ملاقات با خود
باز وقتی یک مدتی با خودتی . آن وقت است که تازه می فهمی چه بلایی سرت آمده ...
وقتی زیاد به آدم ها نزدیک شوی هر چه هم سنگ دل باشی هر چه هم ثبات داشته باشی باز یک جاهایی برای خاطر دل دیگران کوتاه می آیی و نطراتت را برای آن ها تغییر می دهی.شاید هم برای خاطر دلشان نباشد برای پذیرفته شدن باشد . برای قبول کردنت . یک جور باج دادن برای تحمل کردنت .
می گویی بله بله شما این را می گویید من هم بهش فکر کرده بودم ... و این جاست که هر مزخرفی تبدیل به نکته جالبی می شود.
می آیی بنویسی . می بینی ذهنت تهی شده. دیگر اصالت ندارد افکارت.. هز فکر و هر تکه یک کپی است و هر حرفی از دهانت بیایید بیرون حس می کنی مشابه آن را جایی قبلا شنیده ای... خودت را گم می کنی.
باید از نو شروع کنی ولی این "من" کجا و آن " من" سابق خودت کجا!
"در
زندگي به نقطهاي ميرسي كه ميبيني اين را نميشود زندگي نام نهاد، هدف زندگي اين
نيست. بايستي چيزهايي را تغيير دهي. اگر به مردنت ميانجامد، بگذار بيانجامد...
لازم نيست كل پلهها را ببيني تا اولين قدمها را برداري. اگر به دو نميروي قدم
آهسته برو، اگر نميتواني قدم بزني سينه خيز برو. مهم اين است كه در حركت باشي.
حركت كن."
آريل
دورفمن
پ.ن: آريل
دورفمن شاعر، رمان نويس، نمايشنامه نويس و فيلم ساز در دهه هفتاد در دانشگاه شيلي
تدريس كرده و از مشاوران سالوادور آلنده بود. يكي از آثار او به نام دوشيزه و مرگ
توسط رومن پولانسكي به فيلم درآمد. (دوشيزه و مرگ اثري موسيقيايي از شوبرت نیز هست)
جاده ها تمام نمی شوند