد سبکی می‌وزید. پنجره‌ها را باز کردم و پرده‌ها را کنار زدم. مادرم برای خرید به تره‌بار رفته بود. پدرم طبق معمول در اتاقش روی تخت دراز کشیده بود. از آن وقت‌های عصرانه‌طلب بود. به آشپزخانه رفتم و به سماور سلام کردم. فضا هم موسیقی را صدا کرد و جمع ما جور شد.
مادرم تازه رفته بود و تا زمانی که بازگردد، فرصت کافی برای پخت پن‌کیک داشتم. یک لیوان آرد و یک تخم‌مرغ و نصف لیوان شیر و همان مقدار شکر و یک قاشق چایخوری بیکینگ‌پودر و کمی نمک را در کاسه‌ای با هم آشنا کردم. چرخیدند و چرخیدند و رقصیدند.  باد خنیده‌ای می‌وزید و مرغوب، خوش‌آیند و خنک بود.
کریستوفر رآ هم  looking for the summer را می‌خواند. از میان هزاران مِیل همیشه همراه، هوس جاده و بزرگ‌راه آمد به سرم، اینکه ماشین را بردارم و چند ساعتی با رفیقی یکدل برویم در جاده‌ای همین‌طور برانیم. کریستوفر و باد و پن‌کیک‌ها را هم با خودمان ببریم.
گاهی فقط چند نفس عمیق حال آدم را خیلی خوب می‌کند. هر چند جای دوست و جاده را نمی‌گیرد. اما این باعث نمی‌شود به چای و پن‌کیک‌ها و باد خنک و کریستوفر کم‌لطفی کنم. موسیقی چند بار تکرار می‌شود.
عصر خنکی است با حالی خوش، همین تقویت‌های مثبت است که پاسخ‌های کنش‌گر را تشویق می‌کند و زندگی را فعال می‌کند.

رفتن‌ام همه جویش بوده است و پرسش




دانایی مایه لذت شیر-ارادگان است.

« برادران، آنچه من در انسان دوست توانم داشت این است که او فراشدی‌ست و فروشدی. در شما نیز بسا چیزها هست که در من مهر امید می‌انگیزد.

این که شما خوار داشته‌اید، شما انسان‌های والاتر، این مرا امید می‌بخشد. زیرا خواردارندگان بزرگ پاس‌دارندگان بزرگ‌اند.

این که شما نومید گشته‌اید، بسی چیزها درین نومیدی احترام‌انگیز است. زیرا شما نیاموخته‌اید تن سپردن را. شما نیاموخته‌اید زیرکی‌های خوارمایه را.

زیرا امروز مردم کوچک سروری یافته‌اند و همه تن سپردن و خرسندی و زیرکی  و زرنگی و حسابگری و چه و چه‌های فضیلت‌های کوچک را موعظه می‌کنند.
...

برادران بر این سروران امروز چیره شوید، بر این مردم کوچک! اینان بزرگ‌ترین خطر برای انسان‌اند.

بر این انسان‌های والاتر چیره شوید بر فضیلت‌های کوچک، بر زیرکی‌های کوچک، بر حسابگری‌های سنگ‌ریزه‌وار، بر گردآمدن‌های مورچه‌وار، بر آسودگی نکبت‌بار، بر نیکبختی بیشینه‌شمار!

نومید بودن به که تن سپردن! و همانا شما را از آن رو دوست می‌دارم که امروز نمی‌دانید چه‌گونه زندگی باید کرد، شما انسان‌های والاتر! پس بِهین زندگی شما راست.»

پ.ن: تنها راه درک زرتشت نیچه آن است که باید این کتاب را زندگی کرد. من این کتاب را زندگی خواهم کرد.

ماهی مرده در مسیر آب حرکت می‌کند


 

«کانفرمیزم یا همنوایی  را در مفهوم  هنجاری آن ابن الوقتی، واکنش منفعل در برابر نظم موجود و یا نظریه حاکم یاد کرده اند.

