تجربه کاری 1

سال گذشته همین حدودها بود که کارم را رها کردم. کارم دقیقا ویراستاری و مسئولیت اجرایی فصلنامهای (علمی_پژوهشی) بود. محل کار دانشگاهی در شرق تهران و خانه ما غرب بود. کمی سخت است برای آدمی مثل من رفت و آمد در مسیرهای طولانی حتی با وسیله شخصی. اتفاق خوبی که افتاد جانشین سردبیر کلینیکی (مثلا) نزدیک خانه ما داشت. قردادی بستیم که ضمن آن جز دو مسئولیت قبلی اداره کلینیک هم به عهده من باشد. مدتی گذشت و تنها همکارم که کار تستینگ آزمونهای هوش و شخصیت و... را انجام میدادند ما را رها کردند و به عنوان برنامه ریز درسی محل دیگری مشغول به کار شدند. به ناچار این کار هم به من محول شد. وقتی کارم را ترک کردم متوجه این همه بار اضافه شدم. همه اینها شغل بعد از ظهرهای آن روزگارم بود. صبحها مدیر مسئول مهد کودک پر ادعایی بودم که اسم برندی را هم یدک میکشید و از این بابت کلی از تخفیف پوشاک کودک برای مشتریهایش به جیب میریخت. مهد پرادعا مسئولیت زیاد دارد جز مدیر مسئولی، مشاور مهد (نقش رنگارنگی بود) و اجرای سمینار برای والدین گاهی هم مربی بودم. بعد از یک سال کار مهد را رها کردم، محیط مهد مرا یاد سیرک میاندازد. اگر کودکی دارید سپردنش به مهد از خیانت به او کمتر نیست. بدبین نیستم اما تمام مهر خالهها در لبخندی زورکی از ترس مدیر خلاصه میشود. هر چند فکر میکنم هر قاعدهای استثناپذیر است. ولی در این مورد خوش بین نیستم, مهد, کار بدون مزایایی است. بگذریم.
برای رها کردن کار بعد از ظهرهایم دلایل پیچیدهای در کار نبود. همان ماجرای همیشگی سوءاستفاده از نیروی کار، توقع کاربری چند منظور، حقوق کم و خودمانی شدنها و صمیمیتهای بیجا که صداقتی در آنها نیست و نهایت به سرک کشیدن در همه مسایل، کلکل کردن، بحث، ریخته شدن حرمتها و دلخوری میکشد. آقای رئیس از آدمهای «خود خونگرم حساب کن» و در واقعیت نچسب بود. خودم خیلی مراقب حریمها و محدودههای خصوصی آدمها هستم. همان اوایل که اخلاقش دستم آمد، سعی کردم فاصله را حفظ کنم. اصلا درک نمیکرد بین آدمی مجرد که با پدر و مادری مسن و نیازمند آرامش زندگی میکند و آدمی که دارد دهه چهل را پر میکند در حالی که همسر و دو فرزند جوان دارد، هیچ سنخیتی وجود ندارد. به ناچار دو بار مهمانی رفتم خانهشان وقتی دید تعارفی از طرف من نیست تازه متوجه شد دنیای کار با دنیای زندگی خصوصی برای بعضیها جداست. اصلا دلیلی نداشتم آدم غریبهای که وجه مشترکی بین مان نبود را به خانه راه بدهم.
/ادامه .../
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۵/۱۱ ساعت توسط گولیا
|
جاده ها تمام نمی شوند