کیست که مرگ پدرش را آرزو نکند؟
ایوان فیودورویچ ناگهان بستهای اسکناس از جیب بیرون آورد.«خوب،این. این هم از پول...اسکناسهایی که لای آن پاکت بود و به خاطرش پدر به قتل رسید. این اسکناسها را کجا بگذارم؟ آقای ضابط، این ها را بگیر.»
ضابط بسته را گرفت و تحویل رییس دادگاه داد.
رییس دادگاه با شگفتی پرسید: «اگر این همان پول باشد، از کجا در اختیار شما قرار گرفته است؟»
« آن را دیروز از اسمردیاکف، از قاتل گرفتم... تا پیش از آن که خودش را حلق آویز کند، با او بودم. او بود که پدرمان را کشت، و نه برادرم. پدرمان را او به قتل رساند و من به این کار وادارش کردم... کیست که مرگ پدرش را آرزو نکند؟»
ناگهان از دهان رییس دادگاه در رفت که : «آیا عقلتان سر جایش هست؟»
«فکر میکنم عقلم سر جایش باشد. توی همان ذهن کثیفی که شما
هم دارید و تمام این چهرههای کریه هم دارند.» ایوان ناگهان رو به جمعیت نمود،
و با خشم و نفرت دندان قروچه کرد: «پدرم به قتل رسیده و آنها وانمود میکنند که
وحشتشان گرفته. به یکدیگر هم این طور وانمود میکنند. دروغگوها! همهشان مرگ پدرشان
را آرزو میکنند. یک حشره، حشره دیگر را میبلعد. اگر موضوع پدرکشی در میان نمیبود، عصبانی میشدند و با اوقات تلخی به خانه میرفتند. آنها نمایش میخواهند! نان و
سیرک. هر چند که من یکی باید حرف بزنم! آب ندارید! محض رضای خدا قدری به من آب
بدهید!» و ناگهان سرش را محکم در دست گرفت.
برادران کارامازوف. فیودور داستایفسکی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۰۳ ساعت توسط گولیا
|
جاده ها تمام نمی شوند