امروز عصر هوا به شکل مطبوعی خنک بود و باد سبکی می‌وزید. پنجره‌ها را باز کردم و پرده‌ها را کنار زدم. مادرم برای خرید به تره‌بار رفته بود. پدرم طبق معمول در اتاقش روی تخت دراز کشیده بود. از آن وقت‌های عصرانه‌طلب بود. به آشپزخانه رفتم و به سماور سلام کردم. فضا هم موسیقی را صدا کرد و جمع ما جور شد.
مادرم تازه رفته بود و تا زمانی که بازگردد، فرصت کافی برای پخت پن‌کیک داشتم. یک لیوان آرد و یک تخم‌مرغ و نصف لیوان شیر و همان مقدار شکر و یک قاشق چایخوری بیکینگ‌پودر و کمی نمک را در کاسه‌ای با هم آشنا کردم. چرخیدند و چرخیدند و رقصیدند.  باد خنیده‌ای می‌وزید و مرغوب، خوش‌آیند و خنک بود.
کریستوفر رآ هم  looking for the summer را می‌خواند. از میان هزاران مِیل همیشه همراه، هوس جاده و بزرگ‌راه آمد به سرم، اینکه ماشین را بردارم و چند ساعتی با رفیقی یکدل برویم در جاده‌ای همین‌طور برانیم. کریستوفر و باد و پن‌کیک‌ها را هم با خودمان ببریم.
گاهی فقط چند نفس عمیق حال آدم را خیلی خوب می‌کند. هر چند جای دوست و جاده را نمی‌گیرد. اما این باعث نمی‌شود به چای و پن‌کیک‌ها و باد خنک و کریستوفر کم‌لطفی کنم. موسیقی چند بار تکرار می‌شود.
عصر خنکی است با حالی خوش، همین تقویت‌های مثبت است که پاسخ‌های کنش‌گر را تشویق می‌کند و زندگی را فعال می‌کند.