دلیل، دلیل، دلیل. آموخته‌ام برای انجام هر کاری باید که چندین دلیل داشته باشم و تا جایی که ممکن است از انجام غلط دوری کنم. تصویر، تصویر، تصویر باز هم آموخته‌ام که تا جایی که می‌شود باید آنچه رفتار می‌کنم مطابق با تصویر ذهنی‌ام از شخصیت ایده‌آلی باشد که می‌پسندم. ارتباط، ارتباط، ارتباط در نهایت نیز آموخته‌ام تا جایی که می‌شود باید رابطه محدود باشد و امن تا آرامش به هم نخورد و به خطر نیفتم.

این آموزه‌ها و دیگر آموزه‌ها در زمان خود و در آن فضا شاید پذیرفتنی‌تر بود تا اینجا و اکنون که در آن زندگی می‌کنم. اما بسیاری از آموزه‌ها به صورت عادت درآمده و بخشی از من شده‌اند. بخشی که تغییر آن انگار که هم معنا است با انکار آنچه که اکنون هستم. رد خود و رد شخصیت ایده‌الی که گذشته با همه ملزومات خود آن را ساخته است. سخت است و بسیار اضطراب‌آور تا جایی که از اندیشه‌اش نیز دوری می‌کنم.

زندگی در شرایطی که ثبات کمی داشت و امنیت بسیار ضروری می‌نمود لزوم همراهی این خصلت‌ها را توجیه می‌کرد. انقلابی نوپا که همچون همه انقلاب‌ها نیازمند قربانی بود و زندگی در کنار عضو فعال حزب مخالف در یک خانه، بودن در قلب جنگی که تحمیل شده بود. شرایطی غیر قابل پیش‌بینی ساخته بود عزیزی که در جنگ حضور داشت دور از خانه و با ماسک و اسلحه بزرگی به خانه می‌امد و عزیزی دیگر که در حزبی دیگر می‌جنگید و هراس از دست دادن این دو و ... تجربه عجیبی از زندگی برای کودکی که قدرت تشخیص نداشت ساخته بود. محیط همواره یک پیام را می‌داد که باید خاموش بود و از خانه چیزی به بیرون درز نکند و حضور هر غریبه‌ای حتی برای مدت کوتاه اطراف خانه باید بررسی می‌شد. دقایقی تاخیر که قابل چشم‌پوشی بود بسیار بزرگ‌نمایی می‌شد. از همان زمان متن تمام مکالمات در خانه تلگرافی بود. کوتاه و رسا و ...

گوش به زنگی و هراس از سادگی و گول نخوردن هیچ‌وقت شخصیت زبر و زرنگی نساخت اما تا جایی که توانست بدبینی با خود به همراه آورد. دنبال نتیجه بودن و اینکه سرانجام هر حرکتی باید حدس زده می‌شد و به ناچار هر رفتاری سنجیده و حساب شده باید می‌بود. زندگی میان دیگران سوالات بساری در ذهن کودکی‌ام ساخت. چرا دیگری راحت است و ما نه؟ برای سرپوش گذاشتن و باز نشدن بیشتر شرایط سطح به میان آمد و هر آدمی که وارد زندگی می‌شد یک برچسب اطمینان می‌خورد و در ابتدا سطحش مشخص می‌شد. آدم‌ها سطح پایین و سطح بالا بودند. یا در شان ما بودند یا خیر و اینکه هدفشان از هر رفتار چیست؟

این‌ داستان‌ها از گذشته زیاد و باید که رهایشان کرد. اما اکنون چه! اکنون که شرایط ناامن‌تر است و دیگران نامطمئن‌تر هستند. باید بدبین‌تر بود؟