اغلب اتفاق می‌افتد که سادیسم و مازوخیسم را با هم اشتباه می‌گیرند، خاصه پدیده‌های مازوخیستی را بیان محبت می‌انگارند. انکار نفس و گذشتن از حقوق خود را نشانه‌های «عشق بزرگ» می‌پندارند و می‌ستایند.  چنان است که گویی دلیلی بزرگ‌تر از فدا شدن و از خود گذشتن وجود ندارد که ثابت کند دیگری را دوست داریم. اما در حقیقت در این موارد عشق یک اشتیاق ناشی از مازوخیسم است که در نیاز شخص به همزیستی ریشه دارد.

عشق بر برابری و آزادی استوار است و اگر بر تابعیت و از دست رفتن تمامیت یکی از طرفین مبتنی شد، دیگر عشق نیست؛ گونه‌ای وابستگی است که هرچه در پس نقاب دلیل و عذر نهان شود، باز اصل آن مازوخیسم است. سادیسم هم غالبا درجامه عشق عیان می‌شود. بیشتر اوقات وقتی کسی مدعی شد که تحکمش بر دیگری به خاطر مصلحت اوست، سادیسم محبت انگاشته می‌شود، غافل از آنکه عامل اصلی تلذذ از توفق است.

مبنای شهوت قدرت نیرومندی نیست، ضعف است. شهوت قدرت نشانه ناتوانی شخص در تحمل تنهایی در زندگی است؛ تلاشی است مذبوحانه برای پر کردن جای نیروی حقیقی با نیروی ثانوی.

لفظ قدرت را می‌توان به دو معنا گرفت: نخست، قدرت بر دیگران و توانایی تسلط یافتن بر آنان؛ دوم، قدرت انجام کار، توانا بودن، قوی بودن، معنای اخیر مبین توانایی است.

مردم در این تصورند که مراجع قدرت برونی و درونی هیچ یک در زندگی آناننقشی برجسته به عهده ندارند، همه کاملا «آزادند» به شرط آنکه به خواسته‌های قانونی دیگران زیان نرسانند. ولی حقیقت امر آن است که به جای از میان رفتن، مراجع قدرت از انظار نهان شده‌اند. قدرت‌های عیان تبدیل به قدرت‌های بی‌نام شده و به امه «عقل سلیم»، «علوم»، «سلامت روان»، «غیر عادی نبودن» و «عقاید یا افکار عمومی» در آمده‌اند. این قدرت بی‌نام به زور متوسل نمی‌شود؛ هدفش متقاعد کردن است.