این‌گونه کانفرمیزم  آنجا آغاز می‌گردد، هرگاه انسان‌ها اراده‌شان را به دست سیستم و یا افرادی بسپارند که به جای آن‌ها فکر کند. افراد کانفرمیست، بدون شک، تهی از دید نقاد، پرسشگر و شکاک اند. و در هر حالت راضی می‌باشند تا حاکم، رهبر، پیشوا و حزب به جای آن‌ها بیاندیشد و آن‌ها را راهبر شود. در چنین جو همه بر اصل تابعیت و تسلیمی اراده‌ خویش گردن می‌نهند. سیستم‌های دیکتاتوری و اندیشه‌های توأمیت‌گرا پیوسته با چنین ابزار و متدها بر اراده جامعه و افراد حکم می‌رانند. نمونه‌هایی از این دست را در تجربه قرن 20، در مثال سیستم شوروی ستالینیستی و آلمان هیتلری و نیز ساختار‌های سیاسی وابسته به آن‌ها تا زمان سقوط شوروی زیاد شاهد بوده‌ایم.»

دوتن در گفتگویی بودند که من هم شنونده دعوت نشده‌ای بودم کنار ایشان. شنیدم که ملت را خرده بورژوا نامیدند. به همنشین ذهنم گفتم کجای ما شبیه خرده بورژواها هست. بیشتر شبیه پرولتری‌های کانفورمیسم هستیم. متن بالا هم بخشی از مقاله‌ای است که منظورم را روشن‌تر می‌کند.

«روزا لوکزامبورگ منتقد بُران نظریات حزبی و انقلابی لنین باور داشت که:« آزادی برای وابستگان حکومت و اعضای یک حزب ـ حتا اگر تعدادشان خیلی زیاد هم باشد ـ  هیچ گاه معنای آزادی را نمی‌دهد. آزادی معادل آزادی دگراندیشان است [...] بدون انتخابات عمومی، آزادی رسانه‌ها، گردهمایی‌ها و اندیشه، زندگی در نهادهای اجتماعی محدود گردیده [...] و تمام زندگی اجتماعی را کرختی فرا می‌گیرد. تعداد محدود از رهبران حزبی با انرژی بی‌پایان و ایده‌آلیزم بدون مرز، رهبری را به دست خواهند گرفت و حکم خواهند راند. یک تعداد از مادونان و نخبگان نیز گَاه و بیگاه  در جلسات گردهم خواهند آمد تا به بیانات رهبران کف بزنند و به قطعنامه های از پیش تنظیم شده آن‌ها به اتفاق آرأ  رأی بدهند»

لوکاچ: « در دموکراسی‌ها ـ رشوه و ارتشأ، نقض عیان و یا نهان قانون و استفاده‌جویی از قدرت به ضرر گروه‌های ندار به همان اندازه محتمل است که در سازمان‌های دولتی غیر دموکراتیک. تفاوت بین آن‌ها در این است که در دموکراسی‌ها، افکار عمومی سلاحی است در برابر سؤ‌ استفاده ها [...]ولی در بروکراسی های آشکار و یا پنهان ـ دولت های اقتدار گرا  ـ تمام مظاهر بی قانونی و سؤ استفاده ها را زیر درفش «منافع دولتی» می پوشانند.»

 

عنوان: یک ضرب‌المثل چینی است.

 

کیست که مرگ پدرش را آرزو نکند؟

 

ایوان فیودورویچ ناگهان بسته‌ای اسکناس از جیب بیرون آورد.«خوب،این. این هم از پول...اسکناس‌هایی که لای آن پاکت بود و به خاطرش پدر به قتل رسید. این اسکناس‌ها را کجا بگذارم؟ آقای ضابط، این ها را بگیر.»

ضابط بسته را گرفت و تحویل رییس دادگاه داد.

رییس دادگاه با شگفتی پرسید: «اگر این همان پول باشد، از کجا در اختیار شما قرار گرفته است؟»

« آن را دیروز از اسمردیاکف، از قاتل گرفتم... تا پیش از آن که خودش را حلق آویز کند، با او بودم. او بود که پدرمان را کشت، و نه برادرم. پدرمان را او به قتل رساند و من به این کار وادارش کردم... کیست که مرگ پدرش را آرزو نکند؟»

