آدم‌های بسیاری هستند که تصمیم دارند تغییری در زندگیشان بدهند، دامنه ایجاد این تغییر گسترده و متنوع است. از تغییرات کوچک در رفتار و ظاهر خود تا سبک زندگی شخصی...

اتفاق افتادن این تصمیم بستگی به مسائل متعددی دارد، از قوی بودن این خواست تا چالش‌های محیطی و سدهایی که در محیط زندگی قرار دارند. این دومی گاهی باعث ایجاد این توهم برای افراد مجرد می‌شود که اگر ازدواج کنم همه چیز حل می‌شود و دیگر آن زندگی که می‌خواهم را ترتیب خواهم داد. در بعضی آدم‌ها در شروع روابط جدید این اتفاق می‌افتد که چون این آدم جدید مرا نمی‌شناسد می‌توانم نقش آن شخصیتی که دوست داشتم را بازی کنم. ولی عادت‌ها و عادت‌ها...

نقشه‌هایی که می‌کشیم. اهداف کوتاه و بلند مدتی که می‌نویسیم. زود‌تر از آنچه فکر کنیم هم فراموش می‌کنیم. من البته هیچ وقت دفتر خاطرات نداشتم که الان با نگاه به اهدافی که زمانی در نظر داشتم احساس بدی پیدا کنم. یک بحثی هست که مارکس با روشنفکران زمان خودش دارد و نقد خود را از آنان که نوهگلی هان جوان (فوئرباخ، باوئر، اشتیرنر) خوانده می‌شدند، در کتاب ایدئولوژی آلمانی مطرح می‌کنند. در قسمتی مارکس به اینکه خود را به عنوان مبارز (پارتیزان) در مقابل آنان به عنوان روشنفکر اشاره می‌کند. فلسفه مارکسیست اساسا عمل گرایانه و خوشبینانه است و تاکید بر اِعمال اراده انسان بر طبیعت و محیط دارد. افرادی که از کودکی تحت این نوع تفکر پرورش یافته باشند افرادی اهل عمل و نه منفعل هستند. در واقع تقابل مارکسیست (ماتریالیست) در مقابل ایدئالیست است. ولی به نظر می‌رسد در واقعیت همیشه این گونه نباشد. هر چه فرد با اراده و خوشبین باشد اما مهجور در زندگی و محیط اجتماعی دگم باشد در طولانی مدت شبیه شناگری می‌شود که مسیر مقصد را گم کرده و تنها برای زنده ماندن است که دست و پایی می‌زند.
داستان زندگی ما شبیه آن شناور است و اگر امیدی باشد‌‌ همان سوسوی ستارگان در شب است که با روشنایی‌های شب اشتباه می‌گیرد. شیا حتی شبیه بوکسوری که آن قدر ضربه خورده که گیج است و می‌داند که هر اتفاقی بیافتد نباید زمین بخورد، مشت‌هایش را کورکورانه در هوا‌‌ رها می‌کند حتی به داور هم ضربه می‌زند. دیگر هدف مسابقه را از یاد برده.
بگذریم. مدتی در ذهنم است که سبک زندگی را کمی تغییر دهم. حرکت‌هایی هم کرده‌ام. بسیار دیده‌ام آدم‌هایی که در دهه ۵۰ و ۶۰ زندگی از کارهایی که دوست داشتند انجام دهند و نداده‌اند گفته‌اند. به نظرم بد نیامد بدانم کدام کار‌ها بوده که همیشه دوست داشتم انجام دهم و به هر دلیلی نداده‌ام. کار سرگرم کننده ایست. امتحان کنید. به نظرم زندگی آن قدرها هم بی ارزش نیست. چیزهای ارزشمندی دارد که می شود به خاطرشان حتی جنگید.

پ.ن: عنوان مطلع شعری به نام «سرود پارتیزان‌‌های یهودی» از هیرش گلیك که در 22 سالگی از اردوگاه نازی ها فرار کرد و در جنگل ها ناپدید شد.