گذشته مثل باری است که باید به کناری نهاد، حمل گذشته اشتباه آشکاری است. اما برای شناخت آنچه اکنون هستیم گاهی نیاز است به آن رجوع کنیم. داستان کودکی داستان آشنایی است و اینکه ریشه اختلالات ما در کودکی بوده امروز برای کسی سوال نیست. اینکه ما خود را دوست نداریم ساده است چون در کودکی به اندازه و صحیح تایید نشدیم. کمال‌طلبی و ایدهآل‌گرایی و تاییدطلبی که امروزه در جامعه به مصداق‌ها و نشانه‌های مختلف خود را هویدا می‌کند تماما ریشه در کودکی دارد. اما نباید از این همه رها شویم؟ نباید خود را بیابیم؟ باید در همان قالب‌ها و به همان سبک و سیاق پیشین جلو رویم؟ همان دختر یا پسر خوب خاله و دایی باقی بمانیم؟

مرز عصیان کجاست؟ برای داشتن حداقل‌ها در زندگی باید تا کجا سر خم کنیم؟ برای دریافت تایید تا کی باید همه مزخرفات را با سکوت بپذیریم؟ خود را سانسور کنیم چون در محیط بهترین هستیم و از ترس طرد شدن و درک نشدن باید نقش هالو را بازی کنیم. مطلبی جدی ننویسیم و همیشه در بیان اطلاعات خود طنز را چاشنی کنیم تا متهم به خودنمایی نشویم. درباره دیده‌های خود حرفی نزنیم تا متهم به انعطاف‌ناپذیری و دگم‌گرایی و محدود بودن زاویه دید نشویم. ایشان که ما را نقد می‌کنند مگر خود چقدر وزن دارند؟ بار اعتبار ایشان از باجی است که به دیگران می‌دهند و یا از ترسی است که با تهدید و نقد و حمله در دیگران ایجاد می‌کنند.

چرا نباید واقعیت را آنگونه که برای من وجود دارد نپذیرفت؟ امروز از آنچه می‌کنم راضی نیستم و فعالیت‌های من شادی‌بخش نیستند. می‌گذرانیم و فقط می‌گذارنیم. از ترس تنها نماندن هر آدمی را به زندگی خود راه می‌دهیم. این آدم‌ها کاملا به ترس ما آگاه هستند و به خود گاه اجازه هر رفتاری می‌دهند. گاهی شجاع می‌شویم و رهایشان می‌کنیم اما در خلوت چه؟ در خلوت تمام نقدهای ایشان را بر خود روا می‌داریم.

آیا هنوز باید ساخت؟ باید کنار آمد؟ اصلا می‌دانیم چه می‌خواهیم؟ آگاه هستیم که بیش از ۷۰ درصد انرژی روانی و فیزیکی ما صرف چه فعالیت‌ها و مسائلی می‌شود؟

به کسی بر نخورد این‌ها را از خودم می‌پرسم. سخاوت به خرج دادم که ما را به‌کار بردم. :-)