ناگهان از دهان رییس دادگاه در رفت که : «آیا عقلتان سر جایش هست؟»
«فکر می‌کنم عقلم سر جایش باشد. توی همان ذهن کثیفی که شما هم دارید و تمام این چهره‌های کریه هم دارند.» ایوان ناگهان رو به جمعیت نمود، و با خشم و نفرت دندان قروچه کرد: «پدرم به قتل رسیده و آن‌ها وانمود می‌کنند که وحشت‌شان گرفته. به یکدیگر هم این طور وانمود می‌کنند. دروغگوها! همه‌شان مرگ پدرشان را آرزو می‌کنند. یک حشره، حشره دیگر را می‌بلعد. اگر موضوع پدرکشی در میان نمی‌بود، عصبانی می‌شدند و با اوقات تلخی به خانه می‌رفتند. آن‌ها نمایش می‌خواهند! نان و سیرک. هر چند که من یکی باید حرف بزنم! آب ندارید! محض رضای خدا قدری به من آب بدهید!» و ناگهان سرش را محکم در دست گرفت.



برادران کارامازوف. فیودور داستایفسکی

خوشبختی پیرامون تو سرگردان است


 

آخر

می‌دانید

مرگِ با وُدکا

بهتر از مرگِ از ملال است!


ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌بر‌آب



پ.ن: عنوان بخشی از شعر بن کلاین و ترجمه ش. اسماعیل‌زاده است.

خوشبختی پیرامون تو سرگردان است

لبخند می‌زند

و پرچمی کوچک را تکان می‌هد

 

گریز از آزادی / 3

 

اغلب اتفاق می‌افتد که سادیسم و مازوخیسم را با هم اشتباه می‌گیرند، خاصه پدیده‌های مازوخیستی را بیان محبت می‌انگارند. انکار نفس و گذشتن از حقوق خود را نشانه‌های «عشق بزرگ» می‌پندارند و می‌ستایند.  چنان است که گویی دلیلی بزرگ‌تر از فدا شدن و از خود گذشتن وجود ندارد که ثابت کند دیگری را دوست داریم. اما در حقیقت در این موارد عشق یک اشتیاق ناشی از مازوخیسم است که در نیاز شخص به همزیستی ریشه دارد.

عشق بر برابری و آزادی استوار است و اگر بر تابعیت و از دست رفتن تمامیت یکی از طرفین مبتنی شد، دیگر عشق نیست؛ گونه‌ای وابستگی است که هرچه در پس نقاب دلیل و عذر نهان شود، باز اصل آن مازوخیسم است. سادیسم هم غالبا درجامه عشق عیان می‌شود. بیشتر اوقات وقتی کسی مدعی شد که تحکمش بر دیگری به خاطر مصلحت اوست، سادیسم محبت انگاشته می‌شود، غافل از آنکه عامل اصلی تلذذ از توفق است.

مبنای شهوت قدرت نیرومندی نیست، ضعف است. شهوت قدرت نشانه ناتوانی شخص در تحمل تنهایی در زندگی است؛ تلاشی است مذبوحانه برای پر کردن جای نیروی حقیقی با نیروی ثانوی.

لفظ قدرت را می‌توان به دو معنا گرفت: نخست، قدرت بر دیگران و توانایی تسلط یافتن بر آنان؛ دوم، قدرت انجام کار، توانا بودن، قوی بودن، معنای اخیر مبین توانایی است.

مردم در این تصورند که مراجع قدرت برونی و درونی هیچ یک در زندگی آناننقشی برجسته به عهده ندارند، همه کاملا «آزادند» به شرط آنکه به خواسته‌های قانونی دیگران زیان نرسانند. ولی حقیقت امر آن است که به جای از میان رفتن، مراجع قدرت از انظار نهان شده‌اند. قدرت‌های عیان تبدیل به قدرت‌های بی‌نام شده و به امه «عقل سلیم»، «علوم»، «سلامت روان»، «غیر عادی نبودن» و «عقاید یا افکار عمومی» در آمده‌اند. این قدرت بی‌نام به زور متوسل نمی‌شود؛ هدفش متقاعد کردن است.


