از شگفتیهای زندگی گولیا
دوران راهنمایی درسی به نام حرفه و فن داشتیم، نمیدانم هنوز هم با همین نام تدریس میشود یا نه. از جذابیتهای کلاس برای من داشتن وسایل زیبا و نخ و پارچههای رنگی بود. جعبه کوچک زیبای داشتم که تمام وسایل مربوط به خیاطی را در آن میگذاشتم. یک دفترچه پارچهای داشتیم که باید انواع دوختها را در آن انجام میدادیم و برای نمونه نگه میداشتیم. شوق زیادی برای یاد گرفتن داشتم و البته حوصله اندکی داشتم. دوست داشتم کارها را در کلاس انجام دهم. اگر کاری برای خانه باقی میماند، دست مادر را میبوسید. :-)
کارگاه را خیلی دوست داشتم مخصوصا اره مویی و دریل را با متههایش، مثل زلزله بود وقتی روشنش میکردم در دست میگرفتم. خیاطی را دوست داشتم اما حوصله الگو کشیدن را نداشتم. آموختههای آن دوران را سالها بعد به یاد آوردم. بافتنی و گلدوزی پدرخوانده از کارهای من تمیزتر بود. بخش کشاورزی و چوب را خیلی دوست داشتم اما بخش برق را زیاد دوست نداشتم. سازههای برقی را اغلب پدرخوانده برایم درست میکرد و دو بار هم در نمایشگاه منطقه برنده میشد. یادم هست بهترین چیزی که ساختم و خیلی دوستش داشتم قاب عکسی بود که با چوبهای جعبه میوه شب عید به تنهایی ساختم. حیف که در اسبابکشی گم شد.
تجربه نشان داده است که کارهای من با تاخیر به ثمر مینشیند. این بلوز را هم از سال گذشته شروع کردم و چند هفته قبل تمامش کردم. هدیه تولد برادرزادهام است برای سال بعد. گولیا موجود آیندهنگری است. :-)
آغاز و پایان فعالیت، لذتبخشترین قسمتهای هر پروسهای هستند. دیدن محصول یک فعالیت دستی برای من لذتبخشتر از خواندن مقاله و تحقیقات خودم است. البته در طول تولید کیف بیشتری میدهد تا زمانی که کامل شده در مقابلت باشد.

جاده ها تمام نمی شوند