روح یک جامعه فاسد
امروز همراه مادرم رفته بودم بخش قلب بیمارستان میلاد، برای ویزیت ماهانه مادرم که دلم نیامد تنها رهایش کنم. تقریبا ۹۰ درصد بیماران این بیمارستان با توجه به وضعیت ظاهری و نوع گویش و لهجه ایشان مشخص است که از شهرستانها آمدهاند. رفتارهای غریبی داشتند. برخوردها و رفتارهای صمیمی نشان میدادند و خودشان هم همین انتظار را از طرف مقابل داشتند وقتی این بازخورد مورد انتظار را دریافت نمیکردند از ظارهشان مشخص بود که به ایشان برخورده است. رویشان را برمیگرداندن یا تیکهای ملایم نثارت میکردند یا هر چه از دهانشان میآمد به تهران میگفتند. همان زرنگ بازیهای خاص را میشد در رفتارشان دید. بدون نوبت پذیرش شدن و با عجله وارد آسانسور شدن و عجله در سوال پرسیدن و ...
رفتارشان این حس را به من منتقل میکرد که انگار با یک پیش فرض آمدهاند تهران که شهروندان تهرانی انسان نیستند بلکه گرگهایی هستند که در لحظهای غفلت چنان کلاهی به سرت میگذارند تا عمری از یاد نبری. زیرکیهای ظریف و خندهداری را میشد در رفتار و کردارشان دید. اینکه جوری وانمود میکنند انگار از همه چیز سر در میاورند. اینها مردم کشوری هستند که من در آن متولد شدم. من و مادرم و پدرم و نیای من هم در این کشور متولد شدهاند. اما من چه قرابتی با این مردمان داشتم؟ اصلا تمایلی به برقراری ارتباط آنها داشتم؟ علاقه به شناخت آنها و آداب و رسوم مربوط به ایشان را چطور؟ چیزی در خودم نیافتم.
آنها را انسانهایی سخت و محافظهکار و ترسان دیدم که غرق در زندگی واقعی بودند. چیزی که من با آن فاصله بسیار دارم. محیط زندگی من محدود به آدمهایی خاص میشد و همیشه این مردمان را قشر بزرگی از جامعه کشور ایران را تشکیل میدادند نادیده گرفته بودم. آنها را در کتابها شناخته بودم در کتابهای دولتآبادی و درویشیان و گلابدرهای و هدایت و چوبک و ... مدتی قبل انتظارم از آدمها را در فیس بوک بیان کردم و دوستی گفت که من نخبهگرا هستم و عامه را نادیده گرفتم؛ منظورش را امروز بهتر درک کردم.
امروز شک کردم که شاید رأیی که احمدی نژاد آورده بود خیلی هم با کلک نبود! من و دوستانی مثل من در تهران نشستهایم و برای مردمانی در سراسر این کشور اظهار نظر میکنیم و ایده پرانی میکنیم که کوچکترین شناختی از ایشان نداریم یا حداقل خیلی صحیح و نزدیک به فرهنگ و باورهایایشان. امروز خانمی بر سر انتخاب دکتر در پذیرش بحث میکرد و اینطور استدلال میکرد که چون فلان دکتر سید است حتما باید فرزندش را ایشان ویزیت کنند.
هر روز که میگذرد ارتباطم با افراد جامعه کمتر میشود. دیگر تمایلی به همصحبتی با آدمهای این اجتماع در خودم نمیبینم. وقتی در جمعی عدهای سرگرم بحث و جدل بر سر مسائل روز که به تار و پود خود رسیده را میبینم از این همه انرژی در این مردم تعجب میکنم. آدمهایی که با آنها برخورد میکنم سرشار از خشمهای درونیو سرکوب شده هسند و منتظرند تا سوژهای را بیابند که قدرت کمتری دارد آن وقت با هر وسیله چه شوخی و طعنه و تیکه (پرخاشگری منفعل) یا بهانه و جدل این خشم را برونریزی کنند. صحبتهای صدمن یک غاز و لحن تحقیرآمیز و چهرههای آشفته و داغون دیگر عادی شده.
لبخند زدن دیگر کار راحتی نیست. به من بر میخورد که آدمی لبخندم را باور نکند. مدرک و پول و منصب و نسب همه معنای زندگی شده است و میزان عیار انسان در این کشور! تجربه زندگی در کشورها و محیطهای دیگر را ندارم، اما چیزی در ایران وجود ندارد که به آن ببالم. فرهنگ و تمدن و هویت ملی معنایی ندارند. تعریفی و میزانی ندارند. مرا یک ایرانی میشناسند اما با چه برچسبهایی؟ روزگاری اعتماد و حرمت به انسان جزو افتخار فرهنگ ایرانی بود. قولها قول بود. همدلی بود و احترام به نفس وجود داشت. اینها را در داستانهای کهن میتوان خواند. امروز لطف تو را زرنگی خود حساب میکنند.
احساس شرم میکنم از اینکه در چنین محیطی زندگی میکنم. احساس تاسف میکنم که روح من در طی این سالیان در این محیط مسموم و بیمار، آلوده شده است. نسبت به نیاز دیگران بیتفاوت شدهام. قدرتم را از دست دادهام و آن قدر ضعیف شدهام که تنها درگیر مسائل کمارزش زندگی خودم شدهام. روح من فاسد شده است. پیش رفتن پروسهای غذاباور و فرساینده است اگر محیط باورت نکند».
حذف زندگی اجتماعی و عقبنشینی به زندگی خصوصی
حاکمیت خواهان سوق دادن انرژی مردم به سمت سپهر «خصوصی» است و از آن پشتیبانی میکند.
شواهد موجود نشان میدهد که حاکمیت در برابر موجودی که تنها هدفاش ادامۀ زندگى است روشی متناسب با آن در پیش گرفته است: يعنى برای حفظ قدرت، مقاومت در برابر خود را تا حد ممکن کاهش دهد؛ بی آنکه در این کار نگران بهایی باشد که به ازای از میان بردن منزلت و انسانیت آدمی باید پرداخت.
تناقض میان آموزش انقلابی دربارۀ انسان نوین و اخلاق نوین، با زندگی پوچ مصرفی، پرسش دیگری را پیش میکشد: حاکمیت به چه دلیل اینچنین سفت و سخت به ایدهئولوژیاش چسبیده است؟ کاملا روشن است، فقط به این دلیل که ایدهئولوژی، به عنوان مناسک و آدابِ مرسوم ارتباطی، ظاهری از مشروعیت، تداوم و ثبات به حاکمیت میبخشد؛ و عملکرد پراگماتیستی او را با نقابی آبرومند میپوشاند.
آدمی به این اندرزها عمل میکند: بالاخره ضرورتِ اینکه باید به فکر سطح زندگی خود باشد، تنها چیزی است که بر سر آن با حکومتاش توافق دارد. پس چرا نباید از این فرصت استفاده کند؟ به ویژه آنکه به هر حال، کار دیگری هم نمیتوان کرد!» نامه سرگشاده واسلاو هاول به گوستاو هوساک(دبیر کل حزب کمونیست چکسلواکی). رضا ناصحی
پ.ن۱: حدود سه تا پست نوشتم اما به مشکل خورد و تایید نشد. خواستم بگویم که بیتوجه به وبلاگ نبودم.
پ.ن۲: این شعر ناظم حکمت را دوست دارم.
تنهایی
چیزهای زیادی
به انسان میآموزد
اما تو نرو
بگذار من نادان بمانم
جاده ها تمام نمی شوند