خیالبافی

"


تصور کنید که یک کتاب هستید.
۱. چه عنوانی می‌تواند مناسب شما و گویای چیزی باشد که شما هستید؟
۲. سبک شما، حال و آهنگ شما چیست؟
۳. عنوان فصل‌های شما چیست؟
۴. روی جلد شما و پیش‌گفتارتان چطور؟
۵. آیا مردم به خواندن شما جلب می‌شوند، این جلب شدن چگونه خواهد بود؟
۶. آیا به رهنمودهای کتاب خودتان عمل می‌کنید؟
۷. نوشتن کدام فصل‌ها از سایر فصول دشوارتر بود؟
۸. کدام فصل‌ها را می‌خواهید از کتاب حذف کنید؟
۹. وقتی اشخاصی شما را از اول تا آخر بخوانند، فکر می‌کنید چه نظری خواهند داشت؟

اگر دوست داشتید جواب‌هایتان را در کامنت‌ها بنویسید. اگر هم تمایلی به نوشتن جواب در این فضا نبودید حتما روی یک برگه در خلوت این کار را انجام دهید. به شناخت از خودتان کمک می‌کند.

امیدوارم استفاده کنید.


پ.ن: lemonade خیلی دوستش دارم. خواننده‌های زیبایی هم داره.

ادامه نوشته

گریز از آزادی / 2


در فصل پنجم به قدرتگرایی پرداخته است. به جای بحث و سخن افزوده، به ثبت قسمت‌هایی از کتاب اکتفا می‌کنم.

«سه نوع استعداد ناشی از سادیسم وجود دارد و کمابیش هر سه با یکدیگر پیوند نزدیک دارند. نوع اول آن است که دیگران را به خود وابسته کنیم و به خاطر آنکه به صورت آلتی در آیند و چون موم در دستمان نرم باشند، بر آن‌ها قدرت و تسلط مطلق و نامحدود بیابیم. نوع دوم نه تنها شامل تحکم مطلق بر دیگران است، بلکه جنبشی که درون پدید می‌آید آدمی را بر آن می‌داردکه مردمان را استثمار کند، آنچه دارند بدزدد و به اصطلاح اجزای ماکول وجودشان را ببلعد و به خود بیافزاید. این خواسته به مادیات و غیر مادیات، مانند خصال عاطفی یا فکری دیگران هر دو شمول می‌یابد. نوع سوم استعدادی است که بخواهیم موجب رنج دیگران شویم یا آنان را در رنج ببینیم. ممکن است رنجی سمانی باشد اما بیشتر اوقات روانی است. هدف آزردن دیگران است و اینکه ایشان را سرشکسته و شرمسار سازیم.

سادیسم همیشه از مازوخیسم معمای کوچک‌تری بوده است. فرض هابز بر این بود که «گرایش عمومی بشر» به سوی « آرزویی مدام برای قدرت و باز هم قدرت بیشتر است...» هیتلر هم میل به تسلط را به عنوان نتیجه منطقی تنازع بقا توجیه می‌کند. از زمان هابز تا عصر هیتلر شهوت قدرت جزئی از طبیعت بشر و از بدیهیات شناخته شده است.

روانشناسان با دیدن افرادی که خود می‌خواهند تسلیم شوند و رنج بکشند به این نتیجه رسیدند که در انسان غریزه‌ای با هدف مازوخیسم وجود دارد. بعدها فروید به پدیده «مازوخیسم اخلاقی» اشاره کرد که هدفش رنج ذهنی است و نه جسمانی. روانشناس دیگری به نام آدلر پدیده «سادیسم-مازوخیسم» را به عنوان « احساسات حقارت - آرزوی قدرت» بیان کرد. در اشخاص مازوخیسم هراسی عظیم از تنهایی و ناچیزی موج می‌زند. هدف مازوخیسم خلاصی از نفس فردی و غرقه ساختن خود است، به عبارت بهتر خلاصی از بار آزادی.


به این موسیقی زیبا گوش دهید.

ادامه نوشته

satisfy me



 

Are you really here or am I dreaming

I can’t tell dreams from truth

For it’s been so long since I have seen you

I can hardly remember your face anymore

When I get really lonely and the distance causes only silence

I think of you smiling with pride in your eyes a lover that sighs

If you want me satisfy me
If you want me satisfy me

Are you really sure that you believe me

When others say I lie

I wonder if you could ever despise me
 
When you know I really tried

To be a better one to satisfy you for you’re everything to me

And I'll do what you ask me

If you let me be free

If you want me satisfy me
If you want me satisfy me



If you want me

ادامه نوشته