«هستی و زمان» در تاریکی

گاهی فکر میکنم کدام از دسته از کتابهایی که خوانده یا نخوانده شدهاند ذهن آدمها را بیشتر به خود مشغول میکند. درباره من کتابهایی که نخواندهام، همچنین کتابهایی که نیاز به بازخوانش دارند پر رنگتر هستند. آثار داستایوفسکی و نیچه از آن دست کتابهایی است که نیاز به دوباره خوانی دارند. مهمترین کتاب که ذهن مرا سال هاست درگیر کرده و چند بار مواجهه ناامیدکنندهای با آن داشتم، هستی و زمان شاهکار مارتین هایدگر است. در واقع تلاش من برای خوانش این کتاب در این مدت تلاش بیحاصلی نبود. هرچند هنوز موفق به این کار نشدهام ولی تجربیاتی که موازی با این تلاش کسب کردم، بیارزش نبودند. مثلا متوجه این موضوع شدم (به دور از کلی گرایی و کلی بینی) اغلب خوانش گروهی کتاب در جامعه من رفتار بیسرانجامی است. افراد با انگیزههای متنوع و بسیار متفاوتی وارد گروهها میشوند که این انگیزهها بر عملکرد آنها در طی زمان اثرگذار است. در نهایت خوانش گروهی جز کشتن زمان نتیجهای ندارد.
آگاهی از سبک کار نویسنده (سبک نوشتن و ادبیاتی که به کار میبرد) به برخورد ما و انتظاری که از متن داریم کمک میکند. درباره هایدگر تفسیرها و شرحهایی که در مورد خودش و آثارش نوشته شده بسیار است این جریان توهمی ایجاد میکند مبنی بر اینکه از هر بخش از یادداشتهای هایدگر میشود برداشتی مستقل داشت. نکتهای که درک کردم این است: هایدگر تو را میبلعد در واقع کلماتش مثل یک سرزمین عجایب است که واردش میشوی و این سرزمین تو در تو با مناطقی مرتبط به هم است. مانند فیشته، ویتگنشتاین و... نیست که روی دیوار باغش بایستی میوهای بچینی و بروی. برای درک صحیح فلسفه هایدگر باید وارد دنیایش شد. بیرون ایستادن معنایی ندارد.
با توجه به نقدهایی که هایدگر انجام داده لازم است برای آگاهی از فلسفه و فیلسوفهایی که مورد توجه بیشتر او بودند مطالعه پیوستهای داشته باشیم. برای فهم بهتر کتاب هستی و زمان آشنایی با تفکرات امپدوکلس، افلاطون، ارسطو، نیچه, هوسرل و... لازم است. در نگاه کلیتر آشنایی با متفکران متقدم فلسفه امری ضروری است. این بین عدهای ممکن است به اشتباه ما را تشویق به خواندن تاریخ فلسفه کنند. اولین گزینه هم کتاب پر از اشکال تاریخ فلسفه کاپلستون است. سرعت و نیتی که در نگارش این دست کتابها استفاده میشود روشن کننده است.
موضوعی که اصرار زیادی بر آن دارم و نتیجه تجربه در این زمینه است، این است که: به سراغ متنهای اصلی بروید بدون ترس از قدرت درک و سواد خود. خواندن متون اصلی راه گشاتر از خواندن صدها جلد شرح و تفسیر دیگران است. حداقل اگر در این زمینه ذهن خود را تنبل کردهاید و وابسته به متون شارحان هستید موازی با متن اصلی مطالعه کنید. قبول دارم این شیوه بسیار زمان بر و کاهنده است ولی اندیشه شما در آن باره عمیق و استوار و مهمتر از همه صحیح خواهد بود. شخصی را میشناسم دانشجوی دکترا فلسفه است برای فهم فلسفه هگل سه سال زمان گذاشته و اعتراف میکند دو سال اول هر چه میخوانده مطلبی دریافت نمیکرده ولی موضوع را رها نکرده البته همه مثل ایشان نخواهند بود. او بعد از گرفتن مدرک پزشکی به جای ادامه تحصیل گرفتن تخصص به سمت فلسفه میرود، پس برای پشتکارش به اندازه کافی انگیزه داشته است. شیوه درک برای دیگران چندان فاصلهای با این ندارد.
آنچه انکارناشدنی است تاثیر افکار متفکران باستان و یونانیان به خصوص افلاطون بر جریان های فکری متاخر است. برای مطالعه اندیشه متفکران قدیمی به دلیل در دسترس نبودن متون اصلی ایشان مطالعه تاریخ اندیشه مانع ندارد. کتاب معتبری در این زمینه: متفکران یونانی اثر گمپرتس و ترجمه محمدحسن لطفی از نشر خوارزمی است. از انتشارات خوارزمی کتاب مجموعه آثار افلاطون را هم بهتر است تهیه کرد.
پ. ن: هیچ میدانی چرا چون موج٬ در گریز از خویشتن٬ پیوسته میکاهم؟ -زان که بر این پرده تاریک٬ این خاموشی نزدیک٬ آنچه میخواهم نمیبینم٬ و آنچه میبینم نمیخواهم. /محمدرضا شفیعی کدکنی/
پ. ن: این وبلاگ با اینکه هویتی مستقل از وبلاگ سابق دارد با این حال موضوعات در ادامه همان قبلیها نوشته میشود. با این وجود به نظرم جالب نیست که در اشاره به مشابه بودن (نه تکراری بودن) عنوانها با وبلاگ سابق مدام یادآوری کنم و بگویم: همان طور که در جاده سابق اشاره کرده بودم. به همین دلیل بهتر دانستم بدون ذکر این مساله پستهای بعدی را بگذارم. از این پس حتی اشارهای هم به این مساله نمیکنم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۴/۳۱ ساعت توسط گولیا
|
جاده ها تمام نمی شوند