از ذهنم پاک شو

به دلم برگرد


نیکیتا استانسکو


این روزها، روزهایی که مرا مشغول خود می‌کنند. مرا جزئی از خود می‌کنند و می‌بلعند. دیوارهای اتاق گَرد گرفته ، منتظر نوازش هستند. باران می‌بارد در روزهای میانی اسفند و خاک را می‌بوسد و درختان را می‌بوسد. نتیجه این بوسه رویش است و برخواستن دوباره و دوباره.

به قول نیکیتا تنها زمان حال خاطره دارد؛ آنچه بوده ناشناخته است و آنچه نیامده انگار وجود ندارد. 

عریان کردن دیوار از پس غبارها و گردها دشوار نیست. کاشتن بذرها در باغچه کوچک و تنها دشوار نیست. آویختن پرده‌های شسته دشوار نیست. به یاد آوردن خاطرات اما دشوار است. هاه کردن در آینه و جستن معنا در تصویر میان آن دشوار است. چیزی نیستم من. به آسمان می‌نگرم و میان ابرها جستجو می‌کنم اندیشه‌هایم را که روزی تماما به تو تعلق داشت.

نگاهم کنار افق را جستجو می‌کند ولی انتهایی نیست. اما موسیقی همه‌ جا جاری است.


می‌رقصی بر دهانم

و چون می‌میرم

سربازی هستم انگار

که از پشت بلندش کرده‌اند

و او را رانده‌اند

با رشد علف به آسمان

...

نیکیتا استانسکو